پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

برای بلاگفا اتفاقات خوبی نیفتاد... و من ناچار شدم به کوچ!
پس:
این وبلاگ رو ساختم چون می خواستم از دلم بنویسم و دل کسایی که دوروبرم هستن و دوسشون دارم. می خواستم جایی باشه واسه حرفایی که گاهی گفتنشون تو دنیای واقعی سخته... روزای اول فکر نمی کردم بتونم تو دنیای مجازی دوستای زیادی پیدا کنم... فکر نمی کردم خواننده های زیادی داشته باشم. امروز... خواننده های زیادی ندارم... اما دوستای خوبی پیدا کردم... دوستایی که شاید از بعضی از دوستام تو دنیای واقعی بهم نزدیک ترن:)
تا روزی که نوشتن حالمو خوب میکنه؛ می نویسم:)

بایگانی
آخرین مطالب

به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع می کند...

يكشنبه, ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ۰۲:۰۶ ب.ظ

بیدار شدن از خواب، بلند شدن از تخت و تمام مراحل آماده شدن برای بیرون رفتن از خونه سخت و یه روزایی مثل دیروز غیرممکن شده. تا وقتی بیرونم؛ به کارام می‌رسم. می‌رم سر کار، به کلاسام می‌رسم. با همکارام و دوستام معاشرت می‌کنم. حتی هنوز وقت آرایشگاه می‌گیرم و در جواب همه‌ی دلواپسی‌هایی که پَسِ ذهنم حرف می‌زنه و میگه "از کجا معلوم شرایط تا اون موقع چطوری باشه" به خودم میگم: "هر موقع وقتش شد، اگه شرایط تغییر کرده بود براش تصمیم می‌گیرم."، کتابم رو می‌خونم. حتی از وقتی فهمیدم این بار بر خلاف تابستون؛ تو دوره‌ی قطع اینترنت؛ "دولینگو" اِستریکِ روزامون رو حفظ کرده برای نگه داشتنش از اول دارم مایه می‌ذارم... (آخه این بار که اینترنتا قطع شد به خودم گفته بودم این بار سوم میشه که به خاطر قطع اینترنت استریکم میپره.... مثل هزار تا چیز دیگه که براش تلاش کردیم و نشد... اینم بره به جهنم و دیگه رهاش کرده بودم)، می خوام بگم همه‌ی کارایی که تا قبل از دی ماه می‌کردم رو دارم ادامه می‌دم... اما وقتی روز تموم میشه و می‌خوابم دیگه دلم نمی خواد بیدار شم!

می‌خوام بگم کارای روزمره عین قبل ادامه دارن اما من دیگه اون آدم سابق نیستم. درسته که هر روز سر کار رفتن سخت بود، درسته که خیلی وقته انگیزه‌هام رو برا ادامه دادن گم کردم. درسته که سالهاست رو این تردمیل دارم فقط می‌دوئم و هیچ مقصدی برای این همه سگ‌دو زدن تو ذهنم متصور نیستم... درسته که سالهاست این حس دوئیدن و نرسیدن باهامه... درسته که همیشه از حفظ کردن امید و دلخوش بودن به چیزای کوچیک حرف می‌زنم و براش تلاش می‌کنم امااااااا گذروندن این روزا از همیشه سخت‌تر شده... خواب؛ تنها چیزیه که نمی‌خوام ترکش کنم. خواب؛ تنها چیزیه که منو دور می‌کنه از همه چیز... از درد زانوهای بابا، از دردهای بی‌وقفه و روزافزون مامان، از بدن خودم که این روزا کم آورده و روز به روز بیشتر به لیست دکترایی که باید برم اضافه میشه و فرصت و حوصله‌ی رفتن رو ندارم... از همه داغ‌هایی که دیدیم و شنیدیم و ادامه داره... خواب؛ تنها معجزه‌ی این روزاهای زندگی منه.... برای منی که همیشه اولین راه حلم برای هر مشکلی؛ فرار بوده! این بار حتی توان فرار فیزیکی رو هم ندارم... شکسته‌تر از اونم که بخوام به یه جای دور پناه ببرم یا یه جای خلوت فریاد بزنم... فقط می‌خوام بخوابم.... سالها.... تا آخر عمر...

یادمه چند سال پیش جایی نوشته بودم: اگه تنها راه برنگشتن به این دنیا اینه که عاشق زندگی کردن بشیم؛ باید عاشقش بشم.... باید تمام تلاشمو بکنم که عاشقانه زندگی کنم... چون دیگه دلم نمی‌خواد به این چرخه برگردم! باید این پارادوکس رو یک بار برای همیشه شکست بدم! به قول حسین پناهی:

پس ادامه میدهم
سرگذشت کسی* را که هیچ کس نبود
با این همه
تو گوئی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل نبود
چون آن درخت که زیر باران ایستاده است...
نگاهش کن!
چون آن کلاغ
چون آن خانه
چون آن سایه...
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود [...]

آری گلم
دلم
حرمت نگه دار
که این اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟ و تا کِی؟!
و به کدام مرام بِمیرد
آری گلم!
دلم!
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام
و عطر آویشن...

  • یاسمین پرنده ی سفید

حسین پناهی

پرنده ی سفید

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">