پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

برای بلاگفا اتفاقات خوبی نیفتاد... و من ناچار شدم به کوچ!
پس:
این وبلاگ رو ساختم چون می خواستم از دلم بنویسم و دل کسایی که دوروبرم هستن و دوسشون دارم. می خواستم جایی باشه واسه حرفایی که گاهی گفتنشون تو دنیای واقعی سخته... روزای اول فکر نمی کردم بتونم تو دنیای مجازی دوستای زیادی پیدا کنم... فکر نمی کردم خواننده های زیادی داشته باشم. امروز... خواننده های زیادی ندارم... اما دوستای خوبی پیدا کردم... دوستایی که شاید از بعضی از دوستام تو دنیای واقعی بهم نزدیک ترن:)
تا روزی که نوشتن حالمو خوب میکنه؛ می نویسم:)

بایگانی
آخرین مطالب

۵۱۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پرنده ی سفید» ثبت شده است

این عکس رو گذاشته بود و زیرش نوشته بود: کاش قبل از 40سالگی... / یه عکس از یه کوچولوی بامزه گذاشته بود و نوشته بود: ببخشید که نمی تونم به دنیا بیارمت مامان / یه عکس دیگه که یه زوج شاد رو با دو تا بچه کوچیک در حال تفریح نشون می داد و نوشته بود: این همه ی چیزی بود که از دنیا می خواستم...

 

راستش سالهاست که دلم نمی خواد بچه دار بشم... نه که از اول اینجوری بوده باشما... منم یه زمانی عاشق بچه ها بودم... اما هر چی بزرگنر شدم و مشکلات زندگی و سختی های دنیا رو دیدم بیشتر و بیشتر این فکر در من قوی شد که دلیلی نداره یه نفر دیگه رو به این دنیای پر از زشتی اضافه کرد وبیشتر مشتاق بود که یه بچه به سرپرستی بگیرم تا لااقل شاید بتونم دنیا رو برای یه نفری که همین الان وجود داره قشنگ تر کنم... اما انقدر زندگی روز به روز سخت تر شد که حتی اون آرزو هم برام رنگ باخت... یادم می آد اولین باری که عاشق شده بودم به چشما و مژه های بلندش نگاه می کردم و می گفتم کاش یه دختر داشته باشم که چشماش شبیه تو باشه... اما الان آرزوی بچه دار شدن برام مثل یه رویای دوره... انقدر گفتم بچه دار شدن تو این روزا اشتباهه که این فکر ملکه ی ذهنم شد و از یه جا به بعد به خودم اومدم و دیدم از بچه ها بدم اومده!!!! دیگه حوصله اشون رو ندارم... از صدای گریه اشون معذب میشم و... خودمو فراموش کردم! کسی که بودم رو.... کسی که می خواستم باشم رو... امروز تبدیل به آدمی شدم که دیگه حتی رویایی برای فردای خودم ندارم...هر روز رو برای همون روز زندگی می کنم... اسمش رو گذاشتم تو لحظه زندگی کردن! نه که ناراحت باشم از این "در لحظه زندگی کردن". نه که به نظرم این مدل زندگی اشتباه باشه! نه!

فقط وقتی قلبم با دیدن اون عکس میریزه از خودم می پرسم... تو که بچه نمی خواستی پس الان چته؟ و یهو.... همه ی این چیزا که نوشتم یه جا به ذهنم هجوم می آره که... چی می خواستیم... چه فکر می کردیم و.... چی شد... همین!

  • یاسمین پرنده ی سفید

بیدار شدن از خواب، بلند شدن از تخت و تمام مراحل آماده شدن برای بیرون رفتن از خونه سخت و یه روزایی مثل دیروز غیرممکن شده. تا وقتی بیرونم؛ به کارام می‌رسم. می‌رم سر کار، به کلاسام می‌رسم. با همکارام و دوستام معاشرت می‌کنم. حتی هنوز وقت آرایشگاه می‌گیرم و در جواب همه‌ی دلواپسی‌هایی که پَسِ ذهنم حرف می‌زنه و میگه "از کجا معلوم شرایط تا اون موقع چطوری باشه" به خودم میگم: "هر موقع وقتش شد، اگه شرایط تغییر کرده بود براش تصمیم می‌گیرم."، کتابم رو می‌خونم. حتی از وقتی فهمیدم این بار بر خلاف تابستون؛ تو دوره‌ی قطع اینترنت؛ "دولینگو" اِستریکِ روزامون رو حفظ کرده برای نگه داشتنش از اول دارم مایه می‌ذارم... (آخه این بار که اینترنتا قطع شد به خودم گفته بودم این بار سوم میشه که به خاطر قطع اینترنت استریکم میپره.... مثل هزار تا چیز دیگه که براش تلاش کردیم و نشد... اینم بره به جهنم و دیگه رهاش کرده بودم)، می خوام بگم همه‌ی کارایی که تا قبل از دی ماه می‌کردم رو دارم ادامه می‌دم... اما وقتی روز تموم میشه و می‌خوابم دیگه دلم نمی خواد بیدار شم!

