پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

برای بلاگفا اتفاقات خوبی نیفتاد... و من ناچار شدم به کوچ!
پس:
این وبلاگ رو ساختم چون می خواستم از دلم بنویسم و دل کسایی که دوروبرم هستن و دوسشون دارم. می خواستم جایی باشه واسه حرفایی که گاهی گفتنشون تو دنیای واقعی سخته... روزای اول فکر نمی کردم بتونم تو دنیای مجازی دوستای زیادی پیدا کنم... فکر نمی کردم خواننده های زیادی داشته باشم. امروز... خواننده های زیادی ندارم... اما دوستای خوبی پیدا کردم... دوستایی که شاید از بعضی از دوستام تو دنیای واقعی بهم نزدیک ترن:)
تا روزی که نوشتن حالمو خوب میکنه؛ می نویسم:)

بایگانی

۷۷ مطلب با موضوع «حرف حساب» ثبت شده است

تو بانک نشسته بود. رمز کارت بانکیش به مشکل خورده بود. تو همون چند دقیقه که بخوان مشکل کارتش رو برطرف کنن سه بار تکرار کرد که "کارت دست خانومم بوده. رمز رو اشتباه زده و سوخته". رو صندلی پشت سرش نشسته بودم و منتظر بودم نوبتم بشه. اصرارش برای تکرار این جمله برام جالب بود. داشتم فکر می کردم چرا ما انققققدر اصرار داریم که همیشه دنبال یه شریک جرم باشیم، تقصیر رو گردن دیگران بندازیم و...؟ چه فرقی به حال بانکدار داشت که کارت رو چه کسی سوزونده؟ فرض کنیم که همه ی ما فکر می کردیم که خود آقا باعث شده کارتش بسوزه... چه اتفاقی می افتاد؟ گذشته از این که این روزا همه ی ما به درد فراموشی مبتلا شدیم و می تونیم همدیگه رو درک کنیم بیا فرض کنیم که کسی باشه که درک نکنه و فکر کنه که ما خنگیم! این که اون غریبه در مورد ما چی فکر کنه چه اهمیتی داره؟

یا مثلا...
کسی که محل کار قبلیم جایگزین من شده. برای این که اشتباه خودش رو از گردن خودش باز کنه اصرار داشته که اشتباه برای زمان من بوده و مبلغی که اضافه تر به حساب اداره ی مالیات واریز شده مربوط به کار خودش نبوده. وقتی ثابت شده که اشتباه تو زمان خودش رخ داده با اصرار گفته: بذارید من زنگ بزنم اداره ی مالیات اونا دارن اشتباه می کنن!!!! (یک بار دیگه جمله رو بخونید: من زنگ بزنم به اداره ی مالیات و بگم اشتباه میکنید که میگید ما به شما بیشتر از بدهیمون پول دادیم و بستانکاریم! ما باید بهتون پول بدیم!!!) طرف حاضره شرکت هزینه ی بیشتری رو پرداخت کنه اما قبول نکنه که اشتباه کرده!

چرا حاضر نیسیتم بپذیریم که همه ی ما ممکنه اشتباه کنیم؟ چرا وقتی اشتباهی میکنیم نمی خوایم تبعاتش رو بپذیریم؟ و چرا با تمام این اوصاف شرایط خودمون رو با ژاپنی ها مقایسه میکنیم؟ چرا انتظار داریم همه چیزمون سرجاش باشه در حالی که حتی خودمون تو کوچیک ترین مسائل حاضر نیستیم مسئولیت پذیر باشیم؟ حرفای اشتباه خودمون رو قبول کنیم و با شهامت بگیم من اشتباه کردم؟! برای اصلاح کارهای اشتباهمون به جای این که دنبال راه حل باشیم دنبال مقصر میگردیم؟!
بیایید یه کم بهش فکر کنیم :)

روزگارتون خوش :)
  • یاسمین پرنده ی سفید

خبر کوتاه بود: "نفر اول خریدار سکه که بیش از ٣٨ هزار و 250 سکه خریداری کرده یک جوان ٣١ ساله است که برای این تعداد سکه رقمی معادل 53 میلیارد و 550 میلیون تومان پرداخت کرده است »ایرنا« "


فکر میکنم... به این که چند ساله دارم کار می کنم... و چند ساله که پدرم داره کار میکنه... فکر می کنم به این که من 27 سالَمه و فقط 4 سال ازش کوچیک ترم. با خودم فکر می کنم اگه زندگیم با همین ثبات طی بشه 4 سال دیگه چند دهم (یا شاید صدم) پولی که اون خرجِ خریدِ سکه کرده رو می تونم پس انداز کنم. دنبال بهونه نیستم. نمیشناسمش پس نمی تونم بگم: بابا طرف کلاهبرداره! پول حلال که اینطوری جمع نمیشه! حتما باباش پولدار بوده! حتما به یه جا وابسته بوده یا هر چی! حتی این بار سرم رو رو به آسمون نمیگیرم تا بگم خدایا انصافتو...عدالتت رو شکر!

