پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

برای بلاگفا اتفاقات خوبی نیفتاد... و من ناچار شدم به کوچ!
پس:
این وبلاگ رو ساختم چون می خواستم از دلم بنویسم و دل کسایی که دوروبرم هستن و دوسشون دارم. می خواستم جایی باشه واسه حرفایی که گاهی گفتنشون تو دنیای واقعی سخته... روزای اول فکر نمی کردم بتونم تو دنیای مجازی دوستای زیادی پیدا کنم... فکر نمی کردم خواننده های زیادی داشته باشم. امروز... خواننده های زیادی ندارم... اما دوستای خوبی پیدا کردم... دوستایی که شاید از بعضی از دوستام تو دنیای واقعی بهم نزدیک ترن:)
تا روزی که نوشتن حالمو خوب میکنه؛ می نویسم:)

بایگانی

معلق مانده ام... جایی میان زمین و آسمان یا گذشته و آینده... همچون ماه در قلب سیاه ترین سیاهی ها اما بی امیدی به روشناییِ خورشید... بی جاذبه و بی اختیار، سرگردان در مداری که گویی از ازل تا ابد پابرجاست. بی مجال فکر به خاطره ای از گذشته و بدون تصویری از آینده

معلقم... همچو پرِ پرنده ای در دستان باد که روزگاری در آرزوی "رسیدن" بود و این پرواز ِ بی وقفه را آزادی میدید!

  • یاسمین پرنده ی سفید

دورم. خسته از نوشتن. خسته از بودن ، خسته از نمیدانم ها و خسته از میدانم هایی که بعیدند... دورند... که باید فراموش شوند و نمیشوند! از این زیادی بودن ها...

گم کردن لبخند چه آسان بود در هجوم بی امان ِ مسیر بزرگ شدن... گم کردیم و گم شدیم در خود... در هیاهوی زمانه ی طبل های تو خالی... گشتیم و تهی شدیم از عشق در قوانینِ بی رحمِ تصاحب ها که "داشتن" درد مشترک ما بود، تهی از دوست داشته شدن! همانگونه که روزی سهراب نوشته بود: "حیات نشئه ی تنهایی است!"

گفتنی ها زمانی گفته شدند که محکوم بودند به تباهی... و جدایی آغاز تنهایی ها بود در امتداد تلاش برای استوار بودن ها!

که هر کدام تک به تک پریدیم و به ارتفاع قله رسیدیم... تنها... تنها!

و خستگی تاوان راه بود! 

  • یاسمین پرنده ی سفید
گاهی... جدیدا... دنیای مجازی به جای این که حالمو خوب کنه... برعکس عمل میکنه... گاهی حس می کنم که ما زیادی بودیم!
  • یاسمین پرنده ی سفید
تو بانک نشسته بود. رمز کارت بانکیش به مشکل خورده بود. تو همون چند دقیقه که بخوان مشکل کارتش رو برطرف کنن سه بار تکرار کرد که "کارت دست خانومم بوده. رمز رو اشتباه زده و سوخته". رو صندلی پشت سرش نشسته بودم و منتظر بودم نوبتم بشه. اصرارش برای تکرار این جمله برام جالب بود. داشتم فکر می کردم چرا ما انققققدر اصرار داریم که همیشه دنبال یه شریک جرم باشیم، تقصیر رو گردن دیگران بندازیم و...؟ چه فرقی به حال بانکدار داشت که کارت رو چه کسی سوزونده؟ فرض کنیم که همه ی ما فکر می کردیم که خود آقا باعث شده کارتش بسوزه... چه اتفاقی می افتاد؟ گذشته از این که این روزا همه ی ما به درد فراموشی مبتلا شدیم و می تونیم همدیگه رو درک کنیم بیا فرض کنیم که کسی باشه که درک نکنه و فکر کنه که ما خنگیم! این که اون غریبه در مورد ما چی فکر کنه چه اهمیتی داره؟

