پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

برای بلاگفا اتفاقات خوبی نیفتاد... و من ناچار شدم به کوچ!
پس:
این وبلاگ رو ساختم چون می خواستم از دلم بنویسم و دل کسایی که دوروبرم هستن و دوسشون دارم. می خواستم جایی باشه واسه حرفایی که گاهی گفتنشون تو دنیای واقعی سخته... روزای اول فکر نمی کردم بتونم تو دنیای مجازی دوستای زیادی پیدا کنم... فکر نمی کردم خواننده های زیادی داشته باشم. امروز... خواننده های زیادی ندارم... اما دوستای خوبی پیدا کردم... دوستایی که شاید از بعضی از دوستام تو دنیای واقعی بهم نزدیک ترن:)
تا روزی که نوشتن حالمو خوب میکنه؛ می نویسم:)

بایگانی

۱۰۱ مطلب با موضوع «غـرغـراـنه ها» ثبت شده است

از بچگی به ما یاد دادن. وقتی می خوای بری سفر؛ به خصوص برای زیارت؛ لازمه که از کسایی که میشناسی و میشناسنت حلالیت بگیری. الانم نزدیک اربعینیم و تب و تاب سفر کربلا داغه.
گاهی انگار ما آدما یادمون میره که مثل حلقه های زنجیر به هم وصلیم! مشتری خوش حساب ما؛ چک سومش هم که رقم کمی نبوده برگشت خورده. امروز که باهاش حرف میزدم سر درد دلش باز شده که جدا از یکی از مشتری های خوبش که فوت کرده و طلب این بنده خدا افتاده به ورثه و اون بندگان خدا هم گیرِ انحصار و وراثتن... تا اینجای ماجرا از دست و بال بندگان خدا خارجه... اما
یه عده از مشتریای این آقا که بهش بدهکار بودن تشریف بردن کربلا. چکاشون پاس نشده بنابراین حساب مشتری ما هم پر نشده و چک هایی که دست ما داشتن هم پاس نشده و از این طرف ما هم باید به جای دیگه ای پول بدیم که نباید پیششون بدقول بشیم و مطمئن باشید که این داستان ادامه داره!
می خوام بگم... هر کار کوچیک ما می تونه کلی رو زندگی اطرافیانمون تاثیر بذاره. می خوام بگم خدا خودش میگه من از حق خودم میگذرم اما از حق الناس نه. می خوام بگم اگه مسافر این راه بره و به هر دلیلی نتونه برگرده تکلیف چیه؟ می خوام بگم میخوای بری زیارت؟ باشه. زیارتت قبول، ما هم به اعتقاداتت احترام میذاریم. اما مومن... لااقل حسابتو صاف کن و برو. زیارت قبول...
  • یاسمین پرنده ی سفید
-دوسش دارم
+ چرا؟
-کنارش احساس آرامش دارم
+احساس آرامش داشتن دلیل می خواد. چرا باهاش آرامش داری؟
-...

- اگه نتونم بفهمم که چرا دوسش دارم همه چیز توهمه؟
+نه. عاشقی علت نمی خواد. اما آرامش داشتن دلیل می خواد
-...

-خب... خیلی مهربون و صبوره :)
+ میشه چند مورد از مهربونیاش رو بهم بگی؟
- ...

-وقتی با دوستاش بیرونه و داره بهش خوش میگذره منو یادش نمی ره :)
+ مگه قرار نیست تو مهمترین آدم زندگیش باشی؟
-چرا...
+مگه تو وقتی با دوستاتی اونو یادت میره؟
-نه...

