پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

برای بلاگفا اتفاقات خوبی نیفتاد... و من ناچار شدم به کوچ!
پس:
این وبلاگ رو ساختم چون می خواستم از دلم بنویسم و دل کسایی که دوروبرم هستن و دوسشون دارم. می خواستم جایی باشه واسه حرفایی که گاهی گفتنشون تو دنیای واقعی سخته... روزای اول فکر نمی کردم بتونم تو دنیای مجازی دوستای زیادی پیدا کنم... فکر نمی کردم خواننده های زیادی داشته باشم. امروز... خواننده های زیادی ندارم... اما دوستای خوبی پیدا کردم... دوستایی که شاید از بعضی از دوستام تو دنیای واقعی بهم نزدیک ترن:)
تا روزی که نوشتن حالمو خوب میکنه؛ می نویسم:)

بایگانی

۲۵۴ مطلب با موضوع «دل نوشته ها» ثبت شده است

امان از ترانه های قدیمی... ترانه هایی که روزگاری بی بهونه دوستشون داشتم و امروز انگار حرف دل منو میزنن... "نیمکتِ کناره فواره ی نور...  یه بهونه واسه از تو گفتنه... جای خالیِ تو گریه آوره... مرگِ لحظه های شیرینِ منه... یادته به روی اون نیمکته نور... از تو واژه ها غمو خط میزدیم... دستِ من به دورِ گردنِ تو بود... وقتی که تکیه به نیمکت میزدی... دورمون پرنده ها بودن و عشق،  با نگاهِ منو تو یکی می شد... من میخواستم با تو پرواز کنمو... برسم به عاشقی اما نشد!... یه سبد خاطره داره یادِ تو...  وقتی که تنها رو نیمکت میشینم... شکر رویا که هنوزم میتونم... توی رویا روی ماتو(ماه) ببینم... از خدا میخوام که عطرِ دلخوشی... هرجا باشی به مشامت برسه... ممنونم از شبِ رویا که بازم... وقتِ دلتنگی به دادم میرسه" #سپیده #نیمکت

امروز که در حال رانندگی بعد از مدت ها این ترانه رو شنیدم... فقط لبخند زدم به روزگاری که بی بهونه عاشق این آهنگ بودم... مثل خیلی آهنگای دیگه... مثل لبخند مصنوعی که من عاشق ترانه اش بودم و تو عاشق ملودیش! مثل همین لبخندای دونقطه پرانتزیِ این روزا... مثل تمام این پستایی که روزی باید از این صفحه حذف بشن... مثل تو!

  • یاسمین پرنده ی سفید

تو این همه خستگی که این روزا با هیچی از تنم بیرون نمیره، روزایی رو یادم میاد که فقط با خوندن یه جمله از تو انرژی کل روزم تامین میشد. پس اون همه انرژی الان کجاست؟ پس قانون پایستگی انرژی به چه دردی میخوره اگه قرار باشه با رفتنت کل قوانین فیزیک رو زیر سوال ببری لعنتی؟

  • یاسمین پرنده ی سفید

چرا یه وقتا هر کاری میکنی حالت خوب نمیشه؟ چرا خوشی ها لحظه ای شدن و غم ها مهمون همیشگی؟

اینجاست که آقاگل میگه: #دیگه_هیچ_جا_رو_درختا_جای_من_نیست_که_برم

  • یاسمین پرنده ی سفید
قلم برداشتم تا بنویسم، هر بار واژگانم مرا به سمت تو فرستادند! خواستم بنویسم تا تو را فراموش کنم، در تک تک کلمات ذهنم جا خوش کردی! روزگاری نوشتن دوای دردم بود. خواستم تو را فراموش کنم، نوشتن فراموشم شد! یک سال گذشت. یک بهار... یک تابستان... یک خزان و یک زمستان بی تو گذشت. آب از آب تکان نخورد اما گویی درختِ واژگانم خشکید. "نوشتن" که روزگاری قلبمان را به هم پیوند میداد حالا انگار فرسنگ ها از روزمرگی هایم دور است. یک سال گذشت و من هنوز مینویسم تا تو را فراموش کنم و در هر واژه قبل از نگاشته شدن روان میشوی و پر میشوم از نبودنت!
  • یاسمین پرنده ی سفید

معلق مانده ام... جایی میان زمین و آسمان یا گذشته و آینده... همچون ماه در قلب سیاه ترین سیاهی ها اما بی امیدی به روشناییِ خورشید... بی جاذبه و بی اختیار، سرگردان در مداری که گویی از ازل تا ابد پابرجاست. بی مجال فکر به خاطره ای از گذشته و بدون تصویری از آینده

معلقم... همچو پرِ پرنده ای در دستان باد که روزگاری در آرزوی "رسیدن" بود و این پرواز ِ بی وقفه را آزادی میدید!