یا مثلا...
کسی که محل کار قبلیم جایگزین من شده. برای این که اشتباه خودش رو از گردن خودش باز کنه اصرار داشته که اشتباه برای زمان من بوده و مبلغی که اضافه تر به حساب اداره ی مالیات واریز شده مربوط به کار خودش نبوده. وقتی ثابت شده که اشتباه تو زمان خودش رخ داده با اصرار گفته: بذارید من زنگ بزنم اداره ی مالیات اونا دارن اشتباه می کنن!!!! (یک بار دیگه جمله رو بخونید: من زنگ بزنم به اداره ی مالیات و بگم اشتباه میکنید که میگید ما به شما بیشتر از بدهیمون پول دادیم و بستانکاریم! ما باید بهتون پول بدیم!!!) طرف حاضره شرکت هزینه ی بیشتری رو پرداخت کنه اما قبول نکنه که اشتباه کرده!

چرا حاضر نیسیتم بپذیریم که همه ی ما ممکنه اشتباه کنیم؟ چرا وقتی اشتباهی میکنیم نمی خوایم تبعاتش رو بپذیریم؟ و چرا با تمام این اوصاف شرایط خودمون رو با ژاپنی ها مقایسه میکنیم؟ چرا انتظار داریم همه چیزمون سرجاش باشه در حالی که حتی خودمون تو کوچیک ترین مسائل حاضر نیستیم مسئولیت پذیر باشیم؟ حرفای اشتباه خودمون رو قبول کنیم و با شهامت بگیم من اشتباه کردم؟! برای اصلاح کارهای اشتباهمون به جای این که دنبال راه حل باشیم دنبال مقصر میگردیم؟!
بیایید یه کم بهش فکر کنیم :)

روزگارتون خوش :)
  • یاسمین پرنده ی سفید

+چقدر بده که پاییز بیاد و آدم عاشق نباشه.

_ چه بدی ای داره؟! عشق آدمو کور میکنه.

+خب همین که کور میکنه خوبه. باعث میشه آدم بدی های زندگی رو نبینه. وگرنه زندگی چه چیز قشنگی واسه دیدن داره؟ عشقه که دنیا رو قشنگ میکنه.

_ (پوزخند میزند و به تاسف سر تکان میدهد)

  • یاسمین پرنده ی سفید
چند وقتی میشه که ننوشتم. نه که سوژه نداشته باشم؛ نه که نخوام بنویسم؛ اما انقدر روزام سریع میگذرن که حتی فراموش می کنم چی می خواستم بنویسم! ولی خب... امروز روز آخر فراخوان رادیوبلاگیهاس و من یه کم از همیشه سرم خلوت تره، پس تصمیم گرفتم بنویسم:


همیشه می نوشتم. تو خلوت خودم هر بار که دلم می گرفت می نوشتم. نوجوون که بودم آدم درونگرایی بودم پس برای خالی کردن خودم قلم و کاغذ برمی داشتم و مینوشتم. وقتی که دی ماه 88 خیلی اتفاقی با بلاگفا آشنا شدم و اولین پستم رو گذاشتم؛ هرگز فکر نمی کردم که وبلاگ نویسی چقدر قراره دنیامو عوض کنه. روزای اول شعرایی که دوست داشتم رو تو وبلاگم می ذاشتم. بعد رسیدم به روزانه نویسی های بی محتوا که به درد هیچکسی نمی خورد و کم کم چند تا دوست وبلاگی پیدا کردم که بودنشون برام مهم بود. برام مهم بود که نظرشون در مورد پستام چیه. پستاشون رو می خوندم و ازشون یاد میگرفتم. بعد سعی کردم که بهتر بنویسم. سعی کردم که پستام حرفی برای گفتن داشته باشه. قد کشیدنم رو توی آرشیو وبلاگم دیدم و واسه همین هرگز نخواستم که روزای گذشته ی وبلاگم رو پاک کنم و بعد از ازبین رفتن بلاگفا تلاش کردم که پستام رو دوباره پیدا کنم. چون سطر به سطر اون قد کشیدن ها برای من خاطره بود و سطر به سر اون کامنتهایی که اول از همه، وبلاگ جمع ما... بعد تولد گرفتن های مجازی... بعد دور همی های واقعی و بعد دوستی های ناب و در آخر رادیوبلاگیها رو به وجود آورد برای من خاطره بود. پس نوشتم. کوچ کردم به بیان و نوشتم: "تا روزی که نوشتن حالمو خوب میکنه؛ می نویسم:) "

