پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

برای بلاگفا اتفاقات خوبی نیفتاد... و من ناچار شدم به کوچ!
پس:
این وبلاگ رو ساختم چون می خواستم از دلم بنویسم و دل کسایی که دوروبرم هستن و دوسشون دارم. می خواستم جایی باشه واسه حرفایی که گاهی گفتنشون تو دنیای واقعی سخته... روزای اول فکر نمی کردم بتونم تو دنیای مجازی دوستای زیادی پیدا کنم... فکر نمی کردم خواننده های زیادی داشته باشم. امروز... خواننده های زیادی ندارم... اما دوستای خوبی پیدا کردم... دوستایی که شاید از بعضی از دوستام تو دنیای واقعی بهم نزدیک ترن:)
تا روزی که نوشتن حالمو خوب میکنه؛ می نویسم:)

بایگانی

۱۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دل نوشته ها» ثبت شده است

عمدی نبود اما یه لحظه به خودم نگاه کردم و دیدم سر تا پا مشکی پوشیدم. اما هیچکس ازم نپرسید چرا؟!!

عجیب نیست؟! یعنی انقدر به دیدن رنگ مشکی عادت کردیم که مشکی پوشیدنمون اصلا برای کسی سوال برانگیز نیست!! دوست ندارم بحث رو جنسیتی کنم اما حتی مشکی پوشیدنِ آقایون خارج از ماه هایی مثل محرم و صفر و... بیشتر جلب توجه میکنه.

یعنی واقعا رنگ انقدر تو زندگیامون کم رنگ شده؟ شما رو نمی دونم اما من نگرانم... نگرانم برای رنگ های مرده!

  • یاسمین پرنده ی سفید

واسه کسی که همیشه تو زندگی نگاهش به آینده بوده؛ آرزوی این که برگرده به یه لحظه از گذشته اش خیلی حرفه... دستتو بده به من. بیا تو زمان حال زندگی کنیم!

+گور بابای کل دنیا... خسته ام

  • یاسمین پرنده ی سفید
ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﯿﻤﻪ ﯼ ﭘﺮ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﭼﮑﺎﺭ؟!
 ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻗﯽ ﺳﻤﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﭘﯿﺸﺘﺮ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﺳﺎﻗﯽ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻦ ﻗﺼﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺭﻭ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
آﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺧﺮﺍﺏ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ
  • یاسمین پرنده ی سفید

چشمم به پست "سکوت" که خورد... انگار یادم اومد چی می خواستم بگم...

پاییز و این که چرا حال دلم این روزا خوب نیست... خط اول رو که خوندم همه ی دلایلم بهم هجوم آوردن... یاد پارسال افتادم و روزای پاییزی که از محوطه ی دانشگاه منظره ی بی نظیر تهران رو نگاه می کردم و هر بار بیشتر عاشق میشدم. عاشق شهری که برام معنیِ زندگی میده! یاد سال قبلش افتادم که تو راه کنکور خیابون ولیعصر رو از میدون تا چهار راه پیاده گز می کردم. دستامو می ذاشتم تو جیبم. از باریک راه کنار پیاده رو راهمو بین شاخ و برگ درختا باز می کردم و آهنگایی که دوست داشتم رو با صدای آب ِ روونِ جوبای پهن خیابون زمزمه می کردم و مرور خاطراتم برام معنی زندگی میداد... یاد دو سال قبل افتادم که اتوبان چمران رو با صدایِ بلندِ موزیک زیر بارون پشت فرمون با عشق نگاه میکردم و گروه دوستام انقدر گروه بود که از شرکت تا خونه باهاشون حرف می زدم و همه ی اینا برام معنی زندگی داشت!


به خودم نگاه می کنم.... امسال نه از منظره ی بی نظیر دانشگاه خبری هست... نه پیاده گز کردن خیابون ولیعصر... نه شوق و ذوق قارچ سوخاری خوردن با الهام تو اون کافه رستوران همیشگی که حالا دیگه وجود نداره... حتی دیگه ورودی ِ فرهنگستان هنر رو هم بستن! نه خبری از پیاده راه رفتن زیر بارون هست نه زمزمه کردن آهنگای مورد علاقه ام توی راه... نه اتوبان چمران رو هر روز می بینم نه دیگه فرصتی برای موزیک گوش دادن با صدای بلند برام وجود داره...


حالا منم و یه عالمه کتاب و یه دنیا خاطره ای که برام معنی زندگی میده!

