پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

برای بلاگفا اتفاقات خوبی نیفتاد... و من ناچار شدم به کوچ!
پس:
این وبلاگ رو ساختم چون می خواستم از دلم بنویسم و دل کسایی که دوروبرم هستن و دوسشون دارم. می خواستم جایی باشه واسه حرفایی که گاهی گفتنشون تو دنیای واقعی سخته... روزای اول فکر نمی کردم بتونم تو دنیای مجازی دوستای زیادی پیدا کنم... فکر نمی کردم خواننده های زیادی داشته باشم. امروز... خواننده های زیادی ندارم... اما دوستای خوبی پیدا کردم... دوستایی که شاید از بعضی از دوستام تو دنیای واقعی بهم نزدیک ترن:)
تا روزی که نوشتن حالمو خوب میکنه؛ می نویسم:)

بایگانی

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خستگی» ثبت شده است

یکی از بهترین جاها برا گریه کردن؛ حیاطِ یه بیمارستان بزرگه....


چون اونجا هرکس انقدر برا خودش مشکل داره که دیگه به کسی توجه نمیکنه... یا اگر هم توجه کنه حدس میزنه که موضوع میتونه چی باشه... پس نهایتا بی صدا و بی سوال و با نگاهی از سر دلسوزی از کنارت میگذرن...یه وقتایی هم هست که بینِ خودت و خودت له میشی!

  • یاسمین پرنده ی سفید

خسته ام...

فقط میخوام خودمو بردارم و برم.... خوب یادمه... شهریور پارسال هم همین حالو داشتم. دوباره برگشتم به همون نقطه... هر دونه ی پازل به وقتش سر جاش قرار میگیره... فکر کنم وقتشه... از اول هم باید حرف دلمو گوش میکردم... نه ماه گذشته و حرف دلم همونه... پشیمون نیستم که تا حالا سرکوبش کردم... اما حرفشو گوش میکنم... دلم همیشه درست میگه... من فقط خسته ام... باید استراحت کنم.... باید یه مدت خیلی خوب استراحت کنم.

نمیذارم حال دلم اینطوری بمونه....


+دلم میخواد برم دریا

  • یاسمین پرنده ی سفید
یه وقتا دلت می خواد بنویسی اما نمی دونی از چی... همون وقتایی که تا حد کر شدن صدای موزیک پلیر گوشیتو زیاد میکنی و ترجیح میدی تو تنهاییات غرق شی... همون روزایی که تنها چیزی که از دنیا می خوای لم دادن رو چمنای پارک لاله است... برای ساعت ها و بس...
همون روزایی که هیچکس جنس دردتو حس نمی کنه... همون روزایی که انقدر خسته ای که حتی دلت نمی خواد دیگه خودتو...حست رو... دردتو توضیح بدی...
یه وقتایی فقط می خوای خودتو تو یه چمدون مچاله کنی و پستش کنی یه جای دور... جایی انقدر دور... اونقدر غریب که فقط خودت باشی و خدا...
دلم می خواد برم دریا...
من فقط خسته ام. همین
  • یاسمین پرنده ی سفید

جوون تر که بودم وقتی دلم می گرفت, آهنگ گوش می کردم و آروم میشدم. یه کم که گذشت تنها چیزی که حالم رو خوب می کرد خوندن کتابای شعر بود... بعد از چند وقت فقط شعرای یغما حالم رو خوب میکرد... گذشت و گذشت تا روزی که به خودم اومدم و دیدم تمام اوقات فراغتم رو اینترنت پر کرده چون تنها چیزی بود که می تونست حالمو عوض کنه... امروز حتی اونم یه نواخت و خسته کننده شده... دارم رو می کنم به نقاشی اما یه چیزی اذیتم می کنه! میترسم از روزی که حتی تو هم نتونی حالم رو خوب کنی... حتی با خنده هات!


+ دل نوشت: امروز عین بچه ها دلم تاب بازی می خواست!

  • یاسمین پرنده ی سفید

یه لبخند تلخ میزنه و میگه: "مثل شبکه چهار شدیم" و من میدونم مشکل ما چیز دیگه ایه... ما آب رفتیم! جمله ای که یه روزی فقط یه جا کپی پیست میشد حالا باید ده بار برای ده نفر فوروارد شه... چون ما آب رفتیم! چیزی که یه روز برای هممون مهم بود امروز دیگه وجود خارجی نداره! چیزی نیست که به خاطرش تلاش کنیم...!

کاش... ای کاش یادم می اومد که قبل از اون چطور زندگی میکردم!!!

  • یاسمین پرنده ی سفید

یه وقتا هست... انقدر خسته میشی که دلت میخواد بدون حرف بارت رو ببندی و بری... دو حالت بیشتر نداره... یا واقعا همونقدر که فکر میکنن بد بودی که حتما یه جایگزین بهتر پیدا میکنن برات.... و یا حداقل میفهمن که کی بودی...