+بشین منطقی این رابطه رو از بیرون نگاه کن.
-نمی تونم بی طرف باشم!
+پس بپذیر... که این آدم همینه. با همین تفکر و همین سطح احساسات. می تونی باهاش کنار بیای یا نه؟
-...
+اگه می تونی؛ بجنگ و به دستش بیار. اگه نمی تونی پس اون رو هم اذیتش نکن!
  • یاسمین پرنده ی سفید
پاییز... در کنار همه ی خوبی هایی که داره و گذشته از این که من عاشقشم و ساعت بدنم رو ساعت پاییزی تنظیمه... یه عیبی هم داره! یهو صبح با گلو درد از خواب بیدار میشی و بی حالی ِ ناشی از سرماخوردگی تا شب ولت نمیکنه :(
پاییز جانم... ما که انقدر عاشقتیم... با ما بِه از آن باش که با خلق جهانی خو :(
  • یاسمین پرنده ی سفید

و آدمیزاد... باید به وقتِ غصه... یکی رو داشته باشه که سرشو رو شونه اش بذاره و بهش بگه... غصه نخور. درست میشه... درستش میکنیم :)

و آدمیزاد... باید یکی رو داشته باشه!

  • یاسمین پرنده ی سفید

یکی از بهترین جاها برا گریه کردن؛ حیاطِ یه بیمارستان بزرگه....


چون اونجا هرکس انقدر برا خودش مشکل داره که دیگه به کسی توجه نمیکنه... یا اگر هم توجه کنه حدس میزنه که موضوع میتونه چی باشه... پس نهایتا بی صدا و بی سوال و با نگاهی از سر دلسوزی از کنارت میگذرن...یه وقتایی هم هست که بینِ خودت و خودت له میشی!

  • یاسمین پرنده ی سفید

در ادامه ی پست قبل...

یکشنبه... یه کاکتوس خریدم. هیچوقت تو نگهداری از کاکتوسا موفق نبودم. همیشه باعث میشدم خراب بشن. یه کاکتوس تپل از اونا که تیغای بلند دارن تو یه گلدون تقریبا قرمز توجهمو جلب کرد. چشممو گرفت پس خریدمش. گام بعدی اینه که هوای کاکتوسمو داشته باشم :)

خیلی وقت بود می خواستم یه سر و سامونی به قفسه های کتابخونه ام بدم. تنبلی رو گذاشتم کنار و رفتم دنبال قفسه براش. قفسه ای که می خواستم تا همین چند وقت پیش هر جا میرفتم جلوی چشمم بود برا فروش اما اون موقع به ذهنم نرسیده بود که ازش استفاده کنم. برعکس وقتی داشتم دنبالش میگشتم هیچ جا نداشتن! یا تموم کرده بودن! بیشتر از یه ساعت تو خیابونای اطراف دور چرخیدم. از همه ی لوازم خانگی فروشیا... پلاستیک فروشیا و گل فروشیا سراغش رو گرفتم. داشتم نا امید میشدم اما به خودم گفتم: می دونی چیه؟! امروز هر طور که شده باید پیداش کنی! نمی ذارم این یکی کارو بندازی به فردا... و بالاخره انقدر چرخیدم و سوال کردم تا پیداش کردم. اومدم خونه و افتادم به جون قفسه هام
همیشه دم عید که می خواستم این کارو بکنم انگار همه کوه های دنیا رو می ذاشتن رو دوشم. هر 5 دیقه یه بار وسطش کار رو ول می کردم و به خودم استراحت میدادم. اما این بار زود تمومش کردم.خب... وسایلم زیاده... و این که خیلیاشون یادگاری هایی هستن که دلم نمی خواد بندازمشون دور یا از جلو چشمم دورشون کنم بنابراین شاید از نظر کسی که وارد اتاقم بشه تغییری نکرده باشه. اما من خودم می دونم چی کار کردم :)

پس قدم بعدی... سر و سامون دادن به اتاقم بود.

بعد هم چند تا استیکر انرژی مثبت چسبوندم به شیشه های قفسه های کتابخونه تا هر روز صبح یادم بندازه که دنیا هنوز قشنگیاشو داره و هنوز ارزش لبخند زدن رو داره :)


+ ادامه دارد...

  • یاسمین پرنده ی سفید

در ادامه ی پست قبل...

اولین کاری که کردم این بود که فکر کنم این روزا چی بیشتر از همه وقت منو میگیره؟ یکی سریال! سریالایی که دوسشون دارم و داره از شبکه جم با ترجمه فارسی پخش میشه... "روزی روزگاری", "دروغ گوهای کوچولوی زیبا" و "اوکیا" قبلا هر قسمتی که از دست می دادم برام خیلی مهم بود. دوست داشتم حتما جبرانش کنم. در اولین قدم سعی کردم حساسیتم رو کم کنم. اگه دیدم که بهتر. اگر هم نه که خب عیبی نداره.

