پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

برای بلاگفا اتفاقات خوبی نیفتاد... و من ناچار شدم به کوچ!
پس:
این وبلاگ رو ساختم چون می خواستم از دلم بنویسم و دل کسایی که دوروبرم هستن و دوسشون دارم. می خواستم جایی باشه واسه حرفایی که گاهی گفتنشون تو دنیای واقعی سخته... روزای اول فکر نمی کردم بتونم تو دنیای مجازی دوستای زیادی پیدا کنم... فکر نمی کردم خواننده های زیادی داشته باشم. امروز... خواننده های زیادی ندارم... اما دوستای خوبی پیدا کردم... دوستایی که شاید از بعضی از دوستام تو دنیای واقعی بهم نزدیک ترن:)
تا روزی که نوشتن حالمو خوب میکنه؛ می نویسم:)

بایگانی

۲۲۴ مطلب با موضوع «دل نوشته ها» ثبت شده است

تا آخر برو

دیگه کسی نیست حرفات رو بشنوه و اهمیت بده
چون توی عشق باید تا اخرش (مرگ) بمونی
اینو تو میگفتی که دروغ بوده
بدون تو دارم آب میشم
قلبی که به موم تبدیل شده
نمی‌تونستی اینا رو ببینی
چرا؟ برای چی، برای چی؟
و ادامه دادن بی مورده
هر چی باشه تو از راهت برنمی‌گردی
چرا؟ برای چی، برای چی؟
اوه
نمیتونم به سرنوشت بگم هر کاری میتونه انجام بده
من دوسش داشتم و این مشکل من بود
حتی اگر کمرم خم بشه، زمین نمیخورم
بپرس
اگر من برنگردم دلیلش چیه
دربرابر خوب و بد مثل یک ماه بودم
بیا و ببین که اون روزها خیلی دور موندن
اون درد برای دوره ای
یک آتیشه که مهمونت میمونه آه آه
و بعدش این غم ناله و فریاد میزنه
که بعضی وقت‌ها طنین (انعکاس) صداش خیلی عمیق هستش

 

 

Yanki
Yok artık bir duyan umursayan
Oysa ki aşk ölene kadar
Diyordun ya hani yalan dolan
Eriyordum sensiz
Muma dönmüş kalbi
Hiç görmezdin
Niye neden neden neden?
Ve uzatmak yersiz
Nasıl olsa yoldan döndürmezdin
Niye neden neden neden?
Off
Veryansın edemem kadere
Sevdim bu benim meselem
Eğilsem bile devrilmem
Sor
Dönmezsem sebebi ne diye
Aydım iyiye kötüye
Gel gör ki çok uzak
Bir süre o sancı
Misafir bir yangı aman aman
Sonra keder bırakır yakanı
Derindedir yankı zaman zaman
 
اون روزایی که خوشحال و خندان تو ماشین این آهنگ رو با هم زمزمه میکردیم و دوستش داشتیم فکرشم نمیکردم که یه روز بشه شرح حال خودم! "سِودیم بو بنیم مساله ام... اییلسیم بیله دِوریلمم"
+ ممکنه سوال پیش بیاد :) من ترک نیستم اما این آهنگ رو خیلی دوست داشتم... دارم!
ترجمه از : این سایته :) و یه سایت دیگه :/ ترکیبی
  • یاسمین پرنده ی سفید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۰ دی ۹۶ ، ۲۱:۴۱
  • یاسمین پرنده ی سفید

واسه کسی که همیشه تو زندگی نگاهش به آینده بوده؛ آرزوی این که برگرده به یه لحظه از گذشته اش خیلی حرفه... دستتو بده به من. بیا تو زمان حال زندگی کنیم!

+گور بابای کل دنیا... خسته ام

  • یاسمین پرنده ی سفید
ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﯿﻤﻪ ﯼ ﭘﺮ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﭼﮑﺎﺭ؟!
 ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻗﯽ ﺳﻤﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﭘﯿﺸﺘﺮ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﺳﺎﻗﯽ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻦ ﻗﺼﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺭﻭ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
آﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺧﺮﺍﺏ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ
  • یاسمین پرنده ی سفید

چشمم به پست "سکوت" که خورد... انگار یادم اومد چی می خواستم بگم...