+ پست سکوت: بی انصافی بود اگر پاییز میرفت و هیچ بارانی به شیشه های غبار گرفته نمیزد... بی انصافی بود اگر پاییز خودش را دست کم میگرفت و ادای تابستان را برایمان در می آورد ... مگر میشود پاییز باشد و در خیابان قدم بزنی ، برگهای زرد و نارنجی پاییزی زیر پاهایت خِش خِش کنند و اونوت بارانی نباشد تا این زیبایی را تکمیل کند؟ اصلا مگر میشود باران نبارد و چشمِ عاشقی را که سخت دنبال باریدن است با خودش همراه نکند؟  کتاب را میبندم ، دل میسپارم به صدای باران ... جان تازه میگیرم .با خودم فکر میکنم نکند تو زندگی قبلیم درخت بودم ، درختی که تشنه باران است ... شاید هم عاشقی ها کرده با باران ... باران زندگی دوباره است ...  آخ که چقدر دلم میخواد تا صبح زیر این اولین باران پاییزی قدم بزنم و تمام روزهای گذشته را به دست فراموشی بسپارم ... 

+حیف است باران بزند و "تو"نباشی ... 
  • یاسمین پرنده ی سفید
این روزا خبرای خوب زیادی از اطرافیانم میشنوم. فردا نامزدی یکی از صمیمی ترین دوستای دوران بچگیمه و پریروز اون یکی دوست صمیمی بچگیم که بهمون سه تفنگدار می گفتن بهم خبر داد که بارداره. یکی با کوله باری از تجربه و انرژی خوب از سفر برمیگرده و یکی بابت قبول شدن موضوع پایان نامه اش بعد از کلی رفت و آمد شاده و یکی دیگه انقدر باتجربه شده که مسئولِ استخدام بخش مربوطه ی شرکتشون شده...
بهشون فکر می کنم. به هر کدوم از این خبرا که فکر می کنم یه لبخند از ته دل میشینه رو لبم. از شادیشون شاد میشم و از انرژیشون سرخوش. مثل دیدن شکوفه می مونه تو دل پاییز :)
اما وقتی به حال خودم می ذارنم...بی دلیل و بی اراده یه غمِ نازک میشینه رو تمام دلم. خستگیشو حس می کنم. دلم می خواد مثل بچگیام تو اون کنجِ کوچیکی که اون روزا بین تختم و کمدم بود خودمو جا بدم و زانوهامو بغل کنم وامیدوار باشم کسی نیاد تو اتاق تا به حال خودم باشم :)) بعد با خودم زمزمه کنم: به هیچی فکر نکن! چشمامو ببندم و بار سنگینی که یهو از مغزم خارج میشه رو با لذت انتظار بکشم. بعد یه نفس عمیق بکشم و بنویسم و موسیقی گوش بدم و کتاب بخونم و...
و باز زندگی ادامه داره...روز از نو...بازی از نو :)


+وبلاگ... این موجود دوست داشتنی حرفهای بی سانسور.... سنگ صبور روزهای دور
  • یاسمین پرنده ی سفید
خزان
به نیمه رسید و
تو نیامدی

نیامدی تا دلتنگی دریا را
با عطر تو به دستان نسیم بسپارم...

نیامدی تا برگریزان را قدم به قدم
با تو بخندم... با تو گریه کنم!

تو نیامدی اما پاییز آمد...
برگریزانِ خزان بی عطر تو پاییز نمیشود که
یار قدیمی...
باران!
  • یاسمین پرنده ی سفید

یه وقتایی دلت که میگیره. نمی دونی با کی حرف بزنی. بعضیا دوسِت دارن اما نمی تونن کمکت کنن... یه سریا دوسِت دارن و نمی تونن بی طرف باشن... یه سریا هستن, گزینه های خوبین برا درد دل اما... بنا به دلایلی نمی تونی براشون تعریف کنی که چی شده... یه وقتایی...  بذار درازه گویی نکنم... یه وقتایی می خوای حرف بزنی اما نمیشه که نمیشه.

یهو میشینی کنار کسی, بی مقدمه میگه: "به پوچی رسیدم!" و تو این حس لعنتی رو خیلی خوب میشناسی! لبخند میزنی و بهش میگی: "تجربه اش کردم... می فهمم چی میگی... من دلیل پوچی هامو فهمیدم... سعی کردم اصلاحش کنم اما...." و بعد بدون این که فکر کنی... بدون این که برنامه ای برای گفتنشون داشته باشی شروع میکنی به تعربف کردن...

مثل یه سیکل معیوب می مونه! تو درد خودت رو میگی و اونو یاد دردای خودش می اندازی! اون درداش رو میگه و تو رو یاد دردای خودت می اندازه! حرفام که تموم شد, بی مقدمه یه سوال پرسید و بعد گفت: "اصلا از وقتی عکسشو دیدم از نت بدم می آد"

نگاش می کنم. می دونم چی میگه. لبخند میزنم... از اون لبخندای دو نقطه پرانتزی :) میگه: "بشین منطقی فکر کن. زندگیتو از سر راه نیاوردی..." بلند میشه که بره... نگاه می کنه و میگه: هیشکی تا حالا از ول کردن نمرده!

