پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

برای بلاگفا اتفاقات خوبی نیفتاد... و من ناچار شدم به کوچ!
پس:
این وبلاگ رو ساختم چون می خواستم از دلم بنویسم و دل کسایی که دوروبرم هستن و دوسشون دارم. می خواستم جایی باشه واسه حرفایی که گاهی گفتنشون تو دنیای واقعی سخته... روزای اول فکر نمی کردم بتونم تو دنیای مجازی دوستای زیادی پیدا کنم... فکر نمی کردم خواننده های زیادی داشته باشم. امروز... خواننده های زیادی ندارم... اما دوستای خوبی پیدا کردم... دوستایی که شاید از بعضی از دوستام تو دنیای واقعی بهم نزدیک ترن:)
تا روزی که نوشتن حالمو خوب میکنه؛ می نویسم:)

بایگانی
آخرین مطالب

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آرزوهام» ثبت شده است

این عکس رو گذاشته بود و زیرش نوشته بود: کاش قبل از 40سالگی... / یه عکس از یه کوچولوی بامزه گذاشته بود و نوشته بود: ببخشید که نمی تونم به دنیا بیارمت مامان / یه عکس دیگه که یه زوج شاد رو با دو تا بچه کوچیک در حال تفریح نشون می داد و نوشته بود: این همه ی چیزی بود که از دنیا می خواستم...

 

راستش سالهاست که دلم نمی خواد بچه دار بشم... نه که از اول اینجوری بوده باشما... منم یه زمانی عاشق بچه ها بودم... اما هر چی بزرگنر شدم و مشکلات زندگی و سختی های دنیا رو دیدم بیشتر و بیشتر این فکر در من قوی شد که دلیلی نداره یه نفر دیگه رو به این دنیای پر از زشتی اضافه کرد وبیشتر مشتاق بود که یه بچه به سرپرستی بگیرم تا لااقل شاید بتونم دنیا رو برای یه نفری که همین الان وجود داره قشنگ تر کنم... اما انقدر زندگی روز به روز سخت تر شد که حتی اون آرزو هم برام رنگ باخت... یادم می آد اولین باری که عاشق شده بودم به چشما و مژه های بلندش نگاه می کردم و می گفتم کاش یه دختر داشته باشم که چشماش شبیه تو باشه... اما الان آرزوی بچه دار شدن برام مثل یه رویای دوره... انقدر گفتم بچه دار شدن تو این روزا اشتباهه که این فکر ملکه ی ذهنم شد و از یه جا به بعد به خودم اومدم و دیدم از بچه ها بدم اومده!!!! دیگه حوصله اشون رو ندارم... از صدای گریه اشون معذب میشم و... خودمو فراموش کردم! کسی که بودم رو.... کسی که می خواستم باشم رو... امروز تبدیل به آدمی شدم که دیگه حتی رویایی برای فردای خودم ندارم...هر روز رو برای همون روز زندگی می کنم... اسمش رو گذاشتم تو لحظه زندگی کردن! نه که ناراحت باشم از این "در لحظه زندگی کردن". نه که به نظرم این مدل زندگی اشتباه باشه! نه!

فقط وقتی قلبم با دیدن اون عکس میریزه از خودم می پرسم... تو که بچه نمی خواستی پس الان چته؟ و یهو.... همه ی این چیزا که نوشتم یه جا به ذهنم هجوم می آره که... چی می خواستیم... چه فکر می کردیم و.... چی شد... همین!

  • یاسمین پرنده ی سفید

دستمو میذارم رو دکمه ی ضبط و با ذوق و شوق یه چیزی تعریف میکنم... اما یه دفعه... انگشتمو از راست به چپ میکشم تا برای همیشه پاک شه... به خودم میگم: کی اهمیت میده؟ داریم زندگیمونو میکنیم بابا... رانندگی با یه قوطی نوشابه تو دستت بی اهمیت ترین اتفاق دنیاس...

پل گیشا و دانشکده مدیریت دانشگاه تهران و سرعت مجاز چمران رو رد میکنم و با یه لبخند دو نقطه پرانتزی از آرزوهام میگذرم و ته مونده ی انرژیمو خرج ریتم شادناک آهنگ "آره آره" ی فرزاد فرزین میکنم.

  • یاسمین پرنده ی سفید