پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

برای بلاگفا اتفاقات خوبی نیفتاد... و من ناچار شدم به کوچ!
پس:
این وبلاگ رو ساختم چون می خواستم از دلم بنویسم و دل کسایی که دوروبرم هستن و دوسشون دارم. می خواستم جایی باشه واسه حرفایی که گاهی گفتنشون تو دنیای واقعی سخته... روزای اول فکر نمی کردم بتونم تو دنیای مجازی دوستای زیادی پیدا کنم... فکر نمی کردم خواننده های زیادی داشته باشم. امروز... خواننده های زیادی ندارم... اما دوستای خوبی پیدا کردم... دوستایی که شاید از بعضی از دوستام تو دنیای واقعی بهم نزدیک ترن:)
تا روزی که نوشتن حالمو خوب میکنه؛ می نویسم:)

بایگانی

دارم کتاب "ملت عشق" رو میخونم. جایی از کتاب نوشته شده: جایی که صحبت کم میشود؛ نوشتن کافی است...

کتابو میذارم کنار و همونطور که دراز کشیدم؛ چشمام رو تنگ میکنم، ساق دستمو در حالی که کتاب دستمه میذارم رو پیشونیم و خیره میشم به لوستر بالای سرم.

این جمله به تنهایی منو پرتاب کرد به چندین سال قبل که وبلاگ نویسی رو شروع کردم... دختر حدودا نوزده ساله ای که اون روزا خیلی درونگرا و ساکت بود... وبلاگمو باز کردم و نوشتم و نوشتم و نوشتم... ترس هامو، دغدغه هامو، نگرانیهامو و... حرفامو با آدمایی شریک شدم که نمیشناختمشون!! و کم کم اون آدم درونگرا جای خودش رو به من داد! اون دوستایی که اون روزا برام "غریبه های آشنا بودن" کم کم تبدیل به بهترین دوستام شدن... و بعدها فهمیدم که چقدر دنیای وبلاگ نویسایی که وبلاگ نویسی بخشی از "زندگیشونه" با دیگران فرق داره. جنس حرفاشون، دغدغه هاشون، نگرانی هاشون و حتی دوستی هاشون!!!

و همه ی ما یه حس مشترک داریم! "دلیلی برای نوشتن...و نوشتن برای بودن!!"  واسه همینه که برای nامین بار یاد میکنم از جمله ای که روزی یوسف بلاماسکه تو وبلاگش نوشته بود: "وبلاگ نویس مثل خودکار بیک میمونه، اگه ننویسه خشک میشه" و باز هم مینویسم: تا روزی که نوشتن حالم رو خوب میکنه مینویسم!

امیدوارم حال دلاتون همیشه خوب باشه :)

  • یاسمین پرنده ی سفید

دکتر سین قبل از عید دعوتمون کرد به چالش کتاب خوندن تو عید و ازمون خواست سه تا از کتابایی که میخوایم تو این مدت بخونیم رو معرفی کنیم.

من اسم سه تا کتاب رو مطرح کردم: پیمان پنجم (که بعد از کتاب 4میثاق دوست داشتنی منتشر شده) ،ملت عشق الیف شافاک که متن معرفیش رو تو بخش معرفی کتاب رادیو خودم خونده بودم و چون تعریفش رو از چند نفر دیگه هم شنیدم خیلی مشتاق بودم بخونمش و ساعت ساز نابینا که تو روزای سختم گرفته بودمش و خیلی دوست داشتم زودتر بخونمش.
و احتمالا: مردانه بازی کن زنانه پیروز باش رو هم شروع کنم.چون حس میکنم مثل کتاب "مثل یک مرد فکر کن؛ مثل یک زن رفتار کن" که قبلا خونده بودمش باید جالب باشه. همه اینا رو گفتم تا ضمن تشکر از دکتر سین و لبیک گفتن به فراخوانش... از شما هم دعوت کنم که تو این فراخوان با ما همراه باشید.
و ضمنا... اگه بین کتابایی که خوندید. کتابی واقعا توجهتون رو جلب کرد؛لطفا فراخوان رادیوبلاگیها رو هم فراموش نکنید و کتابتون رو به ما هم معرفی کنید تا دسته جنعی ازش لذت ببریم.
  • یاسمین پرنده ی سفید