یه وقتا آدم فقط میخواد بارشو بی صدا ببنده و برای همیشه بره... حتی اگه خودش بیشتر از همه ضرر کنه!!!

  • یاسمین پرنده ی سفید

شب قبل.فقط 4ساعت خوابیده بودم. خیلی خسته بودم.بلند شدم و گفتم... کم کم باید برم... نتونستم زانومو صاف کنم. دست راستمو فشار دادم روش و سعی کردم کمرمو صاف کنم. بی اختیار گفتم:چقدر خوابم می آد.

نگاهم کرد و برای چندمین بار گفت: نرو! برو خونه بخواب.

داشتم کم کم وسوسه میشدم... چیزی نگفتم. لبخند زدم. با خودم فکر کردم... بی خیال اتوبوس...امروز دربست میگیرم. بعد به خودم طعنه زدم که: میخوای از اینم تنبلتر شی؟ این پا باید راه بره.

روسریمو رو سرم جابه جا کردم و گفتم:خب...من رفتم.

نگام کرد. با یه لبخند مهربون و دلسوزانه و شیطنت آمیز گفت: هیچکس رو ندیدم مثل تو خود آزاری داشته باشه!

خندیدم. قبل از بستن در نگاش کردم... گفتم: من اگه یه جا بی حرکت بمونم میمیرم! بااااید برم:)

ءین بار اون هیچی نگفت و فقط لبخند زد.

و من با قدمای خسته و بلند به درد زانوم دهنکجی کردم و تمام راه رو تا ایستگاه اتوبوس به این پست فکر کردم. حالا تو اتوبوس دارم فکر میکنم برای بیدار موندن بهتره قهوه با شیر سفارش بدم یا کاپوچینو....

  • یاسمین پرنده ی سفید
این کمردرد بی سابقه ی لعنتی بعد از مسافرت دو روزه...
لرزش دستام بعد از عصبی شدنام...
از کوره در رفتن های گاه و بی گاهی که کوتاه اومدن ازش سخت تر شده...
بی تفاوتی های روزمره و بی خیالیا...
لجبازی ها و یکدندگی هایی که واسه خودم هم تازگی داره...
همه و همه بهم میگن که من دیگه اون آدم دو سال پیش نیستم!!!
چه زود عمرمون می گذره...
چققققققققققدر فرصت برای کارایی که دوست داریم انجام بدیم کمه!
چقدر دلم میخواد برم... یه جای دور... هیچ کاری نکنم... فقط سکوت و آرامش! همین!

+منو ببر به دنیامو به اون روزا که میخوام و به اون شبا که خندونم... که تقدیرو نمی دونم! #مونابرزویی #احسان_خواجه_امیری
  • یاسمین پرنده ی سفید

خدایا تسلیم! فقط بزرگی کن و تمومش کن! خلاص!

  • یاسمین پرنده ی سفید

از خودم بدم می آد و از تو بیشتر! کمتر کسی می تونه منو انقدر مثل تو عصبانی کنه. انقدر عصبی ام میکنی که تمام تنم می لرزه. تمام آرزوم شده نبودنت! حالم از خودم به هم می خوره!دلم نمی خواد دیگه ببینمت! انقدر عصبی ام میکنی که... خودخواهیه اگه مرگ خودمو بخوام! مرگ من تو این موضوع مشکلی رو حل نمی کنه! از خدا می خوام که تو نباشی! تو! تویی که هیچکس ازت محبت ندیده اما توقع محبت از همه داری! تو! تو که وجودت فقط مایه ی عذاب همه شده! تو! تویی که جز دردسر واسه دور و بریات هیچی نداری! تو! توی لعنتی که تو عمرم از هیچکس اندازه تو بدم نمی اومده! فقط می خوام نباشی! همین!


می بخور, منبر بسوزان مردم آزاری نکن!


از خودم بدم می آد! تو زندگیم از هیچکس انقدر بدم نمی اومد. دو تا خانواده رو مچل خودت کردی. گذشته ی خودت رو فراموش کردی و حالا انتظار داری همه در خدمتت باشن. ازت بیزارم بیزار! تویی که این روزا لبخند مادرمو ازش گرفتی! به خاطر توی لعنتی تو خونه موندی شده. هر روز نگات می کنم و از خدا می خوام که اگر قراره مثل تو پیر بشم هرگز منو به پیری نرسونه. خدا رو شکر که بابام مثل تو نیست. خدا رو صدهزار مرتبه که دلم به پدر و مادرم خوشه. اگه مامانم نبود حتی یه ثانیه جات تو این خونه نبود لعنتی. نماز و نیایشت بهت کمک نمی کنه! یه نفرو نشونم بده که از بودنت راضی باشه. حالا مدام ساعت اذانو بپرس.

  • یاسمین پرنده ی سفید