پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

برای بلاگفا اتفاقات خوبی نیفتاد... و من ناچار شدم به کوچ!
پس:
این وبلاگ رو ساختم چون می خواستم از دلم بنویسم و دل کسایی که دوروبرم هستن و دوسشون دارم. می خواستم جایی باشه واسه حرفایی که گاهی گفتنشون تو دنیای واقعی سخته... روزای اول فکر نمی کردم بتونم تو دنیای مجازی دوستای زیادی پیدا کنم... فکر نمی کردم خواننده های زیادی داشته باشم. امروز... خواننده های زیادی ندارم... اما دوستای خوبی پیدا کردم... دوستایی که شاید از بعضی از دوستام تو دنیای واقعی بهم نزدیک ترن:)
تا روزی که نوشتن حالمو خوب میکنه؛ می نویسم:)

بایگانی

۱۰۷ مطلب با موضوع «غـرغـراـنه ها» ثبت شده است

دبستان که می رفتم، انقدر معلمم رو دوست داشتم که وقتی ازم میپرسیدن دوست داری چی کاره بشی؟ می گفتم معلم. بزرگتر که شدم، دوران رشد و شکوفایی کامپیوترها بود و تب و تاب "مهندسی کامپیوتر" داغ بود و منم دوست داشتم از قافله جا نمونم. به دبیرستان که رسیدم عشق زیادم به هندسه و هنر مدام در گوشم گفت که تو باید معمار بشی. معماری رو دوست داشتم. با روحیه ام جور بود. کنکور دادم. رتبه ی مناسبی برای معماری نیاوردم. عزیزترین معلم اون روزهام بهم گفت: حسابداری رو بزن. بازار کار خوبی داره. گفتم: "آقای جاماسبی! من آدمش نیستم. نمی تونم صبح تا بعدازظهر بشینم تو یه اتاق و فقط با اعداد و ارقام سر و کار داشته باشم! اصلا فکرش هم دیوونه ام میکنه." اما می دونستم که راهنمایی بد بهم نمی کنه. بهم پیشنهاد داد مدیریت رو قبل از حسابداری بزنم. جوابای کنکور اعلام شد و من مدیریت صنعتی قبول شدم. رشته ام رو دوست داشتم اما هنوز دلم معماری رو می خواست. دست روزگار چرخید و چرخید و من رو نشوند پشت میز حسابداری! همون شغلی که همیشه ازش فراری بودم! اما روزای اول همین که شاغل شده بودم و دستم تو جیبم رفته بود راضیم میکرد. زمان گذشت و خستگی روز به روز بیشتر شد. برای ارشد رفتم مشاوره. تست دادم تا ببینم استعدادم بیشتر تو چه زمینه ایه. جواب تست برام خنده دار بود. برای شخصیت هنر اجتماعی من اولین شغلی که توی لیست پیشنهاد شده بود معماری بود و آخرین شغلی که به شخصیتم میخورد و بهتر بود سمتش نرم حسابداری!!!!!با خودم  می گفتم شاید دنیا فقط داره باهام یه شوخی مسخره می کنه.
امروز... دارم حسابداری می کنم. عالی نیستم اما بد هم نه. اما دارم سعی ام رو می کنم برای بهتر شدن. همکارای خوبی دارم. دوسشون دارم و باهاشون راحتم اما...
امروز که یک لیوان چای داغ ریختم و وارد اتاق شدم... به خصوص حالا که هم اتاقی ام نیست؛ ترجیح دادم در اتاق رو ببندم. تنها باشم. از تنهایی ام لذت ببرم. چای بنوشم و امروز که کارم کمتره راجع به یه سری موضوعات حسابداری توی اینترنت جستجو کنم.
یه لحظه به خودم اومدم! "آقای جاماسبی! من آدمش نیستم. نمی تونم صبح تا بعدازظهر بشینم تو یه اتاق و فقط با اعداد و ارقام سر و کار داشته باشم! اصلا فکرش هم دیوونه ام میکنه." با خودم فکر کردم... آدم ها طی عمر چندین و چند ساله اشون می تونن چقدر تغییر کنن. خوب بشن، بد بشن، عادت کنن، عادی بشن، شغل عوض کنن و...

