پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

در جستجوی صلح و آرامش

پرنده ی سفید

برای بلاگفا اتفاقات خوبی نیفتاد... و من ناچار شدم به کوچ!
پس:
این وبلاگ رو ساختم چون می خواستم از دلم بنویسم و دل کسایی که دوروبرم هستن و دوسشون دارم. می خواستم جایی باشه واسه حرفایی که گاهی گفتنشون تو دنیای واقعی سخته... روزای اول فکر نمی کردم بتونم تو دنیای مجازی دوستای زیادی پیدا کنم... فکر نمی کردم خواننده های زیادی داشته باشم. امروز... خواننده های زیادی ندارم... اما دوستای خوبی پیدا کردم... دوستایی که شاید از بعضی از دوستام تو دنیای واقعی بهم نزدیک ترن:)
تا روزی که نوشتن حالمو خوب میکنه؛ می نویسم:)

بایگانی

مسابقه: پیرزن . مدرسه . دختر . موتور گازی . کوچه

سه شنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۷، ۰۴:۵۷ ب.ظ

این مسابقه... یه مسابقه ی کوچولو بود بین سه نفر :))) ولی خب... وقتی دیدم مسعود  مال خودش رو تو وبلاگش منتشر کرده بوده؛ منم تصمیم گرفتم مال خودمو که البته اون موقع فقط واسه رد گم کردن بین دو تا شرکت کننده , به عنوان ناشناس تو این مسابقه ی درون رادیویی برگزار شده بود شرکت کرده بودم؛ رو منتشر کنم.
مسابقه این بود که باید با کلمات "پیرزن, مدرسه, دختر, موتورگازی و کوچه یه پست مینوشتیم :)



هجده سالم بود. از اولین بار که تو کوچه دیدمش انگار دیگه حالم دست خودم نبود. وقتی یاد اون دو تا چشم عسلی می افتادم همه چیز دنیا از یادم میرفت. هر روز کلی مسیرم رو دور میکردم تا از جلوی مدرسشون رد شم بلکه بازم ببینمش. یه روز... دو روز... یه هفته... دو هفته... روزا میگذشت و از دلدارِ من اثری نبود اما به جاش هر روز میرفتم و می اومدم و اون پیرزن رو میدم که پشت پنجره مینشست و مردم رو نگاه میکرد. یه روز که هوا خوب بود و دم در نشسته بود از دور که منو دید لبخند زد. جلوتر که رسیدم باهمون لبخند بی مقدمه گفت: تا قسمت چی باشه. برگشتم سمتش و پرسیدم:با من بودید؟ گفت:آره مادر. گفتم تا قسمت چی باشه!

گفتم: قسمت ِ چی؟ گفت: همه چی.

دلم گرفته بود. رفتم نزدیکش گفتم میشه بشینم؟ با سر اشاره کرد. رو پله کنارش نشستم و پرسیدم: تنهایی حاج خانم؟ گفت:همیشه که نبودم ولی الان هستم. پرسیدم: بچه هات پس کجان؟ گفت:بچه ندارم. خجالت کشیدم از شوهرش چیزی بپرسم. دوست نداشتم حرفی بزنم که ناراحت شه. انگار فکرمو خوند گفت: شوهرم هم رفت و تنهام گذاشت... گفتن یه موتور گازی بهش زده بود... قسمت ما هم این بود دیگه مادر.

پرسیدم: دوسش داشتید؟ گفت:خیلی زیاد. میدونی این که یکی شریک همه ی شادی و غمات باشه یعنی چی؟

سرمو انداختم پایین و گفتم: راستش نه

لبخند زد دوباره گفت: تا قسمت چی باشه مادر

گفتم: پس تلاش خودمون چی میشه؟

گفت: این که همیشه از یه راه بری و بیای تا کسی که میخوای رو ببینی تلاشِ توعه. اما این که اونو ببینی یا نه قسمته مادر

نگاش کردم! یعنی قصه ی منو میدونست یا به قول خودش قسمت بود که این چیزا رو بهم بگه؟!

گفتم: خب اگه نبینمش چی میشه؟

گفت: کسی چه میدونه شاید یه روز یه جا که انتظارشو نداری ببینیش

گفتم: اما اگه اون موقع که رسید دیگه خیلی دیر باشه چی؟ هر آرزو یه زمانی داره. وقتش که بگذره دیگه واسه آدم ارزش نداره که

گفت: از کجا معلوم شاید قسمت ِ تو یه گلِ بهتر باشه

گفتم قسمت شما چی؟ پشت پنجره نشستن بود؟

گفت شاید آره... شاید قسمتم این بود که بمونم و تو رو ببینم و بهت بگم دنیا بیشتر از اون که ما فکر میکنیم حساب کتاب داره مادر. تا میتونی عاشق باش. تلاشتو بکن و بقیه اشو بسپر دست خدا. خدا که واسه بنده اش بد نمیخواد پسرم.