به دستام نگاه می کنم و از خودم میپرسم: کجای این زندگی کم گذاشتم؟ چقدر ترسیدم؟ چقدر کم دوئیدم که انننننننقدر ازش دورم؟ کجای این قصه اشتباه بوده؟ کجای راه رو اشتباه رفتم؟

  • یاسمین پرنده ی سفید

برای دقایقی چیزی نگفتم و ما به پیاده روی آرام به طرف باشگاه دانشکده ادامه دادیم. استوک دیل می‌لنگید و پای مشکل دارش کمی می‌چرخید. او هرگز سلامتی اش را از شکنجه‌های پیاپی به دست نیاورده بود. سرانجام بعد از سکوت طولانی پرسیدم: "چه کسانی موفق نشدند؟"
او گفت: "خیلی ساده است, خوش بین ها!"

خوش بین ها از آن دسته افرادی بودند که می‌گفتند: ما قرار است تا کریسمس آزاد شویم و کریسمس می‌آمد و می‌رفت, سپس می‌گفتند قرار است تا عید پاک آزاد شویم و بعد روز شکرگزاری... و دوباره این روز می‌آمد و می‌رفت و آنها در اثر بیماری جان می‌سپردند.

استوک دیل گفت: "این درس خیلی مهم است. هرگز نباید ایمانت را از پیروز شدن از دست بدهی. با روش‌هایی که برای رو به رو شدن با واقعیت های تلخ حقیقت موجود؛ وجود دارد. هرگز شکست نخواهید خورد." تا امروز من یک تصویر ذهنی از استوک دیل دارم که به خوش بین ها نصیحت می‌کرد: "قرار نیست تا کریسمس آزاد شویم, با آن کنار بیایید"


زندگی غیرعادلانه است؛ گاهی اوقات به نفع ماست و گاهی اوقات به ضررمان. همه ی ما ناامیدی و اتفاقات بد را که در مسیرمان قرار می‌گیرند تجربه می‌کنیم. شکست هایی که هیچ دلیلی برایشان وجود ندارد و نمی‌توان کسی را مقصر دانست. ممکن است بیماری, جراحت, تصادف, یا از دست دادن کسی باشد که دوستش داریم, یا گرفتار شدن در جنگ ویتنام, یا اسیر شدن در اردوگاه اسرای جنگی به مدت هشت سال.

استوک دیل به من آموخت چیزی که افراد را از هم متمایز می‌کند وجود یا نبود مشکل نیست, بلکه چطور کنار آمدن آنها با مشکلات اجتناب ناپذیر زندگی و دست و پنجه نرم کردن با چالش‌های زندگیست. تناقض استوک دیل (شما باید ایمان داشته باشید که در نهایت پیروز خواهیدشد و همچنین باید با بیشترین واقعیت تلخِ حقیقت موجودتان رو به رو شوید) به ما کمک می‌کند تا از مشکلات محکم و نیرومند خارج شویم, نه ضعیف بلکه قوی تر.


کتاب "از خوب به عالی" نوشته ی جیم کالینز

+کتاب "در عشق و جنگ" که توسط استوک دیل و همسرش (یک فصل در میان) نوشته شده نیز در همین کتاب معرفی شده که تجربیات 8 سال اسارت استوک دیل هست.

  • یاسمین پرنده ی سفید

زیاد راه رفته بودم. دستام پر بود و حسابی خسته بودم. مسیر کوتاهی بود بین دو تا خیابون اصلی که همیشه پیاده میرفتم. اونقدر طولانی نبود که کسی بخواد تاکسی سوار شه. اما انقدر خسته بودم که آروم زمزمه کردم: "خدایا... یعنی نمیشه یه نفر پیدا شه این دو قدم راه رو منو برسونه؟" هنوز جمله ام تموم نشده بود که یه ماشین هیوندای زرشکی کنارم سرعتش رو کم کرد. عکس العمل طبیعی بدنم این بود که سمتش نگاه کردم. صورتش رو درست ندیدم اما معلوم بود میانساله. من به راهم ادامه دادم و دیدم چند قدم جلوتر جایی که وسط خیابون نباشه ماشین رو نگه داشته. نزدیک که شدم، گفت: "سلام. می خوای برسونمت؟" خسته بودم. واقعا به زور خودم رو راه می‌بردم. سرم رو انداختم پایین و به راهم ادامه دادم. این بار حتی نگاهش هم نکردم. اونم راهش رو گرفت و رفت.