می‌خوام بگم کارای روزمره عین قبل ادامه دارن اما من دیگه اون آدم سابق نیستم. درسته که هر روز سر کار رفتن سخت بود، درسته که خیلی وقته انگیزه‌هام رو برا ادامه دادن گم کردم. درسته که سالهاست رو این تردمیل دارم فقط می‌دوئم و هیچ مقصدی برای این همه سگ‌دو زدن تو ذهنم متصور نیستم... درسته که سالهاست این حس دوئیدن و نرسیدن باهامه... درسته که همیشه از حفظ کردن امید و دلخوش بودن به چیزای کوچیک حرف می‌زنم و براش تلاش می‌کنم امااااااا گذروندن این روزا از همیشه سخت‌تر شده... خواب؛ تنها چیزیه که نمی‌خوام ترکش کنم. خواب؛ تنها چیزیه که منو دور می‌کنه از همه چیز... از درد زانوهای بابا، از دردهای بی‌وقفه و روزافزون مامان، از بدن خودم که این روزا کم آورده و روز به روز بیشتر به لیست دکترایی که باید برم اضافه میشه و فرصت و حوصله‌ی رفتن رو ندارم... از همه داغ‌هایی که دیدیم و شنیدیم و ادامه داره... خواب؛ تنها معجزه‌ی این روزاهای زندگی منه.... برای منی که همیشه اولین راه حلم برای هر مشکلی؛ فرار بوده! این بار حتی توان فرار فیزیکی رو هم ندارم... شکسته‌تر از اونم که بخوام به یه جای دور پناه ببرم یا یه جای خلوت فریاد بزنم... فقط می‌خوام بخوابم.... سالها.... تا آخر عمر...

یادمه چند سال پیش جایی نوشته بودم: اگه تنها راه برنگشتن به این دنیا اینه که عاشق زندگی کردن بشیم؛ باید عاشقش بشم.... باید تمام تلاشمو بکنم که عاشقانه زندگی کنم... چون دیگه دلم نمی‌خواد به این چرخه برگردم! باید این پارادوکس رو یک بار برای همیشه شکست بدم! به قول حسین پناهی:

پس ادامه میدهم
سرگذشت کسی* را که هیچ کس نبود
با این همه
تو گوئی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل نبود
چون آن درخت که زیر باران ایستاده است...
نگاهش کن!
چون آن کلاغ
چون آن خانه
چون آن سایه...
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود [...]

آری گلم
دلم
حرمت نگه دار
که این اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟ و تا کِی؟!
و به کدام مرام بِمیرد
آری گلم!
دلم!
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام
و عطر آویشن...

  • یاسمین پرنده ی سفید

دلم سنیگنه.... پر از غم؛ بلاتکلیفی و خستگی اما هنوز امیدوار.... حتی هوای بارونی این روزای تهران هم نتونسته حالمو بهتر کنه...

خواب...

ای معجزه‌ی فراموشی...

تو را می خواهم!

  • یاسمین پرنده ی سفید

محسن و سوسن اگه این پستو میبینید پیام بدید... 

نمیدونم چرا این وضعیت قطع نت، منو یاد اون دیالوگ فیلم پاپیلون میندازه... "لعنتی‌ها" من هنووووز زندددددده‌اممممم... 

  • یاسمین پرنده ی سفید

سالها پیش این جمله‌ی معروف که میگه: "گریه کردن توی یه ماشین رولزرویس راحت‌تره تا گریه کردن پشت یه دوچرخه" رو جایی خوندم و با خنده همیشه موقع حرف زدن از مزایای پول داشتن نقل می‌کردمش... امروز که پشت فرمون خشم و غمم رو با جیغ و فریاد زار می‌زدم یادش افتادم و وسط همه‌ی بدبختیام خدا رو شکر کردم که پیاده نیستم وگرنه نمی‌دونستم قبل از رسیدن به خونه چطور باید خودم رو خالی می‌کردم و نمی‌دونم اون حجم خشم و غمی که درونم می‌موند و سرکوب می‌شد کجا و چطور خودش رو نشون می‌داد... 

  • یاسمین پرنده ی سفید

از بدی های غرزدن در مورد جزئیات کار اینه که... اگه بخوای برای کسی توضیحش بدی مجبوری ریشه‌ای یه سری چیزا از روند کارت هم توضیح بدی و این پروسه خودش اعصاب خوردکن‌تر از چیزیه که بابتش غر داری و این بیشتر آدمو عصبانی می کنه!

چیزی که می دونم اینه که دیگه تو کار اندازه قبل صبوری ندارم و همه چیز به شدت و خیلی زود من رو از کوره به در میبره...

حالا این وسط فرض کن یه آدم حراف چرت و پرت‌گو هم باهات هم اتاق باشه که مداممممممممممم زر بزنه

  • یاسمین پرنده ی سفید

دوست!