اینجاست که زنده یاد حسین پناهی میگفت: "انسان و بی تضاد؟!"
  • یاسمین پرنده ی سفید

نیمه ی اسفند به یه کنسرت دعوت شدم. اولش که فهمیدم خواننده علی زند وکیلی ه. زیاد خوشحال نشدم. نه که خوشم نیاد ازش اما از طرفداراش هم نیستم. اما وقتی اونجا نشسته بودم و داشت بهم خوش میگذشت با خودم فکر می کردم؛ خواننده ها به طبقه بندی های مختلفی تقسیم میشن؛
1/ یه عده کسایی هستن که هر کاری بکنن و هر چی بخونن شما به هر حال طرفدارشونید (مثلا برای من اون خواننده گوگوشه)

2/ یه عده هستن که معمولا تو سن خاصی طرفدارش میشید (مثلا من وقتی سنم بالاتر رفت تازه فهمیدم که هایده خدا بیامرز چی می خونه)

3/ یه عده هستن که از خودشون خوشتون نمی آد اما صداش یا بعضی آهنگاش رو دوست دارید(مثلا من از ستار بدم می اد اما چند تا از آهنگاشو دوست دارم)

4/ یه عده هستن که خودشون یا صداشون رو دوست دارید اما آهنگ خاصی ندارن که شما باهاشون ارتباط برقرار کنید (مثلا برای یه مدت طولانی نیما مسیحا و حمید حامی برای من اینطوری بودن)

5/ یه عده هستن که حس خاصی بهشون ندارید اما بعد از یه خاطره نظرتون عوض میشه... (مثلا من از حمیرا بدم می اد اما آهنگ خاطرات شمالش برام شیرینه)

6/ یه عده هم هستن که اجرای زنده و طرز برخوردشون انقدر خوبه که می تونن باعث بشن بیشتر به کاراشون توجه کنید (مثل همین آقای زندوکیلی)

7/ یه عده هم هستن که دوستشون دارید اما اجرای زنده اشون یه جوری تو ذوق آدم می خوره که ترجیح می دی همیشه همون کارای ضبط شده اشون رو گوش بدی (مثل شهرام شبپره)


خب فکر کنم زیادی حرف زدم فقط #آقای_زندوکیلی از این که آهنگ #ترشرو رو نخوندی خیلی از دستت ناراحتم. این چه وضعیتیه خووو

  • یاسمین پرنده ی سفید
1/گریه ام گرفته بود. گفتم "من هیچوقت حسابدار خوبی نمیشم. بی دقتی رهام نمیکنه. سوتی های بزرگ نمیدم. اما زیاد سوتی میدم." نگام کرد گفت "مشکلِ تو حسابداری نیست. مشکل درونته باید اونو پیدا کنی. اشتباه همیشه اتفاق می افته. اگه نگاهت رو تغییر ندی فرقی نمیکنه اگه فروشنده هم بشی باز میگی: من فروشنده ی خوبی نمیشم چون..."
2/دیروز کیفم رو کلا تو شرکت جا گذاشتم و رفتم خونه. صبح هر چی گشتم دنبالش پیداش نکردم. دیرم شده بود. بدون کیف راه افتادم سمت شرکت. رسیدم سر کار دیدم همون جای همیشگی کنار میز کارمه!
3/شب تا ساعت دو خوابم نمیبره اما شیش صبح بیدار میشم ولی دلم نمی خواد از جام بلند شم. اگه مجبور نباشم کل روز رو تو تخت می مونم و سقف رو نگاه می کنم. بیخوابی سر درد رو بهم هدیه داده و من هر روز از خدا می پرسم: تو هم با من نبودی؟!
4/خسته ام. تنها امیدم به اینه که بعد از دفاع شاید بتونم یه نفس راحت بکشم و بعد ساعت ها بی دغدغه برم تو همون پارک همیشگی بشینم و فقط به حوض مرکزی پارک نگاه کنم... مثل روزهای قبل از تو! مثل روزهای دلگیر شدنم از تو... مثل این روزهای بی تو!