لبخند می زنم. بازم می دونم چی میگه. حق با اونه. آدم نمی میره... اما دیگه اون آدم قبلی نمیشه! درست مثل همون تلخی ای که همیشه تو چشمای خودش هست! ولی خب... به هر حال حق با اونه!


+شاید اینم از اون پستایی باشه که فقط خودم بفهمم چی به چیه... حتی ممکنه چند سال بعد خودمم ازش سر درنیارم!

++ گلایه(خشایار اعتمادی) یه وقتایی, یه جاهایی آدم از زندگیش سیره... می خواد از غصه ها دور شه ولی پاهاش به زنجیره... یه وقتایی آدم یک جا دلش میگیره از دنیا... فریبه پشت هر لبخند, دروغه مهربونی ها... کسی محرم نبود با من نه هم غصه نه یک همدم همه زخم زبوناشون یه دردی شد روی دردم... دیگه از آدما خسته ام دیگه نای شکستن نیست... گلایه کار بیهوده است کسی هم غصه با من نیست... به هر کس اعتمادم رو سپردم دشمنی دیدم که حتی از تن و سایه ام مثل بیگانه ترسیدم! یه وقتایی یه جاهایی آدم از زندگیش سیره می خواد از غصه ها دور شه ولی پاهاش به زنجیره! ترانه سرا : #پدیده

  • یاسمین پرنده ی سفید

ما با "حرف ها" و "فکرها" احاطه شدیم. حرفایی که به زبون می آریم... یا اونایی که میشنویم. فکرایی که تو مغز خودمونه یا فکرایی که اطرافیانمون ازشون حرف می زنن. هر روز  و حتی هر لحظه در حال تحلیل رفتار و عملکرد خودمون و اطرافیان هستیم و دیده ها و شنیده هامون رو با دیگران هم در میون می ذاریم. اگه تمام این پروسه فقط در حالت "حرف" باقی بمونه جای نگرانی نیست. اما مشکل از جایی شروع میشه که حرف ها و فکرها تبدیل به قضاوت میشه و رو عملکردمون تاثیر می ذاره. این درسی بود که بعد از از دست دادن x گرفتم! هر کدوم از ما نسبت به رفتارهای اطرافیانمون نظراتی داریم اما گاهی متوجه نیستیم که با به زیون آوردن اونها و در میون گذاشتنشون با دیگران ممکنه بتونیم نظر دیگران رو نسبت به اون شخص تغییر بدیم. این اشتباهی بوده که خودم هم دچارش شدم. بازخوردهای زیادی گرفتیم از نظرات افراد نسبت به X و به مرور و ذره ذره, رومون تاثیر گذاشت. x هرگز امام زاده نبود! همونطور که هیچ کدوم از ما نیستیم! همه ی ما خوبی ها و بدی هایی داریم که شاید همه ازشون با خبر باشن, یا شایدم فقط یه رازیه بین خودمون و خدای خودمون. اما حرف ها تاثیر خودش رو گذاشته بود. x رو بدتر از چیزی که بود قضاوت کردیم ( هرچند که خودش هم بی تقصیر نبود) اما...

به حرفای رفیقم گوش می دم. در مورد این حرف میزنه که کسی در اطرافیانش بود که خیلی ها از حضورش ناراحت بودن. گفت: "می دیدم و می فهمیدم که شیطنت می کنه و خودش هم مقصره اما من مثل دیگران براش جبهه نگرفتم. با این که می دونستم داره اذیت میکنه اما من رفتارم رو باهاش تغییر ندادم." به کارای امروزش نگاه می کنم. شخصیتش رو میشناسم. همونطوریه که داره میگه... و با خودم فکر می کنم کار درست همینه! اگه من (و ما) این کار رو در مورد X کرده بودیم... تو این مدت وقتی بعد از رفتنش دو  بار خوابش رو دیدم با نگرانی مجبور نبودم ازش بپرسم که ما رو بخشیده یا نه؟!