پاییز و این که چرا حال دلم این روزا خوب نیست... خط اول رو که خوندم همه ی دلایلم بهم هجوم آوردن... یاد پارسال افتادم و روزای پاییزی که از محوطه ی دانشگاه منظره ی بی نظیر تهران رو نگاه می کردم و هر بار بیشتر عاشق میشدم. عاشق شهری که برام معنیِ زندگی میده! یاد سال قبلش افتادم که تو راه کنکور خیابون ولیعصر رو از میدون تا چهار راه پیاده گز می کردم. دستامو می ذاشتم تو جیبم. از باریک راه کنار پیاده رو راهمو بین شاخ و برگ درختا باز می کردم و آهنگایی که دوست داشتم رو با صدای آب ِ روونِ جوبای پهن خیابون زمزمه می کردم و مرور خاطراتم برام معنی زندگی میداد... یاد دو سال قبل افتادم که اتوبان چمران رو با صدایِ بلندِ موزیک زیر بارون پشت فرمون با عشق نگاه میکردم و گروه دوستام انقدر گروه بود که از شرکت تا خونه باهاشون حرف می زدم و همه ی اینا برام معنی زندگی داشت!


به خودم نگاه می کنم.... امسال نه از منظره ی بی نظیر دانشگاه خبری هست... نه پیاده گز کردن خیابون ولیعصر... نه شوق و ذوق قارچ سوخاری خوردن با الهام تو اون کافه رستوران همیشگی که حالا دیگه وجود نداره... حتی دیگه ورودی ِ فرهنگستان هنر رو هم بستن! نه خبری از پیاده راه رفتن زیر بارون هست نه زمزمه کردن آهنگای مورد علاقه ام توی راه... نه اتوبان چمران رو هر روز می بینم نه دیگه فرصتی برای موزیک گوش دادن با صدای بلند برام وجود داره...


حالا منم و یه عالمه کتاب و یه دنیا خاطره ای که برام معنی زندگی میده!

+ پست سکوت: بی انصافی بود اگر پاییز میرفت و هیچ بارانی به شیشه های غبار گرفته نمیزد... بی انصافی بود اگر پاییز خودش را دست کم میگرفت و ادای تابستان را برایمان در می آورد ... مگر میشود پاییز باشد و در خیابان قدم بزنی ، برگهای زرد و نارنجی پاییزی زیر پاهایت خِش خِش کنند و اونوت بارانی نباشد تا این زیبایی را تکمیل کند؟ اصلا مگر میشود باران نبارد و چشمِ عاشقی را که سخت دنبال باریدن است با خودش همراه نکند؟  کتاب را میبندم ، دل میسپارم به صدای باران ... جان تازه میگیرم .با خودم فکر میکنم نکند تو زندگی قبلیم درخت بودم ، درختی که تشنه باران است ... شاید هم عاشقی ها کرده با باران ... باران زندگی دوباره است ...  آخ که چقدر دلم میخواد تا صبح زیر این اولین باران پاییزی قدم بزنم و تمام روزهای گذشته را به دست فراموشی بسپارم ... 

+حیف است باران بزند و "تو"نباشی ... 
  • یاسمین پرنده ی سفید

آره! من حسودم! حسودی میکنم به تمام کسایی که فهمیدن از زندگیشون و از خودشون چی میخوان. حسودی میکنم به کسایی که راهشونو پیدا کردن و رفتن دنبالش. حسودی میکنم به کسایی که حتی از سختیای کارشون لذت میبرن. تو سختیاش خم میشن اما نمیشکنن. حسودی میکنم به اون لبخندِ عمیقی که رو لبشونه چون کارشونو با علاقه انجام میدن. من حسودی میکنم چون 26 سالمه و سالهاست از وقتی خودمو شناختم فقط یه سوال ذهنمو درگیر کرده؛ این که اگه من به دلیل خاصی به این دنیا اومدم، پس چرا نمیتونم اون دلیل رو پیدا کنم؟ چرا هنوز راهم برام نامشخصه. چرا هیچ کاری به ذهنم نمیرسه که کار من باشه...

که من... خدایا تو میدونی که چقدر از شغلم متنفرم... خسته ام.... خیلی خسته.... سالها ازت کمک خواستم... سالها صدات کردم. کجای این راهو بی راهه اومدم که نشونه هاتو گم کردم خدا؟

تمام عمرم آرزوم فقط شادی و آرامش بود. زیاده طلبیم رو به بزرگیت ببخش اما کمک کن....

+بنویس... یه شب که دلش خیلی گرفته بود...