بهار که از راه میرسه, ما هم خودمون رو باهاش هماهنگ میکنیم. بزرگترا یادمون دادن که بهتره وقتی بهار میاد ما هم مثل درختا که پیرهن برگ برگی سبز تازه اشون رو تنشون میکنن, لباسای تازه بپوشیم. به نظر من, قدیمیا خیلی خوش ذوق بودن که بهار رو به عنوان نقطه ی تغییر سال در نظر گرفتن... انگار همه ی دنیا شروع به تازه شدن میکنن... انگار همه چیز از اول شروع میشه و یه فرصت تازه به همه داده میشه که خودشون رو از نو بسازن! برای زندگیشون تصمیم جدید بگیرن... واسه همینه که ناخودآگاه... عید که میشه همه واسه خودمون برنامه های تازه میچینیم... برای خودمون تصمیم های جدید میگیریم... به خودمون میگیم امسال می خوام آدم بهتری باشم... و به نظر من قشنگ ترین بخش بهار همینه! بیدار شدن از خواب زمستونی! این که به خودمون بیاییم و ببینیم وقتی همه چیز می تونن رنگ و بوی تازه به خودشون بگیرن, چرا ما نو نشیم؟ نو شدن که فقط به لباس نو پوشیدن نیست! از خواب زمستونی بیدار شیم و تصمیم بگیریم که امسال بیشتر قشنگی های دنیا رو ببینیم. امسال یه کم بیشتر -بی خیال غصه هایی که هممون بدون استثنا داریم... هر کی به اندازه خودش- لبخند بزنیم. یه کم بیشتر برای شادی های خودمون و اطرافیانمون تلاش کنیم. مگه غیر از اینه که بهار هر روز بهمون شکوفه و گل و جونه های خوشگل پیشکش میکنه تا بیشتر لبخند بزنیم؟ مگه غیر از اینه که میگن بهار فصل عاشقیه و همه ی موجودات تو بهار سرخوش و عاشق میشن؟ مگه غیر از اینه که بهار می خواد ما رو شاد کنه؟ چرا ما سازمون رو با بهار کوک نکنیم؟ کی از شادی بدش میآد؟ هوم؟

می دونم سخته... می دونم عادت کردیم به همین روال... اما اگه به همدیگه کمک کنیم... اگه شادی رو برای همدیگه هم بخواهیم نه فقط برای خودمون... بهار هم خوشحال تره :) بیایید سازمون رو با بهار کوک کنیم :)


+ فراخوان رادیوبلاگیها رو فراموش نکنید. فقط تا 25ام فرصت دارید که لینک نوشته هاتون با عنوان "سازت را با بهار کوک کن" رو برای ما بفرستید و از دوستانتون هم بخواهید که ما رو همراهی کنن. بلاگستان به حال و هوای خوب نوشته های شما نیاز داره :) همه با هم باید سعی کنیم دوباره حالش رو مثل قبل خوب کنیم :)

  • یاسمین پرنده ی سفید

شنوندگان عزیز توجه فرمایید... بالاخره امروز آخرین نمره ی ما هم اعلام شد.... بر طبل شادانه بکوبید که باید برم به تمام اساتید علوم تحقیقات مژده گونی بدم که بعد از دو ماه تمام نمراتمون معلوم شد.

+دانشگاه نیست که... آزمونِ الهی ه برای محک زدن صبر و بردباریِ ما.... آقا ما بخوایم رفوزه بودنمون رو قبول کنیم باید کی رو ببینیم؟

  • یاسمین پرنده ی سفید

گفت: "چه خسته ای!" لبخند زدم و با سر اشاره کردم که آره. گفت اصلا شبیه اون آدمی نیستی که یک ماه پیش باهاش کلاس داشتم... اصلا اون انرژی رو نداری. گفتم آره... روحم خسته اس.

رسیدم خونه... مامان باور نمیکنه که این حجم از ناراحتی فقط به خاطر پایان نامه باشه. و بابا فقط سعی میکنه با شوخی منو از اوج عصبانیتم پایین بکشه...

و هیچکس باور نمیکنه که انقدر تو این مدت ضعیف شدم که میتونم فقط به خاطر قبول نشدنِ پیاپیِ موضوعات پایان نامه ی مسخره گریه کنم!

+ این یک روز بی مصرف و علاف گونه... سنجاق شود به تمام این سه سالی که وقتمو با ارشد تلف کردم!

++نمیدونم اگه یه ترم اضافه بهم بخوره شهریه ای که میدم خرج چی میشه... اما خدا شاهده که حتی بابت یک ریالش راضی نخواهم بود!!! حتی یک ریال!