این اتفاقیه که ممکنه روزانه برای خیلی از خانوما پیش بیاد و متاسفانه این جور برخوردهای اعصاب خورد کن دیگه یه چیز عادی شده. اما همه ی اینا رو ننوشتم که ناله کنم. این اتفاق بهم یادآوری کرد که چقدر مهمه که گاهی حواسمون جمع باشه که داریم از کائنات چی طلب میکنیم. اون چیزی نبود که من میخواستم؛ اما چیزی بود که به زبون آوردم! چیزی بود که درخواست کردم!

لیست آرزوهاتون رو دوباره نگاه کنید. از خودتون بپرسید اون چیزی که طلب میکنید؛ واقعا همون چیزیه که می خواید؟ :)


  • یاسمین پرنده ی سفید
داشتم فکر می کردم یه اتفاقاتی تو سیستم بدن انسان می افته که خیلی جالبه. مثلا این که (خدا رو شکر) وقتی شما سرما می خورید, مهم نیست تو طول روز چقدر عطسه یا سرفه میکنید یا چقدر آبریزش بینی دارید؛ در طول مدت زمانی که در خواب ناز هستید از هیشکدوم خبری نیست!
البته برعکسش هم هستا... مثلا اون آرامشی که تو عالم خواب هست تو بیداری نیست! :|

#فیلسوفانه
  • یاسمین پرنده ی سفید
از بچگی به ما یاد دادن. وقتی می خوای بری سفر؛ به خصوص برای زیارت؛ لازمه که از کسایی که میشناسی و میشناسنت حلالیت بگیری. الانم نزدیک اربعینیم و تب و تاب سفر کربلا داغه.
گاهی انگار ما آدما یادمون میره که مثل حلقه های زنجیر به هم وصلیم! مشتری خوش حساب ما؛ چک سومش هم که رقم کمی نبوده برگشت خورده. امروز که باهاش حرف میزدم سر درد دلش باز شده که جدا از یکی از مشتری های خوبش که فوت کرده و طلب این بنده خدا افتاده به ورثه و اون بندگان خدا هم گیرِ انحصار و وراثتن... تا اینجای ماجرا از دست و بال بندگان خدا خارجه... اما
یه عده از مشتریای این آقا که بهش بدهکار بودن تشریف بردن کربلا. چکاشون پاس نشده بنابراین حساب مشتری ما هم پر نشده و چک هایی که دست ما داشتن هم پاس نشده و از این طرف ما هم باید به جای دیگه ای پول بدیم که نباید پیششون بدقول بشیم و مطمئن باشید که این داستان ادامه داره!
می خوام بگم... هر کار کوچیک ما می تونه کلی رو زندگی اطرافیانمون تاثیر بذاره. می خوام بگم خدا خودش میگه من از حق خودم میگذرم اما از حق الناس نه. می خوام بگم اگه مسافر این راه بره و به هر دلیلی نتونه برگرده تکلیف چیه؟ می خوام بگم میخوای بری زیارت؟ باشه. زیارتت قبول، ما هم به اعتقاداتت احترام میذاریم. اما مومن... لااقل حسابتو صاف کن و برو. زیارت قبول...
  • یاسمین پرنده ی سفید
-دوسش دارم
+ چرا؟
-کنارش احساس آرامش دارم
+احساس آرامش داشتن دلیل می خواد. چرا باهاش آرامش داری؟
-...

- اگه نتونم بفهمم که چرا دوسش دارم همه چیز توهمه؟
+نه. عاشقی علت نمی خواد. اما آرامش داشتن دلیل می خواد
-...

-خب... خیلی مهربون و صبوره :)
+ میشه چند مورد از مهربونیاش رو بهم بگی؟
- ...

-وقتی با دوستاش بیرونه و داره بهش خوش میگذره منو یادش نمی ره :)
+ مگه قرار نیست تو مهمترین آدم زندگیش باشی؟
-چرا...
+مگه تو وقتی با دوستاتی اونو یادت میره؟
-نه...

