پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

برای بلاگفا اتفاقات خوبی نیفتاد... و من ناچار شدم به کوچ!
پس:
این وبلاگ رو ساختم چون می خواستم از دلم بنویسم و دل کسایی که دوروبرم هستن و دوسشون دارم. می خواستم جایی باشه واسه حرفایی که گاهی گفتنشون تو دنیای واقعی سخته... روزای اول فکر نمی کردم بتونم تو دنیای مجازی دوستای زیادی پیدا کنم... فکر نمی کردم خواننده های زیادی داشته باشم. امروز... خواننده های زیادی ندارم... اما دوستای خوبی پیدا کردم... دوستایی که شاید از بعضی از دوستام تو دنیای واقعی بهم نزدیک ترن:)
تا روزی که نوشتن حالمو خوب میکنه؛ می نویسم:)

بایگانی

در ادامه ی پست قبل...

اولین کاری که کردم این بود که فکر کنم این روزا چی بیشتر از همه وقت منو میگیره؟ یکی سریال! سریالایی که دوسشون دارم و داره از شبکه جم با ترجمه فارسی پخش میشه... "روزی روزگاری", "دروغ گوهای کوچولوی زیبا" و "اوکیا" قبلا هر قسمتی که از دست می دادم برام خیلی مهم بود. دوست داشتم حتما جبرانش کنم. در اولین قدم سعی کردم حساسیتم رو کم کنم. اگه دیدم که بهتر. اگر هم نه که خب عیبی نداره.

و دومی تلگرام. هر روز اط صبح که چشم باز می کردم اولین کارم چک کردن تلگرامم بود. و آخرین کار هر شبم هم باز تلگرامم بود. من با نت بیدار میشم و با نت می خوابم. و تمام روز دچار "فوبیای نوتیفیکیشن"ام. این که ذهنم تمام مدت درگیر نوتیفیکیشنام میشه. قدم اول این بود که تمام کانالهایی که تو طول روز وقتم رو با سر زدن بهشون تلف می کردم رو حذف کردم.

و در قدم بعدی... از دیشب تلگرامی که رو گوشیم نصب بود رو پاک کردم. صبح؛ وقتی چشم باز کردم؛ از این که نباید نت رو روشن کنم حس خوبی داشتم. لبخند زدم. دیگه برام درد نداشت. دیگه ترک کردن نت برام زوری نبود.

این بار نه به خاطر این که مدیر عامل گوشی رو قدغن کرده, نه به خاطر این که خانواده مدام بهم میگن "تو همش سرت تو گوشیته", نه به خاطر مشاورای درسیم که بهم میگفتن چند ماه گوشیت رو بذار کنار و نه به خاطر مشاور خودم که بهم میگفت: بیا و قول بده. یه صبح تا شب از اینترنت استفاده نکنی.... به خاطر هیشکدومشون نبود. این بار درد نداشت! این بار خودم و با کمال میل این کارو کردم.

عادت کردن بهش زمان میبره چون تلگرام شده بود نقطه ارتباط من با خیلی چیزا... وسیله ای بود برای کانکت کردن سیستم کامپیوترم با گوشیم. ارتباط با دوستام. استاد راهنمای پایان نامه. گروه های دانشگاه و....

اما... من هنوز زنده ام واین بار حس شکنجه ندارم! حس آزادی دارم! حس آرامش :)


دعا کنید که بتونم این مسیر رو ادامه بدم. تجربه هام رو باهاتون به اشتراک می ذارم :)

و... این پست ادامه دارد...

  • یاسمین پرنده ی سفید

اولین سری از مصاحبه های رادیو منتشر شد. برای من شنیدنش حس خوبی داشت :) به شما هم پیشنهاد میکنم بشنوید. حرفای نگین برام شیرین بود.

