آرزوها...
این عکس رو گذاشته بود و زیرش نوشته بود: کاش قبل از 40سالگی... / یه عکس از یه کوچولوی بامزه گذاشته بود و نوشته بود: ببخشید که نمی تونم به دنیا بیارمت مامان / یه عکس دیگه که یه زوج شاد رو با دو تا بچه کوچیک در حال تفریح نشون می داد و نوشته بود: این همه ی چیزی بود که از دنیا می خواستم...
راستش سالهاست که دلم نمی خواد بچه دار بشم... نه که از اول اینجوری بوده باشما... منم یه زمانی عاشق بچه ها بودم... اما هر چی بزرگنر شدم و مشکلات زندگی و سختی های دنیا رو دیدم بیشتر و بیشتر این فکر در من قوی شد که دلیلی نداره یه نفر دیگه رو به این دنیای پر از زشتی اضافه کرد وبیشتر مشتاق بود که یه بچه به سرپرستی بگیرم تا لااقل شاید بتونم دنیا رو برای یه نفری که همین الان وجود داره قشنگ تر کنم... اما انقدر زندگی روز به روز سخت تر شد که حتی اون آرزو هم برام رنگ باخت... یادم می آد اولین باری که عاشق شده بودم به چشما و مژه های بلندش نگاه می کردم و می گفتم کاش یه دختر داشته باشم که چشماش شبیه تو باشه... اما الان آرزوی بچه دار شدن برام مثل یه رویای دوره... انقدر گفتم بچه دار شدن تو این روزا اشتباهه که این فکر ملکه ی ذهنم شد و از یه جا به بعد به خودم اومدم و دیدم از بچه ها بدم اومده!!!! دیگه حوصله اشون رو ندارم... از صدای گریه اشون معذب میشم و... خودمو فراموش کردم! کسی که بودم رو.... کسی که می خواستم باشم رو... امروز تبدیل به آدمی شدم که دیگه حتی رویایی برای فردای خودم ندارم...هر روز رو برای همون روز زندگی می کنم... اسمش رو گذاشتم تو لحظه زندگی کردن! نه که ناراحت باشم از این "در لحظه زندگی کردن". نه که به نظرم این مدل زندگی اشتباه باشه! نه!
فقط وقتی قلبم با دیدن اون عکس میریزه از خودم می پرسم... تو که بچه نمی خواستی پس الان چته؟ و یهو.... همه ی این چیزا که نوشتم یه جا به ذهنم هجوم می آره که... چی می خواستیم... چه فکر می کردیم و.... چی شد... همین!