حالا من اینجام... دغدغه های یاسمین 28 ساله با یاسمین داوطلب کنکور 19 ساله زمین تا آسمون فرق کرده. من اینجام و تو این نُه سال خیلی چیزهای تازه رو تجربه کردم و دیگه اون آدم درونگرای سابق نیستم. وبلاگ‌نویسی دنیای تازه ای رو به من نشون داد. یاد گرفتم که هر چیزی می تونه خوب یا بد باشه. یاد گرفتم آدمای خوب و بد همه جا پیدا میشن. یاد گرفتم که وبلاگ جای دردهای مشترکه که بی صدا بین سطور مخفی میشن اما کسی که وبلاگ نویس باشه می تونه این سکوت رو معنی کنه. و برای هزارمین بار از نویسنده ی بلاماسکه نقل می کنم که: وبلاگ نویس مثل خودکار بیک می مونه! اگه ننویسه خشک میشه!
پس من... هرچند دیر به دیر... هرچند وقت به وقت... اما: مینویسم! پس هستم!


به بهانه ی فراخوان رادیوبلاگیها
+رمز پست: blogiha
  • یاسمین پرنده ی سفید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۷ تیر ۹۷ ، ۰۹:۵۶
  • یاسمین پرنده ی سفید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۰ تیر ۹۷ ، ۱۱:۵۷
  • یاسمین پرنده ی سفید

یه وقتا به خودت میای میبینی دیگه هیچجا واسه درد دل کردن نیست. یه وقتا به خودت میای و میبینی دیگه دوستات رو نمیشناسی. یه وقتا به خودت میای و میبینی چقدر تنهایی... چقدر دلتنگی...

یه وقتایی... بعد از تو حس میکنم "باید با قرصا مهربونتر شم... بعد از تو روزی دو تا کافی نیست"

  • یاسمین پرنده ی سفید

خبر کوتاه بود: "نفر اول خریدار سکه که بیش از ٣٨ هزار و 250 سکه خریداری کرده یک جوان ٣١ ساله است که برای این تعداد سکه رقمی معادل 53 میلیارد و 550 میلیون تومان پرداخت کرده است »ایرنا« "


فکر میکنم... به این که چند ساله دارم کار می کنم... و چند ساله که پدرم داره کار میکنه... فکر می کنم به این که من 27 سالَمه و فقط 4 سال ازش کوچیک ترم. با خودم فکر می کنم اگه زندگیم با همین ثبات طی بشه 4 سال دیگه چند دهم (یا شاید صدم) پولی که اون خرجِ خریدِ سکه کرده رو می تونم پس انداز کنم. دنبال بهونه نیستم. نمیشناسمش پس نمی تونم بگم: بابا طرف کلاهبرداره! پول حلال که اینطوری جمع نمیشه! حتما باباش پولدار بوده! حتما به یه جا وابسته بوده یا هر چی! حتی این بار سرم رو رو به آسمون نمیگیرم تا بگم خدایا انصافتو...عدالتت رو شکر!

به دستام نگاه می کنم و از خودم میپرسم: کجای این زندگی کم گذاشتم؟ چقدر ترسیدم؟ چقدر کم دوئیدم که انننننننقدر ازش دورم؟ کجای این قصه اشتباه بوده؟ کجای راه رو اشتباه رفتم؟

  • یاسمین پرنده ی سفید