رادیوبلاگیها

  • یاسمین پرنده ی سفید
فکر کنم از پست قبل هم معلوم بود. چند وقتی هست آشفتگی های ذهنیم زیاد شده. دنبال سکوت میگردم. دنبال آرامش. یا شاید به قول کتاب "کافه ای به نام چرا" دنبال اینم که دور باشم تا شارژ بشم! راستش دیروز از اون روزا بود که اگر اختیار داشتم ماشین رو بر می داشتم... تمام راه رو تا دریا رانندگی میکردم تو سکوت. بعد یه جایی کنار دریا نگه می داشتم. همونجا می موندم و تو سکوت فقط به صدای دریا گوش می دادم. بعدم وقتی خسته شدم برمیگشتم...
چند روز پیش که از شلوغیا کلافه بودم. یاد جمله های کتاب کافه چرا افتادم. نوشته بود: "هر روز آدمهای زیادی هستند که سعی می کنند وقت و انرژیت را صرفشان کنی. برای مثال ایمیل هایت را در نظر بگیر. اگر قرار باشد در هر فعالیت, خرید یا خدماتی که از طریق ایمیل ها به تو پیشنهاد میشود شرکت کنی, هیچ وقتِ آزادی برایت باقی نمی ماند. آدمهایی را در نظر بگیر که تشویقت میکنند پای کدام برنامه ی تلویزیون بشینی, کجاها غذا بخوری, کجاها بگردی... و یک وقت به خودت می آیی و میبینی ای دل غافل! داری همان کارهایی را میکنی که همه می کنند.
من متوجه شدم موج های مخالف زندگی من همه ی آدم ها, فعالیت ها و دغدغه هایی هستند که توجه, انرژی و وقت مرا از راستای هدف وجودم منحرف میکنند.
موج های موافق هم آدم ها, فعالیت ها و دغدغه هایی هستند که به من کمک میکنند به هدف وجودم برسم. پس هر چه وقت و انرژی ام را بیشتر صرف موج های مخالف کنم, وقت و انرژی کمتری برای موج های موافق دارم.
وقتی این تصویر در ذهنم زنده شد, از آن پس نسبت به این که در زندگی چقدر و به چه منظور تلاش و تقلا می‌کنم خیلی بیشتر دقت کردم."
"وقتی در این باره فکر می کنم که چطور اوقاتم را می گذرانم میبینم هر روز به بطالت سپری میشود. وقتی دقیقا ندانم "چرا اینجا هستم" و "چه می خواهم بکنم؟" همان کارهایی را میکنم که اغلب مردم انجام میدهند."

این پست ادامه دارد...
  • یاسمین پرنده ی سفید
خسته ام. از درون خسته ام. نه که کوه کنده باشم. نه که کار خاصی کرده باشم. فقط از درون خسته ام. حس می کنم برگشتم به روزای چند سال قبلم... اون روزایی که دوسشون نداشتم. من فقط... فقط می خوام خودم باشم. بدون ترس. بی نگرانی. بدون حسرت گذشته. بدون پیشبینی آینده... فقط خودم! دیگه تصمیم گرفتم خودم رو به هیچکس ثابت نکنم. همین باشم که هستم. بدون توضیح اضافه.
سالها بود دوست داشتم بتونم سکوت کنم. نمی تونستم... دوباره باید شروع کنم. به خاطر خودم. به خاطر آرامشم. به احترام شادی و برای جبران این همه خستگی

+ "هنوزم در سفرم" اسم عنوان یه کتاب منصوب به زنده یاد سهراب سپهری ه
  • یاسمین پرنده ی سفید
ستاره ی دنباله دار من... در میان این شهاب باران... بیا و آسمانِ تارِ آیندمان را روشن کن. من تو را آرزو می کنم :)
  • یاسمین پرنده ی سفید
بنویسید. نوشتن حال آدمو خوب میکنه. وبلاگ رو نمیگم. یه دیقه این کیبورد لعنتی رو ول کن. گوشیتو بذار کنار. بنویس... با خودکار رو یه کاغذ. نمی خوای کسی بخوندش؟ پاره اش کن... هر تیکه اش رو هم بنداز تو یه سطل آشغال... اما بنویس. بنویس حالتو خوب کن. نوشتن حال آدمو خوب میکنه.

