تلنگر
باز حال بد من رو به اینجا کشوند... دوباره بی حوصله و غرغرو شدم و جایی جز اینجا ندارم برای پناه آوردن. هر وقت اینطوری میشم می فهمم که چی باعث شد سال 88 برای اولین بار نوشتن تو وبلاگ رو شروع کنم. دلتنگی، بغض، ترس از تنهایی، بی امیدی، بی هدفی و ترس از آینده.... وقتی همه چیز خسته کننده و دردناکه و حس می کنی راه نجاتی نیست و هیچ چیز دیگه خوشحالت نمی کنه.
راستش تنها چیزی که روانم رو آروم می کنه و دنیای رنگی رو نشونم میده عشقه و وقتی خالی از عشق میشم دنیا پیش روم خاکستری و تکراری میشه و تنها چیزی که دلم می خواد سکوت و تنهاییه. جایی که هیچکس جز خودم نباشه.
امروز اومدم که بنویسم.... رهگذری برام پیام گذاشته بود از این که از طریق رادیو باهام آشنا شده و به این امید بود که اینجا هم کارای صوتی دیگه ای داشته باشم... راستش غم و غصه هایی که داشتم یادم رفت! با خوندن پیغام یه غریبه تصمیم گرفتم کاری رو شروع کنم که حالم رو خوب می کنه. کاری که شاید به خاطرش به دنیا اومدم.
ممنونم غریبه :) (رهگذر دیوانه)
خوشحالم شدم نوشته ات رو خوندم پرنده سفید خوش نوا
این شعر شاید وصف حال خیلی از ماها باشه، البته این یه قسمت کوچیک از یه شعر طولانیه:
گذشته جمع شده ، چرک کرده در سر من
گذشته پُــــــــــر شده در پاره های دفتر من
کسی نیامد از این درد کور کــــم بکند
و شعر . . . شعر نیامد که راحتم بکند !
کسی نیامد از آن اتّفاق دم بزند
برهنه روی غزلهای من قدم بزند
نشد ستـــاره ی شبهای آشیانه شوی
خدا نخواست که بانوی این ترانه شوی
عقیم شد گــــــــــل صد آرزوی کوچک من
برای عشق کمی دیر شد ، عروسک من !