  • یاسمین پرنده ی سفید
یه وقتایی وقتی که یه چیز جدید در مورد خودت کشف میکنی... یه دفعه یه غم بزرگ میریزن تو دلت... به سادگی همین موضوع کوچیک که میفهمی چرا دیگه چیزایی که قبلا دوست داشتی خوشحالت نمیکنه.
انقدر هر بار به یه بهونه از مهمونی رفتن دوری می کنی که یه روز که تنها تو خونه موندی به خودت میگی: دیگه کسی یه سراغ هم از ما نمیگیره ها! انگار همه ما رو یادشون رفته!
انقدر با دوستات بیرون نمیری, که وقتی یه روز میتونی باهاشون بری بیرون, انقدر از جمعشون دور موندی که حس میکنی تو جمعشون غریبی و حرفی برای گفتن نداری...
انقدر شهربازی نمیری, که دیگه حتی با نگاه کردنِ اون همه وسیله ی بزرگ در حال چرخش... یا حتی با فکر کردن بهشون تنها حسی که بهت دست میده, سرگیجه و حالت تهوعه!
انقدر دورِ سینما و تاتر و کنسرت رو خط میکشی که به "نرفتن" عادت میکنی. یاد میگیری که بدون این چیزا هم میشه زندگی کرد پس لزومی برای "رفتن" نیست.
انقدر از موزه ها دور می مونی, که یه روز به خودت میگی: "این که تو گذشته ها چی گذشته و چی بوده و نبوده به من چه ربطی داره؟" شونه بالا می اندازی و دیگه با هیجان دنبال آدرس موزه ها نمی گردی...
انقدر خوشی های کوچیک رو از خودت دریغ میکنی که یه روز به خودت می آی و می بینی دیگه هیچ چیز خوشحالت نمی کنه! دیگه حتی همین چیزای ساده هم خنده رو لبات نمی آره... و سخت ترین قسمتش اینه که وقتی پا به سن میذاری, از این روزایی که گذشته و اسمش رو "زندگی" گذاشتی, خاطره ای نداری تا برای دیگران تعریف کنی! و از اون هم مهم تر! خاطره ای نداری که با فکر کردن بهشون لبخند رو لبات بیاری و بگی: "یادش بخیر!" فقط چشم به آینده داری و دونه دونه تعداد آدمایی که اینجا داری کمتر میشن و روز به روز خودت رو به اون دنیا نزدیک تر میبینی و آدمایی که اونطرف داری رو میشماری و منتظر دیدارشون می مونی!

+این بود زندگی؟!!! "حسین پناهی"
++خلاصه تا میتونی از چیزایی که امروز خوشحالت میکنه لذت ببر. حتی یک ثانیه اش رو تا میتونی از خودت دریغ نکن... حتی یک ثانیه! شاید دیگه فردا ازش لذتی نبری. بذار حداقل سالها بعد یه خاطره برای لبخند زدن داشته باشی :)
  • یاسمین پرنده ی سفید

گفت: میدونی همه ی این اتفاقایی که برای تو می افته و از نظرت خوشاینده؛ حاصل نگرانی های اونه؟ اون نگرانته و دائما داره پالس های نگرانیشو به سمت تو و اطرافیانت میفرسته و باعث میشه تو ناخواسته در شرایطی قرار بگیری که دوسش داری اما اون بیشتر و بیشتر نگران میشه. قبلا که راجع بهش حرف زده بودیم! ما اتفاقات رو به سمت خودمون جذب میکنیم. و حالا اونه که به دلیل نگرانیش همه ی این اتفاقات رو به سمت تو جذب میکنه! چون تو "موضوع"ِ نگرانی هاش هستی!

نگاش میکنم و ناخودآگاه پرت میشم به نگرانیای خودم... یادم میاد بهم گفتی: بازم مثل همیشه الکی نگرانی! دوباره داری همه چیزو بزرگ میکنی. چرا فکر میکنی قراره اینطوری بشه؟

و من جوابی جز ترسهام که از تجربه ی خودم و اطرافیانم نشات میگرفت نداشتم. اما حالا فکر میکنم حق با شماست... خیلی از چیزایی که نگرانشون هستیم هرگز اتفاق نمی افتن و نگرانیهای ما کاملا بیجاست و جز خراب کردنِ امروزمون از ترس آینده، هیچ دستاوردی برامون نداره...