+بشین منطقی این رابطه رو از بیرون نگاه کن.
-نمی تونم بی طرف باشم!
+پس بپذیر... که این آدم همینه. با همین تفکر و همین سطح احساسات. می تونی باهاش کنار بیای یا نه؟
-...
+اگه می تونی؛ بجنگ و به دستش بیار. اگه نمی تونی پس اون رو هم اذیتش نکن!
  • یاسمین پرنده ی سفید

یه روزی مثل جمعه 30تیر یک نفر مثل من؛ شادترین و آروم ترین آدم روی زمینه جوری که حس میکنه هرگز از این بهتر نبوده... یه روزی مثل امروز دوشنبه 2مرداد؛ یک نفر مثل من غمگین ترین و پریشون ترین آدم روی زمین اگه نباشه... لااقل غمگین ترین و پریشون ترین آدمِ 26 سالِ عمرِ خودشه! انقدر پریشون که حتی واسه نوشتن سطر قبل چند ثانیه به صفحه گوشیش زل میزنه و یادش نمیاد چند سالشه! اونقدر پریشون که واسه ورود به وبلاگش فراموش میکنه قبل از زدن دکمه ی "ورود"باید رمز عبور رو هم وارد کنه!!

میخوام بگم... فاصله ی غم و شادی درست مثل فاصله ی نفس کشیدن و نکشیدن ه... درست مثل بودن و نبودن... درست هم مرز با مرگ و زندگی...

درست مثل آدمی که دیروز سر حال و سرزنده دیدینش و امروز خبر فوتش رو میشنوید!

میخوام بگم... تا میتونی دنیا رو جدی نگیر... برا خواسته هات بجنگ... برا چیزایی که حالت رو خوب میکنه بجنگ... برا چیزایی که دوسشون داری بجنگ

جنگ مزخرفه... وحشتناکه... ترسناکه... درد داره... و گاهی زخمایی بهت میزنه که تا آخر عمر فراموش نمیکنی! اما بذار فاتح جنگ باشی تا همه تلخیاشو یادت بره!

بذار درد ِ زخمایی که تو جنگاش پیروز شدی رو تحمل کنی به جای درد حسرتی که برای تمام عمر تو دلت میشینه و هیچکس جز خودت ازش خبر نداری و ناچار میشی با لبخند تحملش کنی.

بجنگ... مهم نیست آخرش چی میشه... مهم اینه که یک عمر خودت رو واسه منفعل بودن سرزنش نمیکنی... بجنگ چون حال خوبت و خواسته هات ارزش جنگیدن رو داره!

زندگی جنگه... بخوای و نخوای تو جنگی.... تصمیم با خودته که بشینی و از بین رفتن رویاهات. رو تماشا کنی یا...

  • یاسمین پرنده ی سفید

منتظر بودن پشت درای اتاق عمل اصلا شبیه فیلما نیست! نمیدونم فقط بیمارستانای دولتی مثل بیمارستان امام اینجورین... یا کلا همه جا همینه... اما اینجا ایرانه. جایی که مریض بعد از عمل 6 ساعت تو اتاق ریکاوری میمونه بدون این که خانواده ی نگرانش که پشت در منتظرن بدونن عمل تموم شده یا نه و مریضشون در چه حالیه! خبری از اون پزشک جراحی که در اتاق عمل رو باز میکنه و میاد تو اتاق انتظار و به خانواده ها خبر میده نیست!

ظهر که عصبانی بودم دلم میخواست دعا کنم که کاش همین بلاهایی که سر مردم میارن سر خودشون هم بیاد! تا بفهمن چقدر تلخه... 

اما فکر کنم دعای درست تر این باشه که خدا به هممون وجدان کاری بده... از بقیه ی کشورا خبر ندارم اما ما ایرانیا واقعا وجدان کاری نداریم... اگه هر کس فقط وظیفه ی خودش رو درست انجام میداد و یه کم برا دیگران ارزش قائل بود وضعمون این نبود.

کاش یه کم آدم باشیم... یه کم وجدان داشته باشیم

  • یاسمین پرنده ی سفید

به نظرم فیلم دیدن خیلی خوبه ولی اصلا قاعده اش این باید باشه که فیلم رو با یه نفر دیگه ببینی. کسی که مثل خودت بدونِ حرف زدن، از اول تا آخرِ فیلم رو با دقت ببینه و بعدش نظرمونو بگیم.

کتاب خوندنم تقریبا همین طوره. اما خب کتاب وقت بیشتری لازم داره ضمن این که بهتره هر کس کتابو برا خودش بخونه بعد با هم حرف بزنیم اما...

همه ی مزه ی فیلم به اینه که بشینیم و باهمدیگه یه فیلم رو از اول تا آخر ببینیم و بعد باهم راجع بهش حرف بزنیم.

به نظرم دیدگاه هر آدمی نسبت به فیلم تا حدودی میتونه نشون بده که نظرات واقعی اون آدم چیه:)

  • یاسمین پرنده ی سفید