و تمام این حرف ها فقط پریشون گویی های یه ذهنِ خسته ی بی خوابه...
  • یاسمین پرنده ی سفید
داشتم فکر می کردم یه اتفاقاتی تو سیستم بدن انسان می افته که خیلی جالبه. مثلا این که (خدا رو شکر) وقتی شما سرما می خورید, مهم نیست تو طول روز چقدر عطسه یا سرفه میکنید یا چقدر آبریزش بینی دارید؛ در طول مدت زمانی که در خواب ناز هستید از هیشکدوم خبری نیست!
البته برعکسش هم هستا... مثلا اون آرامشی که تو عالم خواب هست تو بیداری نیست! :|

#فیلسوفانه
  • یاسمین پرنده ی سفید

اگر دستم رسد بر چرخ گردون

از او پرسم که این چون است و آن چون

یکی را میدهی صد ناز و نعمت

یکی را نان جو آلوده در خون

*باباطاهر*


بگو: خدایا! ای مالک همه موجودات! به هر که خواهی حکومت می دهی و از هر که خواهی حکومت را می ستانی، و هر که را خواهی عزت می بخشی و هر که را خواهی خوار و بی مقدار می کنی، هر خیری به دست توست، یقیناً تو بر هر کاری توانایی.(26آل عمران)

شب را در روز در می آوری و روز را در شب در می آوری، و زنده را از مرده بیرون می آوری و مرده را از زنده بیرون می آوری؛ و هر که را بخواهی بی حساب روزی می دهی.(27 آل عمران)


خدایا. حساب تمام نعمت هایی که بهم دادی و بابت تک تکشون ازت ممنونم جدا. اما بگو... چی کم داشتم از کسی که تو بلژیک به دنیا می آد. یا چی کم داشت از من؛ کسی که تو کنگو یا مالاوی به دنیا اومد؟! خدایا... تو بزرگی و قدرتمند و توانا... به من بگو مگه رنگ خون آدمات با هم فرق داره که بینمون فرق می ذاری؟ به من بگو... بگو فرق من چیه با کسی که هم سن منه و پورش سوار میشه یا کسی که هم سنِ منه و تو هفت تا آسمون یه ستاره هم برای خودش نداره؟!

می دونی که می تونم میلیون ها مثال برات بیارم اما می دونم که پیش بنده هات محکوم میشم به حسادت و تو می دونی که جریان چیز دیگه ای ه. به من بگو... شادی هات رو هم سهمیه بندی کردی؟


+کفر نمیگم سوال دارم... یه تریلی محال دارم. تازه داره حالیم میشه چی کاره ام... می چرخم و می چرخونم سیاره ام... تازه دیدم حرف حسابت منم... "زنده یاد حسین پناهی" (بشنوید)

++ باز نشر پست قدیمی

+++عنوان برداشت شده از شعر: اردلان سرفراز- داریوش

  • یاسمین پرنده ی سفید

آره! من حسودم! حسودی میکنم به تمام کسایی که فهمیدن از زندگیشون و از خودشون چی میخوان. حسودی میکنم به کسایی که راهشونو پیدا کردن و رفتن دنبالش. حسودی میکنم به کسایی که حتی از سختیای کارشون لذت میبرن. تو سختیاش خم میشن اما نمیشکنن. حسودی میکنم به اون لبخندِ عمیقی که رو لبشونه چون کارشونو با علاقه انجام میدن. من حسودی میکنم چون 26 سالمه و سالهاست از وقتی خودمو شناختم فقط یه سوال ذهنمو درگیر کرده؛ این که اگه من به دلیل خاصی به این دنیا اومدم، پس چرا نمیتونم اون دلیل رو پیدا کنم؟ چرا هنوز راهم برام نامشخصه. چرا هیچ کاری به ذهنم نمیرسه که کار من باشه...

که من... خدایا تو میدونی که چقدر از شغلم متنفرم... خسته ام.... خیلی خسته.... سالها ازت کمک خواستم... سالها صدات کردم. کجای این راهو بی راهه اومدم که نشونه هاتو گم کردم خدا؟

تمام عمرم آرزوم فقط شادی و آرامش بود. زیاده طلبیم رو به بزرگیت ببخش اما کمک کن....