و از طرفی... با تکرار کردنِ بیش از حد اون نگرانیا... خواه ناخواه اونا رو به سمت خودمون جذب میکنیم! قانون رازه... "از هر چی بترسی سرت میاد" پس نترس! قوی باش... نذار نگرانیاتو به شرایط تحمیل کنی و همه چیز رو خراب کنی! سرت رو بالا بگیر و سعی کن شرایط رو مدیریت کنی! تو از درسایی که خوندی باید یاد گرفته باشی که برای شرایط فعلیت، یه تابع هدف جدید تعیین کنی و این بار به تمام نگرانی هات ضریب صفر بدی! بذار تو بازی باشن... بذار تو معادله ی محدودیت هات خودشون رو نشون بدن! اما تو قراره این مساله رو حل کنی و میدونی که توی تابع هدفت قرار نیست ضریبی جز صفر داشته باشن!!


+برای خودم :)

  • یاسمین پرنده ی سفید

این پست یه غرغرانه برا خالی کردن خودمه... فکر نمی کنم از خوندنش لذتی ببرید. فقط یه خواهش ازتون دارم... از همین امروز عادت کنید... که نه برای کسی برنامه تعیین کنید و نه اجازه بدید که کسی براتون برنامه بذاره! همین :)

  • یاسمین پرنده ی سفید

دختر کوچولو که سنتور میزد و برادر بزرگتر 15 ساله اش که قانون میزد رو نشون داد و گفت یه دست به افتخار پدر و مادرشون بزنید که از سن کم بچه ها رو تشویق کردن به ساز زدن... 

دست زدم اما ناخودآگاه لبخند تلخی رو لبم نشست. یاد پدر و مادرم افتادم که همیشه حمایتم کردن؛ اما من هرگز بچه ی خوبی براشون نبودم. همیشه حتی تو نداریاشون هوای منو داشتن اما من هرگز کاری نکردم که باعث افتخارشون باشم... کلاس ارگ و کلاس گیتارم رو نصفه رها کردم و حتی تو درس خوندن هم به مرحله ای که برام مایه گذاشتن نرسیدم.

اونا همه کار برای من کردن اما من.... من هیچوقت باعث افتخارشون نبودم... حتی اگه اونا صدبار تو چشمام نگاه کنن و خلاف اینو بهم بگن... اما من بهتر از هر کسی میدونم که چی کار کردم و واقعا متاسفم... اونا استحقاق بچه ای بهتر از من رو داشتن...


  • یاسمین پرنده ی سفید

عکسای گالری رو نگاه میکنم و دنبال یه عکس مناسب میگردم برات. یاد تمام روزایی می افتم که ترجیح میدادم تو عکسای تولدم نباشی و این موضوع کارم رو سخت کرده... توی کمتر عکسی لبخند زدی... نه به این دلیل که آدم بداخلاقی بودی... اما نمیدونم واقعا چی تو مغزت میگذشته...

خب راستش هرگز تو زندگیم دو رو نبودم. نمیتونم ادعا کنم که از نبودنت ناراحتم یا نمیتونم بگم دوستت داشتم... و به هیچ وجه ادعا نمیکنم که دلم برات تنگ شده! نمیگم چه حیف که وقتی بودی قدرت رو ندونستم یا چقدر از دست دادنت سخت بوده و حالا میفهمم کی بودی و.... ولی؛ راستش واقعا فکر نمیکردم که آلزایمر آدمو به جایی میرسونه که حتی "خوردن" رو هم فراموش میکنه...

اون دو هفته ی جهنمی رو یادم میاد که دلم برات میسوخت... و امروز از خودم میپرسم چطور قبل از اون، انقدر راحت تونستم ادعا کنم که "هیچیت نیست و فقط دنبال جلب توجهی" تو مریض بودی و من باور نکردم... و تنها چیزی که امروز عذابم میده همین موضوعه... خب راستش همه ی شواهد علیه تو بود... چشم پزشک این موضوع که "چشمت خوب نمیبینه" رو رد میکرد... متخصص قلب؛ دلیلی برای گلایه های گاه و بیگاهت پیدا نمیکرد و... حواس پرتی ات هم میتونست یکی از همون موردا باشه؛ وقتی میدیدم که خوب یادت مونده فلان برنامه ی تلویزیونی کی پخش میشه!

بهت دروغ نمیگم... دلم برات تنگ نشده! حقیقت اینه که من تنها کسی بودم که برات گریه نکرد اما... منو ببخش که باورت نکردم! همین...!


+یه فاتحه اگه تونستید بخونید:)

  • یاسمین پرنده ی سفید