آرزو به دلم موند... یک بار... فقط یک بار وقتی برمیگردم بپرسه: خوش گذشت؟ چطور بود؟ تا من بشینم و با ذوق و شوق همه ی چیزای هیجان انگیز رو براش تعریف کنم :) اما همیشه برعکسه!
- ۱ نظر
-
-
- ۰۶ خرداد ۹۹ ، ۰۹:۱۵
آرزو به دلم موند... یک بار... فقط یک بار وقتی برمیگردم بپرسه: خوش گذشت؟ چطور بود؟ تا من بشینم و با ذوق و شوق همه ی چیزای هیجان انگیز رو براش تعریف کنم :) اما همیشه برعکسه!
چیزی که اخیرا بیشتر بهش فکر میکنم اینه که "شناخت خود" کار سختیه اما تو شرایطی که هر کدوم از ما هر روز با توجه به تجربیات و شرایط، تصمیمات جدیدی میگیریم و خودمون رو تغییر میدیم که در نتیجه هممون یه جورایی در عین متنوع بودن؛ رو به تغییر هم هستیم، پس میشه گفت یه جورایی شناخت دیگران به مراتب از "خودشناسی" سخت تر هم می تونه باشه.
پس کم کم دارم به این نتیجه میرسم به جای این که انرژیمو صرف این کنم که سر در بیارم تو مغز این و اون چی میگذره و دلیل رفتار فلانی که واقعا ازش سر در نمیارم و هرگز نمیتونم درکش کنم چی بود، یه کم برم تو لاک خودم. میخوام دیگه برام مهم نباشه کی بهم چی گفت و چرا فلانی بهم تیکه انداخت و چرا فلانی منو سر کار گذاشت یا جواب سربالا بهم داد. میخوام فقط فکر پیشرفت خودم باشم. و به قول سقراط خودمو بشناسم!
این روزا اتفاقات جوری به سرعت دارن رخ میدن که حس میکنم زمین هستم و همونطور که دارم عین فرفره دور خود میچرخم تا از قافله جا نمونم، چشمم رو دوختم به ماهِ اتفاقاتِ پشت سر هم که مدام شب و روز رو رقم میزنن و من؛ گیج و ویج از تغییرات، تنها کاری که ازم برمیاد نگاه کردنه!
صدای بهرام جاماسبی توی سرم تکرار میشه: هر جا دیدی همه دارن به یه سمت شنا میکنن.... تو خلافشون شنا کن!
یاد رفیع جاماسبی می افتم: مهم نیست چی کاره میشی... مهم اینه که بعد از جای خالی بتونی یک صفت "خوب" بذاری! "من یک ...... ِ خوب هستم"
دور خودم میچرخم... این روزا مدام خسته ام. دلیل خستگی و سوزش چشمام رو میدونم. تو آینه لبخند میزنم و به خودم میگم: تو خوب باش.
بذار روزی که به شناخت کامل از خودت رسیدی راضی باشی.
شیطنت های زیرپوستیت... نگاه های زیرچشمیت به این و اون وقتی سر به سرم میذارن... و اون شب بخیر یهویی که نیم ساعت از آخرین حرفمون با هم گذشته و دیگه باهم کاری نداشتیم... اینا همش چیزاییه که هیچکس اسمشو عشق نمیذاره اما من با دنیا عوضشون نمیکنم :)
یکی میگفت فلانی یاعث شد من تصور کنم عاشقمه... در حالی که نبود. بچه ها... بیایید یاد بگیریم گاهی... این ماییم که رفتارهای ساده و بدون منظور دیگران رو که فقط از روی محبت خالصانه بوده رو جوری که دوست داشتیم تعبیر کردیم. منصفانه نیست که اینجور وقتا طرف مقابل رو سرزنش کنیم.
سهراب سپهری راست میگفت... چشم ها را باید شست... جور دیگر باید دید...
دیروز 45 دقیقه راجع به شرایط کار و این که چرا انقدر عصبانی ام با دکتر حرف زدم. گفتم شبیه گاو نه من شیر ده شدم که با یه لقد همه چی رو به هم میریزه! گفتم این روزا همه از من انتظار دارن بهترین باشم اما من کم آوردم.... مسئولیت ها بامنه اما انتظار دارن همه چیز بدون ایراد و اشکال پیش بره... دیگه نمی تونم... بهم گفت باید آروم باشم. گفت باید یاد بگیرم که کارام رو با طمانینه انجام بدم. حتی وقتی حق با منه لازم نیست درجا جواب بدم. باید صبر کنم وقتی آروم شدم با آرامش صحبت کنم. گفت باید این اصول رو تو زندگی شخصیم هم بیارم. حتی حرکاتم رو آروم کنم... این آروم بودن رو درونی کنم.