قبلا اگه کسی ازم میپرسید اولویت زندگیت چطوری؟ جوابش برام ساده بود: من - خانواده - دوستام و درنهایت کارم و بقیه چیزا... این روزا اما دارم شک می کنم! دلم گرفته. از خیلیایی که فکرش رو نمی کردم. خیلیاش به خاطر مشغله های زندگیه.... خیلیاش به خاطر اینه که اکثر دوستام دیگه مجرد نیستن. یه بخشیش واسه فاصله های فیزیکیه.... یه بخشش واسه اینه که همونطور که من دیگه آدم 10 سال قبل نیستم اونا هم نیستن و این ورژن های جدیدمون دیگه نمی تونه کنار هم قرار بگیره.... یه بخشش به خاطر زمانه و فهمیدن این موضوع که آدما اونی که همیشه تو فکر می کردی نیستن... و یه بخشش به خاطر اینه که این روزا زمان خیلی سریع تر از گذشته می گذره... 

حسم؟ غم - خشم 

دلیلش؟ بلاتکلیفی - سردرگمی - خستگی

من دیگه واقعا نای ادامه دادن ندارم. حس میکنم بدون تجربه ی یه ترومای عجیب و غریب... دارم متلاشی می شم. یه زمانی دلم خوش بود که دوستام رو دارم.... اما الان.... دیگه مطمئن نیستم چی دارم و چی ندارم...

  • یاسمین پرنده ی سفید

هر روزی که میام سر کار ... بی حوصله ام.... دلم می خواد گریه کنم. حس می کنم از زمین و زمان متنفرم! دست و د لم به انجام دادن هیچ کاری نمی ره... حس مفید بودن ندارم. اولویت و ترتیب کارام رو فراموش می کنم. حس می کنم دیگه خبری از اون دختر پرانرژی و پر انگیزه‌ی قبل از دعوا با مدیرام نیست! هر ثانیه ای که سر کارم با آرزوی تموم شدن تایم کاری می گذره. بغض دارم. حالت تنفر دارم و دلم می خواد بالا بیارم. راستش بدنم هم به قضیه دامن میزنه... کمردرد و زانو درد ناشی از نشستن طولانی مدت... سر درد و سوزش چشم.... اگه بحث هزینه های زندگی نبود یک ثانیه هم دووم نمی آوردم.

فکر می کردم اگه برم سفر و حال و هوام عوضض بشه خوب میشم. فکر می کردم اگه یه روز مرخصی بگیرم و خونه استراحت کنم خوب میشم. اما نه... تا وقتی تو شرکت نیستم حالم خوبه... اما همین که پامو می ذارم اینجا از زمین و زمان حالم به هم میخوره. از خودم بدم می اد که عرضه انجام دادن هیچ کاری رو ندارم که خودمو رها کنم از این بردگی...

خدایا اگه وجود داری یه راه حلی جلو پام بذار دیگه دلم نمی خواد اینجوری زندگی کنم!

  • یاسمین پرنده ی سفید

الهام سر کار بی هوا گریه می کنه. نگران ازش دلیل رو می پرسیم و وقتی توضیح میده می فهمیم گریه ی شوقه! با خوشحالی میگه: "برادرشوهرم بعد از 12سال اومده ایران و همه رو سرورپرایز کرده... حالا می خوان محمد رو هم سورپرایز کنن من چطوری تا شب بهش نگم؟" و همچنان با ذوق اشک میریزه... درکش نمیکنم... آخه من هیچوقت سر هیچ چیزی ذوق زده نمیشم! مامان همیشه بهم میگه: "آرزو به دلم مونده ذوق رو تو چشمای تو ببینم"

الهام رو درک نمی کنم... صدف هم مثل منه... صدف میگه: "شاید دلیلش اینه که من هیچوقت دلم برای آدما تنگ نمیشه." من میگم: "من انقدر دلتنگ آدمای مهم زندگیم بودم؛ دلتنگی های کوچیک دیگه برام اهمیتی ندارن."

چند وقت پیش دکتر هاشمی بی مقدمه تو اتاق رو به هممون پرسیده بود: شما هم همیشه دلتنگ میشید؟ سوالش برامون خنده دار بود... ازش پرسیده بودیم: دلتنگ چی؟ و جواب میداد: "کلا... همه چیز... من همیشه دلم تنگ میشه..."

امروز دارم فکر می کنم شاید این غم همیشگی که باهامه، دلیل همه ذوق نکردن هام، دلیل این بغض مسخره که هر بار بهش اهمیت میدم در لحظه می خواد از چشام بریزه همین دلتنگیه!

  • یاسمین پرنده ی سفید

میتونم... خودم تنها از پس همه چی برمیام... انقدر در میارم که نگران پنچری ماشینم نباشم. سختمه... اما اون تابلوی کوفتی رو بالاخره میتونم تنهایی بزنم به دیوار... وقتی پام میپیچه، خودم میتونم برم دکتر... خودم از پس همه چی تنهایی برمیام...

 

اما این دلیل نمیشه نترکم از غم این که دلم میخواد تو کنارم باشی و نیستی.... هیچوقت نیستی... هیچوقت نبودی... و این جای خالی لعنتیت با هیچکس دیگه پر نمیشه... حتی با خودم! 

  • یاسمین پرنده ی سفید