بنویس بر یاس کبود... بنویس بر باورِ رود... بنویس از من بنویس...بنویس عاشق یکی بود... بنویس، بنویس، بنویس
آه، قصه بگو؛ از این عاشق دور... تو از این تنهای صبور... بی تو شکست ؛ چو جام بلور
بنویس بر یاس سپید... بنویس از عشق و امید... بنویس دیوانه ی تو... به خود از عشق تو رسید...بنویس، بنویس، بنویس
تو موج غرور! این دل سنگ صبور! بنویس از آنکه چو اشک از دیده چکید به گونه دوید
بنویس دنیای منی, همه ی رویای منی... منم اون بی تابیِِ موج! تو هنوز دریایِ منی! بنویس، بنویس، بنویس
غریبونه شکستم... من اینجا تک و تنها!... دلخسته تریدم در این گوشه ی دنیا
ای بی خبر از عشق, نداری خبر از من... روزی تو میایی... نمانده اثر از من
بنویس
بنویس
بنویس
بنویس
  • یاسمین پرنده ی سفید

وقتایی که مامانم خسته و در حال کاره. وقتی حواسش نیست بی صدا نگاش میکنم و با خودم میگم: اون مقاوم ترین فرشته ی مهربون دنیاس :)


+خدا همه ی مامانا رو سلامت و شاد نگه داره

++هیچ لذتی مثل بی صدا تماشا کردن کسایی که دوسشون داری وقتی حواسشون نیست, نیست :)

  • یاسمین پرنده ی سفید

یه روزی مثل جمعه 30تیر یک نفر مثل من؛ شادترین و آروم ترین آدم روی زمینه جوری که حس میکنه هرگز از این بهتر نبوده... یه روزی مثل امروز دوشنبه 2مرداد؛ یک نفر مثل من غمگین ترین و پریشون ترین آدم روی زمین اگه نباشه... لااقل غمگین ترین و پریشون ترین آدمِ 26 سالِ عمرِ خودشه! انقدر پریشون که حتی واسه نوشتن سطر قبل چند ثانیه به صفحه گوشیش زل میزنه و یادش نمیاد چند سالشه! اونقدر پریشون که واسه ورود به وبلاگش فراموش میکنه قبل از زدن دکمه ی "ورود"باید رمز عبور رو هم وارد کنه!!

میخوام بگم... فاصله ی غم و شادی درست مثل فاصله ی نفس کشیدن و نکشیدن ه... درست مثل بودن و نبودن... درست هم مرز با مرگ و زندگی...

درست مثل آدمی که دیروز سر حال و سرزنده دیدینش و امروز خبر فوتش رو میشنوید!

میخوام بگم... تا میتونی دنیا رو جدی نگیر... برا خواسته هات بجنگ... برا چیزایی که حالت رو خوب میکنه بجنگ... برا چیزایی که دوسشون داری بجنگ

جنگ مزخرفه... وحشتناکه... ترسناکه... درد داره... و گاهی زخمایی بهت میزنه که تا آخر عمر فراموش نمیکنی! اما بذار فاتح جنگ باشی تا همه تلخیاشو یادت بره!

بذار درد ِ زخمایی که تو جنگاش پیروز شدی رو تحمل کنی به جای درد حسرتی که برای تمام عمر تو دلت میشینه و هیچکس جز خودت ازش خبر نداری و ناچار میشی با لبخند تحملش کنی.

بجنگ... مهم نیست آخرش چی میشه... مهم اینه که یک عمر خودت رو واسه منفعل بودن سرزنش نمیکنی... بجنگ چون حال خوبت و خواسته هات ارزش جنگیدن رو داره!

زندگی جنگه... بخوای و نخوای تو جنگی.... تصمیم با خودته که بشینی و از بین رفتن رویاهات. رو تماشا کنی یا...