  • یاسمین پرنده ی سفید
این روزا خبرای خوب زیادی از اطرافیانم میشنوم. فردا نامزدی یکی از صمیمی ترین دوستای دوران بچگیمه و پریروز اون یکی دوست صمیمی بچگیم که بهمون سه تفنگدار می گفتن بهم خبر داد که بارداره. یکی با کوله باری از تجربه و انرژی خوب از سفر برمیگرده و یکی بابت قبول شدن موضوع پایان نامه اش بعد از کلی رفت و آمد شاده و یکی دیگه انقدر باتجربه شده که مسئولِ استخدام بخش مربوطه ی شرکتشون شده...
بهشون فکر می کنم. به هر کدوم از این خبرا که فکر می کنم یه لبخند از ته دل میشینه رو لبم. از شادیشون شاد میشم و از انرژیشون سرخوش. مثل دیدن شکوفه می مونه تو دل پاییز :)
اما وقتی به حال خودم می ذارنم...بی دلیل و بی اراده یه غمِ نازک میشینه رو تمام دلم. خستگیشو حس می کنم. دلم می خواد مثل بچگیام تو اون کنجِ کوچیکی که اون روزا بین تختم و کمدم بود خودمو جا بدم و زانوهامو بغل کنم وامیدوار باشم کسی نیاد تو اتاق تا به حال خودم باشم :)) بعد با خودم زمزمه کنم: به هیچی فکر نکن! چشمامو ببندم و بار سنگینی که یهو از مغزم خارج میشه رو با لذت انتظار بکشم. بعد یه نفس عمیق بکشم و بنویسم و موسیقی گوش بدم و کتاب بخونم و...
و باز زندگی ادامه داره...روز از نو...بازی از نو :)


+وبلاگ... این موجود دوست داشتنی حرفهای بی سانسور.... سنگ صبور روزهای دور
  • یاسمین پرنده ی سفید
خزان
به نیمه رسید و
تو نیامدی

نیامدی تا دلتنگی دریا را
با عطر تو به دستان نسیم بسپارم...

نیامدی تا برگریزان را قدم به قدم
با تو بخندم... با تو گریه کنم!

تو نیامدی اما پاییز آمد...
برگریزانِ خزان بی عطر تو پاییز نمیشود که
یار قدیمی...
باران!
  • یاسمین پرنده ی سفید

کاکتوس به نظرم از اون دست موجوداتیه که بر خلاف ظاهر عصبانیش, روح مهربونی داره. بی آزاره و کاری به کار کسی نداره. تا اذیتش نکنی اذیتت نمیکنه :) تو این پست : "گام به گام به سمت آرامش3" نوشتم که یه کاکتوس خریدم. گفتید چرا عکسش رو نذاشتم. تصمیم گرفتم تو این پست هم عکس خودشو بذارم, هم عکس کاکتوس مدیرم رو. روزی که همکارم آوردش شرکت یه حلزون روش بود و کاکتوس انقدر میزبان خوبی بوده که حلزون همچنان مهمونشه :) ما هم هر روز میوه ی ارغوانیِ خوشگلش رو میبینیم و کیف میکنیم نگهداری کردن ازشون به آدم حس خوبی میده.
من با خودم قرار گذاشتم سه شنبه ها و جمعه ها به کاکتوسم به اندازه ی یه قاشق آب بدم. و انقدر دوسش دارم که واقعا گاهی دلم می خواد محکم بوسش کنم :)))))))))) هر بار که صدای رد شدن آب از بین سنگ ریزه های کوچیک روی گلدونش رو میشنوم. حس می کنم خودمم که دارم بعد از یه تشنگی طولانی سبر آب میشم :)
الانم تقویم آبان رو رو عکسش تنظیم کردم و گذاشتم رو بک گراند سیستمم تو شرکت تا هر بار میبینمش کیف کنم :)