سالها از اون روز میگذره و من هنوزم که هنوزه... هر جا زندگیم رنگ غم و سختی به خودش میگیره از خودم میپرسم: خدا که واسه بنده اش بد نمیخواد. میخواد؟

بعد از سالها دوباره چشمم به او افتاد. بوی خاک میداد. بوی نم نم باران و شاید بوی یک جمعه ی باران خورده ... هنوز یادم هست آن موقع ها دختر بود... مهربان بود و دوست داشتنی تر از هر مهربان دیگری .شاید ده سالی از من برزگتر بود .  خانشان ته کوچه ی آذری ها بود... خودش هم آذری بود... با آن چشم های درشت و صورت گردش آدم را بدجور یاد مادر می انداخت...  با اینکه سالها در ساری بودند اصلا به دختران ساری شبیه نبود... هر روز صبح به او سلام میکردم. لبخند میزد و قربانم میرفت . مینشستم پشت میز و او از ادبیات میگفت... میخواند که فاصله پیرزنی عبوس است و من معنی این حرفا ها را نمیفهمیدم ... فقط میدانم خیره که میشد لپ هایم گل می انداخت ... نمیدانم میدانست که عاشقش شده ام یا نه ؟ همه چیز از زمانی قوت گرفت که پدر رخت سیاه بر تن کرد ،همان جمعه که باران می آمد مادر چشمانش را بست و پسرعموی من با آن موتورگازی قراضه اش در کوچه دود راه انداخت و رفت که بساط مراسم مادر را براه کند. از مدرسه تا خانه را پیاده آمده بود که ببیند دلیل غیبت چند روزه ام چیست؟ آمد و دید کنار حوض نشسته ام ... با ماهی ها بازی میکنم... مرا به آغوش کشید و بوسید دیگر معلمم نبود. نمیدانم چرا اما از آن روز به بعد چیزی بیشتر از معلم بود. آغوشش بوی خاک می داد . بوی نم نم باران و شاید بوی یک جمعه ی باران خورده. چیزی نگفت... میدانست که چه دردی دارم .قرار شد بروم خانشان که برای درس ها عقب نمانم...  مدرسه برایم شد خانه ی او ... درسها را که تمرین میکردیم کمی بیشتر پیشش می نشستم. برایم پیانو میزد. از مادربزرگش یادگرفته بود. اواخر اسفند آن سال پدر گفت باید از اینجا برویم. میدانستم پدر عاشق شده. عاشق زنی مهربان که دوستش نداشتم. اسفند آن سال از آنجا رفتیم. تمام تهران بودنم را درس خواندم اما خاطرم در جایی دیگر بود. در انتهای کوچه ی آذری ها. دلم تنگ بود. در طول سالیان دراز دلتنگی جایش را به هیچ نداد. من مرد شدم و او زن شده بود. جایی در بیستو نه سالگی در ایستگاه قطار به انتظار رسیدن قطارساری به تهران بودم که دیدم زنی با یک چمدان وارد سالن انتظار شد. با همان صورت گرد و چشم های درشتی که دورش خط افتاده بود . بعد از سالها دوباره چشم به او افتاد. بوی خاک میداد . بوی نم نم باران و شاید بوی یک جمعه ی باران خورده ... ایستادم و خواستم جلو بروم اما توان نداشتم . به من نگاه کرد . چند لحظه بعد یک نفر به دنبالش از در وارد شد. مردی که بچه ای را به آغوش داشت... نشستم و یادم آمد که فاصله پیرزنی عبوس است . که هیچ وقت نمی خندد 

  • یاسمین پرنده ی سفید

مسابقه

پرنده ی سفید

نظرات  (۷)

چه زیبا 
یقینا شما باید اول میشدید نه من 😁
باورت میشه این اولین کامنتی هست که برا یه وبلاگ شخصی بیان میذارم ؟
پاسخ:
الان هیچکس هم نفهمید که تو برنده شدی.... بیشتر تلاش کن :)))))
آره باورم میشه از بس که تو خوبی😂😍
sorooshnews.com
آفرین
پاسخ:
:))
من داور مسابقه مگه نبودم؟ چرا آخرش نفهمیدم کی اول شد؟ :))
فقط یادمه کاپ اخلاق رو دادیم به تو.
پاسخ:
:))))
از بس که شما گلی که فقط چیزای خوب یادت میمونه :دی
یعنی برنده شدن من بده ؟ با توجه به جواب اقا گل 
پاسخ:
نه
این که من کاپ اخلاق رو بردم خوبه😂
چقدر شماها هنرمند و خوش‌ذوقین :) من اصن قصه نوشتن بلد نیستم
داستان هر سه تونو دوست داشتم :)
باریکلا به هر سه تون
پاسخ:
مرسی عزیزم. تو لطف داری به من :)
  • سکوتـــــــــ پاییزی
  • چه داستانی :)
    أفرین جرقه من🌷🌷🌷🌷🌷🌷😍

    +سرنوشت رو باید از سر نوشت:)
    پاسخ:
    جرقه ی خودمی بووووس بووووس

    + :)
    به به :)
    پاسخ:
    :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">