و دومی تلگرام. هر روز از صبح که چشم باز می کردم اولین کارم چک کردن تلگرامم بود. و آخرین کار هر شبم هم باز تلگرامم بود. من با نت بیدار میشم و با نت می خوابم. و تمام روز دچار "فوبیای نوتیفیکیشن"ام. این که ذهنم تمام مدت درگیر نوتیفیکیشنام میشه. قدم اول این بود که تمام کانالهایی که تو طول روز وقتم رو با سر زدن بهشون تلف می کردم رو حذف کردم.

و در قدم بعدی... از دیشب تلگرامی که رو گوشیم نصب بود رو پاک کردم. صبح؛ وقتی چشم باز کردم؛ از این که نباید نت رو روشن کنم حس خوبی داشتم. لبخند زدم. دیگه برام درد نداشت. دیگه ترک کردن نت برام زوری نبود.

این بار نه به خاطر این که مدیر عامل گوشی رو قدغن کرده, نه به خاطر این که خانواده مدام بهم میگن "تو همش سرت تو گوشیته", نه به خاطر مشاورای درسیم که بهم میگفتن چند ماه گوشیت رو بذار کنار و نه به خاطر مشاور خودم که بهم میگفت: بیا و قول بده. یه صبح تا شب از اینترنت استفاده نکنی.... به خاطر هیشکدومشون نبود. این بار درد نداشت! این بار خودم و با کمال میل این کارو کردم.

عادت کردن بهش زمان میبره چون تلگرام شده بود نقطه ارتباط من با خیلی چیزا... وسیله ای بود برای کانکت کردن سیستم کامپیوترم با گوشیم. ارتباط با دوستام. استاد راهنمای پایان نامه. گروه های دانشگاه و....

اما... من هنوز زنده ام واین بار حس شکنجه ندارم! حس آزادی دارم! حس آرامش :)


دعا کنید که بتونم این مسیر رو ادامه بدم. تجربه هام رو باهاتون به اشتراک می ذارم :)

و... این پست ادامه دارد...

  • یاسمین پرنده ی سفید
فکر کنم از پست قبل هم معلوم بود. چند وقتی هست آشفتگی های ذهنیم زیاد شده. دنبال سکوت میگردم. دنبال آرامش. یا شاید به قول کتاب "کافه ای به نام چرا" دنبال اینم که دور باشم تا شارژ بشم! راستش دیروز از اون روزا بود که اگر اختیار داشتم ماشین رو بر می داشتم... تمام راه رو تا دریا رانندگی میکردم تو سکوت. بعد یه جایی کنار دریا نگه می داشتم. همونجا می موندم و تو سکوت فقط به صدای دریا گوش می دادم. بعدم وقتی خسته شدم برمیگشتم...
چند روز پیش که از شلوغیا کلافه بودم. یاد جمله های کتاب کافه چرا افتادم. نوشته بود: "هر روز آدمهای زیادی هستند که سعی می کنند وقت و انرژیت را صرفشان کنی. برای مثال ایمیل هایت را در نظر بگیر. اگر قرار باشد در هر فعالیت, خرید یا خدماتی که از طریق ایمیل ها به تو پیشنهاد میشود شرکت کنی, هیچ وقتِ آزادی برایت باقی نمی ماند. آدمهایی را در نظر بگیر که تشویقت میکنند پای کدام برنامه ی تلویزیون بشینی, کجاها غذا بخوری, کجاها بگردی... و یک وقت به خودت می آیی و میبینی ای دل غافل! داری همان کارهایی را میکنی که همه می کنند.
من متوجه شدم موج های مخالف زندگی من همه ی آدم ها, فعالیت ها و دغدغه هایی هستند که توجه, انرژی و وقت مرا از راستای هدف وجودم منحرف میکنند.
موج های موافق هم آدم ها, فعالیت ها و دغدغه هایی هستند که به من کمک میکنند به هدف وجودم برسم. پس هر چه وقت و انرژی ام را بیشتر صرف موج های مخالف کنم, وقت و انرژی کمتری برای موج های موافق دارم.
وقتی این تصویر در ذهنم زنده شد, از آن پس نسبت به این که در زندگی چقدر و به چه منظور تلاش و تقلا می‌کنم خیلی بیشتر دقت کردم."
"وقتی در این باره فکر می کنم که چطور اوقاتم را می گذرانم میبینم هر روز به بطالت سپری میشود. وقتی دقیقا ندانم "چرا اینجا هستم" و "چه می خواهم بکنم؟" همان کارهایی را میکنم که اغلب مردم انجام میدهند."

