پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

برای بلاگفا اتفاقات خوبی نیفتاد... و من ناچار شدم به کوچ!
پس:
این وبلاگ رو ساختم چون می خواستم از دلم بنویسم و دل کسایی که دوروبرم هستن و دوسشون دارم. می خواستم جایی باشه واسه حرفایی که گاهی گفتنشون تو دنیای واقعی سخته... روزای اول فکر نمی کردم بتونم تو دنیای مجازی دوستای زیادی پیدا کنم... فکر نمی کردم خواننده های زیادی داشته باشم. امروز... خواننده های زیادی ندارم... اما دوستای خوبی پیدا کردم... دوستایی که شاید از بعضی از دوستام تو دنیای واقعی بهم نزدیک ترن:)
تا روزی که نوشتن حالمو خوب میکنه؛ می نویسم:)

بایگانی

۶۶ مطلب با موضوع «دنیای یاسی» ثبت شده است

سال اول دبیرستان رو تازه تموم کرده بودم. میخواستم برم هنرستان و معماری بخونم. رفتم پیش کسی که خیلی قبولش داشتم و یه جورایی اون روزا الگوم بود. گفتم: می خوام برم فنی حرفه ای و معماری بخونم. هرگز نگاه خشمگینش و اون جمله ای که بهم گفت رو فراموش نمیکنم. معلمم بود. من همیشه از نظر معلم هام باهوش بودم و اونا انتظار یه رتبه ی خیلی خوب ازم داشتن. بهم گفت: مگه همیشه سریع ترین راه بهترین راهه؟ تو چشمای عصبانیش نگاه کردم و گفتم نه. گفت: "پس میری ریاضی می خونی." و بعدش هم کلی در مورد کنکور کاردانی به کارشناسی و خیلی چیزای دیگه باهام حرف زد.
ریاضی خوندم. کنکور دادم. رتبه ی خوبی نیاوردم. بازم رفتم پیشش. گفت: حالا هنوز جوابای آزاد نیومده. انتخاب رشته ات رو بکن تا جوابای آزاد بیاد هر چرند که بعدا مشخص شد جوابای آزاد هم چنگی به دل نمیزد. مدیریت قبول شدم. قرار شد همزمان با دانشگاه بخونم برای سال بعد اما نخوندم.کارشناسی رو تموم کردم. رفتم سرکار. بعد ارشد و...

خلاصه این که سریع ترین راه بهترین راه نبود اما راه سخت تر مسیر زندگی من رو به کلی تغییر داد. به هیچ وجه پشیمون نیستم. هم دوره های من خیلی هاشون معماری خوندن و می بینم که امروز بی کارن یا اگر هم سر کار هستن کار مرتبط با رشته ی خودشون ندارن. من مدیریت خوندم و حسابدار شدم. درسته که کارم رو دوست ندارم اما حداقل می دونم که یه حسابدار همیشه آخرین نفریه که پاش رو از یه شرکت کوفتی بیرون می ذاره و همیشه برای یه حسابدار کار پیدا میشه.
اون جمله... به معنای واقعی کلمه زندگی من رو برای همیشه تغییر داد...!
  • یاسمین پرنده ی سفید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۰ تیر ۹۷ ، ۱۱:۵۷
  • یاسمین پرنده ی سفید

یه وقتا به خودت میای میبینی دیگه هیچجا واسه درد دل کردن نیست. یه وقتا به خودت میای و میبینی دیگه دوستات رو نمیشناسی. یه وقتا به خودت میای و میبینی چقدر تنهایی... چقدر دلتنگی...

یه وقتایی... بعد از تو حس میکنم "باید با قرصا مهربونتر شم... بعد از تو روزی دو تا کافی نیست"

  • یاسمین پرنده ی سفید
بارون شدت گرفته بود. رفتم کنار پنجره. شنیده بودم که اگه موقع بارون دعا کنی دعات برآورده میشه. با ذوق آسمون رو نگاه کردم و اول از همه اسم تو رو آوردم. دعا کردم. برای خودم. برای تو, برای دوستامون :) برای همه ی کسایی که تو سختیا و شیرینی ها کنارمون بودن :) از خدا خواستم بهترین ها بیان تو زندگیمون تا همدیگه رو با دلخوشی فراموش کنیم :)
در باز شد و همکارم با یه ظرف کوچولو آش اومد تو.
بهم بخند و بگو خرافاتی ام! اما من فکر می کنم این نشونه اس. لبخند خداست که یعنی حرفام رو شنیده :) همکارم گفت: "کمه... اما تو این هوا میچسبه" لبخند زدم؛ کمه... اما لبخند خداست, پس حتما میچسبه. خیالم راحته. خوشبخت میشیم هر دومون :) هممون :)

+نامه سرگشاده :)
  • یاسمین پرنده ی سفید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۸ دی ۹۶ ، ۲۱:۵۶
  • یاسمین پرنده ی سفید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۱ دی ۹۶ ، ۰۱:۰۱
  • یاسمین پرنده ی سفید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۴ دی ۹۶ ، ۲۱:۵۴
  • یاسمین پرنده ی سفید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۰ دی ۹۶ ، ۲۱:۴۱
  • یاسمین پرنده ی سفید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۹ آذر ۹۶ ، ۱۲:۲۵
  • یاسمین پرنده ی سفید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۸ آذر ۹۶ ، ۱۶:۲۵
  • یاسمین پرنده ی سفید