z کسی بود که همیشه همه ازش ایراد میگرفتیم بابت این که خودش رو از تمام این مسائل و مشکلات دور نگه می داره. میگفتم: "دور وایمیسه و عزیزتر هم هست!" و امروز اعتراف می کنم در مورد او هم اشتباه کردم! حق با او بوده! گاهی فقط لازمه بدون قضاوت دور باشی و نظاره گر! این کار خیلی بهتر از اینه که خودت رو درگیر کنی, هم فکرت رو, هم جسم و انرژی و زمانت رو و در نهایت چیزی که به دست میاری ناسپاسی ه! هیچوقت برای کاری که کردیم انتظار تشکر وجود نداشت! اما وقتی ارزش تمام کارهات رو منفی ارزیابی می کنن... اون وقت تویی و حس نارضایتی بابت تمام کارهایی که کردی و آخر شدی آدم بده ی ماجرا... در حالی که اگر می تونستی مثل z اطرافیانت رو بدون قضاوت نظاره کنی و خودت رو درگیر نکنی... هنوز عزیزتر بودی و عذاب وجدان هم گریبانت رو نمی گرفت...


خلاصه ی همه ی این روده درازی هایی که شاید به خاطر سربسته بودن این نوشتار ازش سر درنیاورده باشید اینه که: رفتار و عملکرد دیگران رو ببنید و بگذرید... تحلیلشون نکنید... قضاوتشون نکنید و اجازه ندید حرفای دیگران روی طرز فکر و نوع رفتار شما با شخص ثالث تاثیری بذاره! خودتون باشید و اجازه بدید که دیگران هم خودِ واقعیشون باشن!

کار سختیه... خیلی خیلی سخت و من خودم تازه دارم سعی می کنم شروع کنم. دعوت می کنم که شما هم شروع کنید تا روزی نرسه که سر آرامگاه کسی بایستید و تنها حرفتون باهاش تو یه جمله ی کوتاه خلاصه بشه: "منو ببخش!"

  • یاسمین پرنده ی سفید

دارم کتاب "ملت عشق" رو میخونم. جایی از کتاب نوشته شده: جایی که صحبت کم میشود؛ نوشتن کافی است...

کتابو میذارم کنار و همونطور که دراز کشیدم؛ چشمام رو تنگ میکنم، ساق دستمو در حالی که کتاب دستمه میذارم رو پیشونیم و خیره میشم به لوستر بالای سرم.

این جمله به تنهایی منو پرتاب کرد به چندین سال قبل که وبلاگ نویسی رو شروع کردم... دختر حدودا نوزده ساله ای که اون روزا خیلی درونگرا و ساکت بود... وبلاگمو باز کردم و نوشتم و نوشتم و نوشتم... ترس هامو، دغدغه هامو، نگرانیهامو و... حرفامو با آدمایی شریک شدم که نمیشناختمشون!! و کم کم اون آدم درونگرا جای خودش رو به من داد! اون دوستایی که اون روزا برام "غریبه های آشنا بودن" کم کم تبدیل به بهترین دوستام شدن... و بعدها فهمیدم که چقدر دنیای وبلاگ نویسایی که وبلاگ نویسی بخشی از "زندگیشونه" با دیگران فرق داره. جنس حرفاشون، دغدغه هاشون، نگرانی هاشون و حتی دوستی هاشون!!!

و همه ی ما یه حس مشترک داریم! "دلیلی برای نوشتن...و نوشتن برای بودن!!"  واسه همینه که برای nامین بار یاد میکنم از جمله ای که روزی یوسف بلاماسکه تو وبلاگش نوشته بود: "وبلاگ نویس مثل خودکار بیک میمونه، اگه ننویسه خشک میشه" و باز هم مینویسم: تا روزی که نوشتن حالم رو خوب میکنه مینویسم!

امیدوارم حال دلاتون همیشه خوب باشه :)

  • یاسمین پرنده ی سفید

گفت: "چه خسته ای!" لبخند زدم و با سر اشاره کردم که آره. گفت اصلا شبیه اون آدمی نیستی که یک ماه پیش باهاش کلاس داشتم... اصلا اون انرژی رو نداری. گفتم آره... روحم خسته اس.

رسیدم خونه... مامان باور نمیکنه که این حجم از ناراحتی فقط به خاطر پایان نامه باشه. و بابا فقط سعی میکنه با شوخی منو از اوج عصبانیتم پایین بکشه...

و هیچکس باور نمیکنه که انقدر تو این مدت ضعیف شدم که میتونم فقط به خاطر قبول نشدنِ پیاپیِ موضوعات پایان نامه ی مسخره گریه کنم!

+ این یک روز بی مصرف و علاف گونه... سنجاق شود به تمام این سه سالی که وقتمو با ارشد تلف کردم!

++نمیدونم اگه یه ترم اضافه بهم بخوره شهریه ای که میدم خرج چی میشه... اما خدا شاهده که حتی بابت یک ریالش راضی نخواهم بود!!! حتی یک ریال!

  • یاسمین پرنده ی سفید