  • یاسمین پرنده ی سفید

دورم. خسته از نوشتن. خسته از بودن ، خسته از نمیدانم ها و خسته از میدانم هایی که بعیدند... دورند... که باید فراموش شوند و نمیشوند! از این زیادی بودن ها...

گم کردن لبخند چه آسان بود در هجوم بی امان ِ مسیر بزرگ شدن... گم کردیم و گم شدیم در خود... در هیاهوی زمانه ی طبل های تو خالی... گشتیم و تهی شدیم از عشق در قوانینِ بی رحمِ تصاحب ها که "داشتن" درد مشترک ما بود، تهی از دوست داشته شدن! همانگونه که روزی سهراب نوشته بود: "حیات نشئه ی تنهایی است!"

گفتنی ها زمانی گفته شدند که محکوم بودند به تباهی... و جدایی آغاز تنهایی ها بود در امتداد تلاش برای استوار بودن ها!

که هر کدام تک به تک پریدیم و به ارتفاع قله رسیدیم... تنها... تنها!

و خستگی تاوان راه بود! 

  • یاسمین پرنده ی سفید
گاهی... جدیدا... دنیای مجازی به جای این که حالمو خوب کنه... برعکس عمل میکنه... گاهی حس می کنم که ما زیادی بودیم!
  • یاسمین پرنده ی سفید

+چقدر بده که پاییز بیاد و آدم عاشق نباشه.

_ چه بدی ای داره؟! عشق آدمو کور میکنه.

+خب همین که کور میکنه خوبه. باعث میشه آدم بدی های زندگی رو نبینه. وگرنه زندگی چه چیز قشنگی واسه دیدن داره؟ عشقه که دنیا رو قشنگ میکنه.

_ (پوزخند میزند و به تاسف سر تکان میدهد)

  • یاسمین پرنده ی سفید

یه وقتا به خودت میای میبینی دیگه هیچجا واسه درد دل کردن نیست. یه وقتا به خودت میای و میبینی دیگه دوستات رو نمیشناسی. یه وقتا به خودت میای و میبینی چقدر تنهایی... چقدر دلتنگی...

یه وقتایی... بعد از تو حس میکنم "باید با قرصا مهربونتر شم... بعد از تو روزی دو تا کافی نیست"

  • یاسمین پرنده ی سفید

خبر کوتاه بود: "نفر اول خریدار سکه که بیش از ٣٨ هزار و 250 سکه خریداری کرده یک جوان ٣١ ساله است که برای این تعداد سکه رقمی معادل 53 میلیارد و 550 میلیون تومان پرداخت کرده است »ایرنا« "


فکر میکنم... به این که چند ساله دارم کار می کنم... و چند ساله که پدرم داره کار میکنه... فکر می کنم به این که من 27 سالَمه و فقط 4 سال ازش کوچیک ترم. با خودم فکر می کنم اگه زندگیم با همین ثبات طی بشه 4 سال دیگه چند دهم (یا شاید صدم) پولی که اون خرجِ خریدِ سکه کرده رو می تونم پس انداز کنم. دنبال بهونه نیستم. نمیشناسمش پس نمی تونم بگم: بابا طرف کلاهبرداره! پول حلال که اینطوری جمع نمیشه! حتما باباش پولدار بوده! حتما به یه جا وابسته بوده یا هر چی! حتی این بار سرم رو رو به آسمون نمیگیرم تا بگم خدایا انصافتو...عدالتت رو شکر!

به دستام نگاه می کنم و از خودم میپرسم: کجای این زندگی کم گذاشتم؟ چقدر ترسیدم؟ چقدر کم دوئیدم که انننننننقدر ازش دورم؟ کجای این قصه اشتباه بوده؟ کجای راه رو اشتباه رفتم؟

  • یاسمین پرنده ی سفید