این پست ادامه دارد...
  • یاسمین پرنده ی سفید
خسته ام. از درون خسته ام. نه که کوه کنده باشم. نه که کار خاصی کرده باشم. فقط از درون خسته ام. حس می کنم برگشتم به روزای چند سال قبلم... اون روزایی که دوسشون نداشتم. من فقط... فقط می خوام خودم باشم. بدون ترس. بی نگرانی. بدون حسرت گذشته. بدون پیشبینی آینده... فقط خودم! دیگه تصمیم گرفتم خودم رو به هیچکس ثابت نکنم. همین باشم که هستم. بدون توضیح اضافه.
سالها بود دوست داشتم بتونم سکوت کنم. نمی تونستم... دوباره باید شروع کنم. به خاطر خودم. به خاطر آرامشم. به احترام شادی و برای جبران این همه خستگی

+ "هنوزم در سفرم" اسم عنوان یه کتاب منصوب به زنده یاد سهراب سپهری ه
  • یاسمین پرنده ی سفید

یه روزی مثل جمعه 30تیر یک نفر مثل من؛ شادترین و آروم ترین آدم روی زمینه جوری که حس میکنه هرگز از این بهتر نبوده... یه روزی مثل امروز دوشنبه 2مرداد؛ یک نفر مثل من غمگین ترین و پریشون ترین آدم روی زمین اگه نباشه... لااقل غمگین ترین و پریشون ترین آدمِ 26 سالِ عمرِ خودشه! انقدر پریشون که حتی واسه نوشتن سطر قبل چند ثانیه به صفحه گوشیش زل میزنه و یادش نمیاد چند سالشه! اونقدر پریشون که واسه ورود به وبلاگش فراموش میکنه قبل از زدن دکمه ی "ورود"باید رمز عبور رو هم وارد کنه!!

میخوام بگم... فاصله ی غم و شادی درست مثل فاصله ی نفس کشیدن و نکشیدن ه... درست مثل بودن و نبودن... درست هم مرز با مرگ و زندگی...

درست مثل آدمی که دیروز سر حال و سرزنده دیدینش و امروز خبر فوتش رو میشنوید!

میخوام بگم... تا میتونی دنیا رو جدی نگیر... برا خواسته هات بجنگ... برا چیزایی که حالت رو خوب میکنه بجنگ... برا چیزایی که دوسشون داری بجنگ

جنگ مزخرفه... وحشتناکه... ترسناکه... درد داره... و گاهی زخمایی بهت میزنه که تا آخر عمر فراموش نمیکنی! اما بذار فاتح جنگ باشی تا همه تلخیاشو یادت بره!

بذار درد ِ زخمایی که تو جنگاش پیروز شدی رو تحمل کنی به جای درد حسرتی که برای تمام عمر تو دلت میشینه و هیچکس جز خودت ازش خبر نداری و ناچار میشی با لبخند تحملش کنی.

بجنگ... مهم نیست آخرش چی میشه... مهم اینه که یک عمر خودت رو واسه منفعل بودن سرزنش نمیکنی... بجنگ چون حال خوبت و خواسته هات ارزش جنگیدن رو داره!

زندگی جنگه... بخوای و نخوای تو جنگی.... تصمیم با خودته که بشینی و از بین رفتن رویاهات. رو تماشا کنی یا...

  • یاسمین پرنده ی سفید