+بنویس... یه شب که دلش خیلی گرفته بود...

  • یاسمین پرنده ی سفید
از بچگی به ما یاد دادن. وقتی می خوای بری سفر؛ به خصوص برای زیارت؛ لازمه که از کسایی که میشناسی و میشناسنت حلالیت بگیری. الانم نزدیک اربعینیم و تب و تاب سفر کربلا داغه.
گاهی انگار ما آدما یادمون میره که مثل حلقه های زنجیر به هم وصلیم! مشتری خوش حساب ما؛ چک سومش هم که رقم کمی نبوده برگشت خورده. امروز که باهاش حرف میزدم سر درد دلش باز شده که جدا از یکی از مشتری های خوبش که فوت کرده و طلب این بنده خدا افتاده به ورثه و اون بندگان خدا هم گیرِ انحصار و وراثتن... تا اینجای ماجرا از دست و بال بندگان خدا خارجه... اما
یه عده از مشتریای این آقا که بهش بدهکار بودن تشریف بردن کربلا. چکاشون پاس نشده بنابراین حساب مشتری ما هم پر نشده و چک هایی که دست ما داشتن هم پاس نشده و از این طرف ما هم باید به جای دیگه ای پول بدیم که نباید پیششون بدقول بشیم و مطمئن باشید که این داستان ادامه داره!
می خوام بگم... هر کار کوچیک ما می تونه کلی رو زندگی اطرافیانمون تاثیر بذاره. می خوام بگم خدا خودش میگه من از حق خودم میگذرم اما از حق الناس نه. می خوام بگم اگه مسافر این راه بره و به هر دلیلی نتونه برگرده تکلیف چیه؟ می خوام بگم میخوای بری زیارت؟ باشه. زیارتت قبول، ما هم به اعتقاداتت احترام میذاریم. اما مومن... لااقل حسابتو صاف کن و برو. زیارت قبول...
  • یاسمین پرنده ی سفید
-دوسش دارم
+ چرا؟
-کنارش احساس آرامش دارم
+احساس آرامش داشتن دلیل می خواد. چرا باهاش آرامش داری؟
-...

- اگه نتونم بفهمم که چرا دوسش دارم همه چیز توهمه؟
+نه. عاشقی علت نمی خواد. اما آرامش داشتن دلیل می خواد
-...

-خب... خیلی مهربون و صبوره :)
+ میشه چند مورد از مهربونیاش رو بهم بگی؟
- ...

-وقتی با دوستاش بیرونه و داره بهش خوش میگذره منو یادش نمی ره :)
+ مگه قرار نیست تو مهمترین آدم زندگیش باشی؟
-چرا...
+مگه تو وقتی با دوستاتی اونو یادت میره؟
-نه...

+بشین منطقی این رابطه رو از بیرون نگاه کن.
-نمی تونم بی طرف باشم!
+پس بپذیر... که این آدم همینه. با همین تفکر و همین سطح احساسات. می تونی باهاش کنار بیای یا نه؟
-...
+اگه می تونی؛ بجنگ و به دستش بیار. اگه نمی تونی پس اون رو هم اذیتش نکن!
  • یاسمین پرنده ی سفید
پاییز... در کنار همه ی خوبی هایی که داره و گذشته از این که من عاشقشم و ساعت بدنم رو ساعت پاییزی تنظیمه... یه عیبی هم داره! یهو صبح با گلو درد از خواب بیدار میشی و بی حالی ِ ناشی از سرماخوردگی تا شب ولت نمیکنه :(
پاییز جانم... ما که انقدر عاشقتیم... با ما بِه از آن باش که با خلق جهانی خو :(
  • یاسمین پرنده ی سفید

و آدمیزاد... باید به وقتِ غصه... یکی رو داشته باشه که سرشو رو شونه اش بذاره و بهش بگه... غصه نخور. درست میشه... درستش میکنیم :)

و آدمیزاد... باید یکی رو داشته باشه!

  • یاسمین پرنده ی سفید