پست408



پست408-2


+ روزی مردی از خدا دو چیز درخواست نمود : یک گل و یک پروانه. امّا چیزی که خدا در عوض به او بخشید، یک کاکتوس بود و یک کرم. مرد غمگین شد. او نمی توانست درک کند که چرا درخواستش به درستی اجابت نشده. با خود اندیشید: خب، خدا بندگان زیادی دارد که باید به همه ی آنها توجّه کند و مراقب شان باشد. و تصمیم گرفت که دیگر در این باره سوالی نپرسد. بعد از مدتی مرد تصمیم گرفت به سراغ همان چیز هایی برود که از خدا خواسته بود و حالا به کلی فراموش شان کرده بود. در کمال ناباوری مشاهده کرد که از آن کاکتوس زشت و پر از خاک ، گلی بسیار زیبا روئیده است و آن کرم زشت به پروانه ای زیبا تبدیل شده است.
خدا همیشه کارها را به بهترین نحو انجام می دهد. راه خدا همواره بهترین راه است. اگر از خدا چیزی خواستید و چیز دیگری دریافت کردید، به او اعتماد کنید. مطمئن باشید آنچه را که نیاز دارید، همواره در مناسب ترین زمان به شما می بخشد. آنچه می خواهید، همیشه آن چیزی نیست که نیاز دارید! خدا هیچگاه به درخواست های ما بی توجّهی نمی کند، پس بدون هیچ شک و تردید یا گله و شکایتی به او روی آورید. خداوند بهترین چیز ها را به کسانی می بخشد که انتخاب ها را به او واگذار می کنند. (برداشت شده از کانال تلگرام Englishpersian )


++هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش !

گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس، به غنچه‌ای می رسی که زندگیت را روشن می‌کند . #خورخه_لوئیس_بورخس


+++ بازنشر


  • یاسمین پرنده ی سفید

یه وقتایی دلت که میگیره. نمی دونی با کی حرف بزنی. بعضیا دوسِت دارن اما نمی تونن کمکت کنن... یه سریا دوسِت دارن و نمی تونن بی طرف باشن... یه سریا هستن, گزینه های خوبین برا درد دل اما... بنا به دلایلی نمی تونی براشون تعریف کنی که چی شده... یه وقتایی...  بذار درازه گویی نکنم... یه وقتایی می خوای حرف بزنی اما نمیشه که نمیشه.

یهو میشینی کنار کسی, بی مقدمه میگه: "به پوچی رسیدم!" و تو این حس لعنتی رو خیلی خوب میشناسی! لبخند میزنی و بهش میگی: "تجربه اش کردم... می فهمم چی میگی... من دلیل پوچی هامو فهمیدم... سعی کردم اصلاحش کنم اما...." و بعد بدون این که فکر کنی... بدون این که برنامه ای برای گفتنشون داشته باشی شروع میکنی به تعربف کردن...

مثل یه سیکل معیوب می مونه! تو درد خودت رو میگی و اونو یاد دردای خودش می اندازی! اون درداش رو میگه و تو رو یاد دردای خودت می اندازه! حرفام که تموم شد, بی مقدمه یه سوال پرسید و بعد گفت: "اصلا از وقتی عکسشو دیدم از نت بدم می آد"

نگاش می کنم. می دونم چی میگه. لبخند میزنم... از اون لبخندای دو نقطه پرانتزی :) میگه: "بشین منطقی فکر کن. زندگیتو از سر راه نیاوردی..." بلند میشه که بره... نگاه می کنه و میگه: هیشکی تا حالا از ول کردن نمرده!

لبخند می زنم. بازم می دونم چی میگه. حق با اونه. آدم نمی میره... اما دیگه اون آدم قبلی نمیشه! درست مثل همون تلخی ای که همیشه تو چشمای خودش هست! ولی خب... به هر حال حق با اونه!


+شاید اینم از اون پستایی باشه که فقط خودم بفهمم چی به چیه... حتی ممکنه چند سال بعد خودمم ازش سر درنیارم!

++ گلایه(خشایار اعتمادی) یه وقتایی, یه جاهایی آدم از زندگیش سیره... می خواد از غصه ها دور شه ولی پاهاش به زنجیره... یه وقتایی آدم یک جا دلش میگیره از دنیا... فریبه پشت هر لبخند, دروغه مهربونی ها... کسی محرم نبود با من نه هم غصه نه یک همدم همه زخم زبوناشون یه دردی شد روی دردم... دیگه از آدما خسته ام دیگه نای شکستن نیست... گلایه کار بیهوده است کسی هم غصه با من نیست... به هر کس اعتمادم رو سپردم دشمنی دیدم که حتی از تن و سایه ام مثل بیگانه ترسیدم! یه وقتایی یه جاهایی آدم از زندگیش سیره می خواد از غصه ها دور شه ولی پاهاش به زنجیره! ترانه سرا : #پدیده

  • یاسمین پرنده ی سفید