  • یاسمین پرنده ی سفید

منتظر بودن پشت درای اتاق عمل اصلا شبیه فیلما نیست! نمیدونم فقط بیمارستانای دولتی مثل بیمارستان امام اینجورین... یا کلا همه جا همینه... اما اینجا ایرانه. جایی که مریض بعد از عمل 6 ساعت تو اتاق ریکاوری میمونه بدون این که خانواده ی نگرانش که پشت در منتظرن بدونن عمل تموم شده یا نه و مریضشون در چه حالیه! خبری از اون پزشک جراحی که در اتاق عمل رو باز میکنه و میاد تو اتاق انتظار و به خانواده ها خبر میده نیست!

ظهر که عصبانی بودم دلم میخواست دعا کنم که کاش همین بلاهایی که سر مردم میارن سر خودشون هم بیاد! تا بفهمن چقدر تلخه... 

اما فکر کنم دعای درست تر این باشه که خدا به هممون وجدان کاری بده... از بقیه ی کشورا خبر ندارم اما ما ایرانیا واقعا وجدان کاری نداریم... اگه هر کس فقط وظیفه ی خودش رو درست انجام میداد و یه کم برا دیگران ارزش قائل بود وضعمون این نبود.

کاش یه کم آدم باشیم... یه کم وجدان داشته باشیم

  • یاسمین پرنده ی سفید



تو این یک سالی که از آغاز به کار بخش خبر رادیو بلاگیها میگذره. خیلی از دوستان همراهیمون کردن. یه سریا تشویقمون کردن, یه سریا انتقاد کردن که از این دسته ی دوم یه سریاشون انتقادای سازنده بود یه سری ها هم نمی دونم هدفشون چی بود... یه سری هم اعتقاد داشتن که نمک اخبار کم بود.
من به عنوان عضو کوچیکی از تیم تحریریه و سوژه یاب بخش اخبار رادیو از نزدیک با تمام مشکلاتی که بچه ها این مدت باهاش سر و کار داشتن آشنام هرچند که خودمم تو این مدت به خاطر درس و ... یه وقتایی از گروه دور آفتاده بودم اما... خیلی دوست داشتیم که از کمک دیگران هم استفاده کنیم. نه تنها تو بخش خبر که تو بخشای دیگه هم همینطور. یک ساله شدن بخش خبر فرصت خوبی بود برای این فراخوان
حالا که ماه رمضون هم تموم شده و امتحاناتون هم تموم شده دیگه واقعا بهونه ای ندارید واسه پشت گوش انداختن این فراخوان. اگه همراهمون بودید. اگه منتقدمون بودید. اگه دوسمون داشتید یا اگه فکر میکنید بی نمکیم. الان وقتشه... بیایید و با کمکتون به تیم اخبار رادیو یه نیروی دوباره بدید. بذارید این بار ما شنونده ی شما باشیم.

دوستان وبلاگیِ من, از روزی که وبلاگ نویسی رو شروع کردم گروه کوچیکی بودن, که الان هم محدود میشن به بچه های رادیو بنابراین به جای این که از دوستام دعوت کنم می خوام از کسایی دعوت کنم که "شاید" اصلا منو نمیشناسن!!!! البته اگه شنونده ی رادیو باشن قطعا صدامو شنیدن اما خب رفت و آمد مجازی با هم نداشتیم :) نپرسید چه دلایلی برا انتخابتون داشتم چون نمیگم :دی
اما ازتون می خوام شما خبرنگار ما باشید! و لطفا حتما از دوستاتون هم بخواید که تو این فراخوان شرکت کنن :) منتظرما :) می دونم روم رو زمین نمی اندازید :))))




+ضمنا این فراخوان فقط مختص کسایی که ازشون دعوت میشه نیست. هر کی که وبلاگ نویسه دعوته. برای اطلاعات بیشتر وبلاگ رادیو رو بخونید. تا 15 تیر وقت دارید. پستاتون رو با عنوان "خبرنگارشو" منتشر کنید و لینک نوشته ها یا فایلای صوتیتون رو از طریق وبلاگ رادیو به دست ما هم برسونید.
  • یاسمین پرنده ی سفید