گفتم این روزا نمی تونم حرف بزنم... نمی تونم خودمو تخلیه کنم... گفت باید یاد بگیری که حرف زدن راه تخلیه شدن نیست. گفت باید یاد بگیری که مشکلات رو درون خودت حل کنی. باید یاد بگیری که اتفاقاتی که می افته اونقدری هم که داری بهشون اهمیت میدی مهم نیستن. حتی وقتی براش تعریف می کردم خودم هم حس می کردم که لحنم هم از همیشه عصبانی تره. بهش گفتم می بینید چقدر از همیشه عصبانی ترم؟ گفت یه بخشش طبیعیه... حجم کار بالا خودش هم به تنهایی گاهی آدم رو عصبی می کنه. بالاخره ساکت که شدم... از تو پرسید. گفتم خوبیم. مثل همیشه ایم. گفت می فهمم همین که همه چیز اونطور که انتظار داشتی پیش نرفته انرژیت رو کم کرده. انکارش نکن. یاد تو افتادم. فکر کنم تنها قسمتی که تو اون یک ساعت از ته دل لبخند زدم اون ده دقیقه ای بود که از تو حرف میزدم! گفتم... با هم خوبیم. میگیم می خندیم. خوش میگذره. مثل دو تا خط موازی کنار هم پیش میریم. گفت انکارش نکن... انکار کردنش بیشتر انرژیتو میگیره.
پرسید برنامه ی سال بعدت چیه؟ یه جوری تعجب کردم انگار اولین بار بود کسی همچین چیزی ازم میپرسید! خب راستش... اولین بار بود! ما همش داریم می دوئیم برای این که بدونیم چه کارهایی رو باید تا قبل از سال تموم کنیم اما سال بعد...؟! عین یه آدم مسخ نگاش کردم... گفتم نمی دونم! گفت باید بدونی! گفتم... قرار شده کلاس تدوین رو برگزار کنن... اونو حتما میرم... کلاس زبان اگه تموم بشه قرار شده با هم بریم فرانسه یاد بگیریم... برا یکی از دوستام می خوام برم از جنسای مغازه اش عکاسی کنم... اما... فقط همینه... دیگه برنامه ای ندارم....
کی می دونه سال بعد اصلا شرایط قراره چطور باشه؟ من... از فردای خودمم خبر ندارم... این روزا... حتی خودم هم نمی دونم دلم چی می خواد!
چرا یه وقتا هر کاری میکنی حالت خوب نمیشه؟ چرا خوشی ها لحظه ای شدن و غم ها مهمون همیشگی؟
اینجاست که آقاگل میگه: #دیگه_هیچ_جا_رو_درختا_جای_من_نیست_که_برم
2/ یه عده هستن که معمولا تو سن خاصی طرفدارش میشید (مثلا من وقتی سنم بالاتر رفت تازه فهمیدم که هایده خدا بیامرز چی می خونه)
3/ یه عده هستن که از خودشون خوشتون نمی آد اما صداش یا بعضی آهنگاش رو دوست دارید(مثلا من از ستار بدم می اد اما چند تا از آهنگاشو دوست دارم)
4/ یه عده هستن که خودشون یا صداشون رو دوست دارید اما آهنگ خاصی ندارن که شما باهاشون ارتباط برقرار کنید (مثلا برای یه مدت طولانی نیما مسیحا و حمید حامی برای من اینطوری بودن)
5/ یه عده هستن که حس خاصی بهشون ندارید اما بعد از یه خاطره نظرتون عوض میشه... (مثلا من از حمیرا بدم می اد اما آهنگ خاطرات شمالش برام شیرینه)
6/ یه عده هم هستن که اجرای زنده و طرز برخوردشون انقدر خوبه که می تونن باعث بشن بیشتر به کاراشون توجه کنید (مثل همین آقای زندوکیلی)
7/ یه عده هم هستن که دوستشون دارید اما اجرای زنده اشون یه جوری تو ذوق آدم می خوره که ترجیح می دی همیشه همون کارای ضبط شده اشون رو گوش بدی (مثل شهرام شبپره)
خب فکر کنم زیادی حرف زدم فقط #آقای_زندوکیلی از این که آهنگ #ترشرو رو نخوندی خیلی از دستت ناراحتم. این چه وضعیتیه خووو