پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

برای بلاگفا اتفاقات خوبی نیفتاد... و من ناچار شدم به کوچ!
پس:
این وبلاگ رو ساختم چون می خواستم از دلم بنویسم و دل کسایی که دوروبرم هستن و دوسشون دارم. می خواستم جایی باشه واسه حرفایی که گاهی گفتنشون تو دنیای واقعی سخته... روزای اول فکر نمی کردم بتونم تو دنیای مجازی دوستای زیادی پیدا کنم... فکر نمی کردم خواننده های زیادی داشته باشم. امروز... خواننده های زیادی ندارم... اما دوستای خوبی پیدا کردم... دوستایی که شاید از بعضی از دوستام تو دنیای واقعی بهم نزدیک ترن:)
تا روزی که نوشتن حالمو خوب میکنه؛ می نویسم:)

بایگانی

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطره هام» ثبت شده است

یه وقتایی شنیدن یه آهنگ تو رو پرت میکنه تو عمق خاطراتت! یاد جایی, کسی, لحظه ای یا روزی می اندازدت... جوری که دیگه حس نمیکنی پشت فرمون نشستی یا با یه هندزفری تو گوشت دستاتو کردی تو جیب کاپشنتو داری تو هوای سرد پیاده گز میکنی.

یهو یه جوری آرومت میکنه که یادت میره همیشه عادت داشتی وقتی پشت فرمونی آهنگ رو با خواننده داد بزنی یا وقتی پیاده ای لااقل زمزمه اش کنی... گوش میکنی... گوش میکنی و تنها چیزی که دلت میخواد اینه که اون آهنگ رو دوباره و سه باره و ده باره گوش کنی و یاد اون لحظه هایی که گذروندی بیفتی... آهنگه یه جوری آرومت میکنه که دیگه برات مهم نیست راننده ی ماشین جلویی چقدر بد میرونه یا عابر پیاده ای که از کنارت رد میشه بهت تنه میزنه بدون این که عذرخواهی کنه....

بعضی آهنگا آدمو غرق میکنن... بعضیاشون #حس_خوبی دارن اما بعضیا انقدر غرقت میکنن که حتی تحمل شنیدنشونم نداری!!!!!!

  • یاسمین پرنده ی سفید

زل می زنم به صفحه ی تلویزیون و لبخند می زنم به یاد روزایی که گذشت... فوتبالی که باعث آشنایی من با کسایی شد که... :)

زل می زنم به صفحه ی تلویزیون و لبخند می زنم به یاد تمام کل کل های اون روزامون و خیلی چیزا تو ذهنم مرور میشه... از سنگ صبوری که حالا سنگ صبور غصه هام شده تا حرفا و قول و قرارا و روزایی که گذشت :)

عابدزاده رو میبینم و یاد روزی می افتم که برای تولدش پا رو عقایدمون گذاشتیم واسه رفتن به دفتر روزنامه پیروزی...

لبخند میزنم و یاد روزایی می افتم که بازی ها رو لحظه به لحظه با اس ام اس... (و نه با امکانات رایگانی که الان داریم) کنار هم و دور از هم نگاه می کردیم.

مژگان راست میگه... خاطره ؛ همون چیزیه که وسط خنده هات یهو تو رو به عمق سکوت می بره....


+ یاد اون روزا به خیر :)

+منو ببر به اون روزا که خندونم... که تقدیرو نمی دونم :) #مونابرزویی #احسان_خواجه_امیری

+ جا داره یادی کنم از زنده یاد ناصر احمدپور و زنده یاد حمید شیرزادگان... روحشون شاد و یادشون سبز

  • یاسمین پرنده ی سفید
یه اتفاقی افتاد... یه کم رفتم تو فکر... یاد یه پستی افتادم که یه روزی تو بلاگفا ثبتش کرده بودم. دلم خواست که دوباره بخونمش. زیاد پیش می آد که به آرشیو وبلاگم سر بزنم. یادم نبود مال چه تاریخی بوده واسه همین تو گوگل سرچ کردم: "پرنده ی سفید + سنگ قبر + وصیت" دو تا لینک بهم داد که مربوط به پست من بود. بازشون کردم. یکی که کلا می رفت تو صفحه ی پیوندها!!!!! ودومی هم مال یه سایت تبلیغاتی بود که پست من رو (از انصاف دور نباشیم با ذکر منبع) عینا کپی پیست کرده بود. اما... لینک مربوط به وبلاگ خودم برای همیشه از بین رفته! و خبری از صفحه ی مربوط به وبلاگ خودم نبود.
یه کم دلم گرفت...
بلاگفا... خونه ی اول من بود.... دلم نمی خواست هیچوقت خراب شدن خونه ای رو ببینم که دونه دونه آجراش, خاطره هایی بود که تو 5 سال و تقریبا 4 ماه روی هم چیده بودمشون... درسته که بک آپ همشونو دارم. درسته که یه روز همشونو یا اینجا یا تو بلاگ اسکای کپی می کنم تا همیشه در دسترسم باشه اما کی جواب از بین رفتن همه ی کامنتایی رو می ده که برای همیشه از دست دادمشون. کامنتایی که آغاز آشناییم بود با دوستایی که بودنشون امروز برام نعمته!





هممون یه روزی می آیم و یه روزی می ریم... چقدر خوبه که از خودمون خاطره ی خوب به جا بذاریم!
  • یاسمین پرنده ی سفید

چقدر اینجا راحت نیستم :( چقدر دلم بلاگفای خودمو می خواد :( تو رو خدا خوب شو


حانیه عزیز... خانم لبخند مهربون چقدر این پستت رو دوست داشتم.

جانا سخن از دل ما می گویی :(

جای چشمانم روی در مانده است... شبیه پیرزنی هستم که بعد از عمری تر و خشک کردن بچه ی یکی یکدانه اش، مجبور شده است چمدانش را ببندد و به خانه ی سالمندان کوچ کند و انقدر یکی یکدانه ی دلبندش به دیدنش نیاید که چشم هایش به در آسایشگاه خشک شوند و از یادش برود روزی همه آنچه که داشته است  به پای قد کشیدن تنها فرزندش صرف کرده است.... تنها دلخوشی ما که نوشتن بود را از ما صلب کرده اند و هی می گویند تا ده که بشمارید همه چیز درست می شود. نوشته های قد و نیم قدمان را از ما گرفته اند و از صبوری ما تشکر کرده اند، مگر یک مادر چقدر می تواند صبوری کند... (نوشته شده توسط: حانیه - خانم لبخند)

  • یاسمین پرنده ی سفید

سلام

پست پیش رو خاطره ای ه از یه مسافرت نه چندان خوب... اگه حوصله دارید در "ادامه ی حرفام" باهام همراه باشید... اگر نه فقط این نصیحت رو از من در حافظه داشته باشید که اگر مجبور نیستید ترجیحا در طول تاریکی شب از آزادراه قزوین رشت برای رفتن به جایی استفاده نکنید. چون این آزادراه اصلا روشنایی نداره. یه نمونه عکس ازش در ادامه مطلب داریم.

لطفا برای شفای همه ی بیماران دعا کنید. آرزوی همیشگی من سلامتی و شادی شماست


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۹ آبان۱۳۹۲ساعت 14:39  توسط شقایق و یاس  |  آرشیو نظرات
  • یاسمین پرنده ی سفید