دلم سنیگنه.... پر از غم؛ بلاتکلیفی و خستگی اما هنوز امیدوار.... حتی هوای بارونی این روزای تهران هم نتونسته حالمو بهتر کنه...
خواب...
ای معجزهی فراموشی...
تو را می خواهم!
- ۰ نظر
-
-
- ۲۰ بهمن ۰۴ ، ۱۲:۲۰
دلم سنیگنه.... پر از غم؛ بلاتکلیفی و خستگی اما هنوز امیدوار.... حتی هوای بارونی این روزای تهران هم نتونسته حالمو بهتر کنه...
خواب...
ای معجزهی فراموشی...
تو را می خواهم!
محسن و سوسن اگه این پستو میبینید پیام بدید...
نمیدونم چرا این وضعیت قطع نت، منو یاد اون دیالوگ فیلم پاپیلون میندازه... "لعنتیها" من هنووووز زنددددددهاممممم...
مریض شدم. سرما خوردم. حال نداشتم، رفتم سر کار اما منگ بودم. تو راه به سرپرست تیم پیام دادم که تو ماشینم،حالم خوب نیست، یه ساعت میخوابم بعد میام. تو ماشین واقعا خوابم برد... یه ساعت نه، دو ساعت خوابیدم. رفتم بالا. نمیتونستم کار کنم. بچه ها گفتن برو خونه... مدیرمون مهمون داشت. مهمونش رفت. داخلیشو گرفتم. گفتم حالم خوب نیست. برم؟ گفت حالت خوب نیست...؟ هممممم.... فلان کارو کردی؟ خواستم حرف بزنم... گفت یه کم وایسا بهت خبر میدم. دوباره مهمون اومد براش. یه سجاده برداشتم،انداختم کف زمین و همونجا دراز کشیدم! نمیتونستم بشینم چند دیقه تو همون حال بودم... تازه بلند شده بودم که سر و کله اش پیدا شد... به هم اتاقیام یه چیزایی گفت و یه جیزایی پرسید. بهش گفتم من برم؟ گفت:توو..... حالت خوب نیست؟ گفتم نه. گفت برو...
چهارشنبه بود... اومدم خونه... خوابیدم. صبحش هنوز حالم بد بود... این بار دیگه اشتباه روز قبل رو نکردم. پیام دادم. گفتم حالم خوب نیست. نمیتونم بیام. سه ساعت بعد جواب داده بود: اکی
پنجشنبه رو هم خوابیدم... هر بار چشم باز کردم خوشحال بودم از این که میتونم دراز بکشم و هیچ کاری نکنم.... مطلقا هیچ کاری... حتی به استادام پیام دادم و گفتم کلاسای فردا رو هم شرکت نمیکنم... توصیف لذتبخش بودن شرایط و لذت بردن از این "هیچ کاری نکردن" برا منی که مدام در حال دوئیدنم با کلام ممکن نیست. یه شادی و آرامش غیرقابل وصف که فقط موقع مریض شدنام ممکن میشه...
حالا، غروب جمعه اس... فردا باید برم سر کار و حتی فکر کردن به این موضوع حالمو به هم میزنه.... دلم میخواد زار زار گریه کنم...
الان که اینا رو مینویسم، دلم داره برا خودم میسوزه که انگار آرامش دلخواهم رو فقط تو اوج مریضی میتونم تجربه کنم و این دردناکه!
سالها پیش این جملهی معروف که میگه: "گریه کردن توی یه ماشین رولزرویس راحتتره تا گریه کردن پشت یه دوچرخه" رو جایی خوندم و با خنده همیشه موقع حرف زدن از مزایای پول داشتن نقل میکردمش... امروز که پشت فرمون خشم و غمم رو با جیغ و فریاد زار میزدم یادش افتادم و وسط همهی بدبختیام خدا رو شکر کردم که پیاده نیستم وگرنه نمیدونستم قبل از رسیدن به خونه چطور باید خودم رو خالی میکردم و نمیدونم اون حجم خشم و غمی که درونم میموند و سرکوب میشد کجا و چطور خودش رو نشون میداد...
دوست!
قبلا اگه کسی ازم میپرسید اولویت زندگیت چطوری؟ جوابش برام ساده بود: من - خانواده - دوستام و درنهایت کارم و بقیه چیزا... این روزا اما دارم شک می کنم! دلم گرفته. از خیلیایی که فکرش رو نمی کردم. خیلیاش به خاطر مشغله های زندگیه.... خیلیاش به خاطر اینه که اکثر دوستام دیگه مجرد نیستن. یه بخشیش واسه فاصله های فیزیکیه.... یه بخشش واسه اینه که همونطور که من دیگه آدم 10 سال قبل نیستم اونا هم نیستن و این ورژن های جدیدمون دیگه نمی تونه کنار هم قرار بگیره.... یه بخشش به خاطر زمانه و فهمیدن این موضوع که آدما اونی که همیشه تو فکر می کردی نیستن... و یه بخشش به خاطر اینه که این روزا زمان خیلی سریع تر از گذشته می گذره...
حسم؟ غم - خشم
دلیلش؟ بلاتکلیفی - سردرگمی - خستگی
من دیگه واقعا نای ادامه دادن ندارم. حس میکنم بدون تجربه ی یه ترومای عجیب و غریب... دارم متلاشی می شم. یه زمانی دلم خوش بود که دوستام رو دارم.... اما الان.... دیگه مطمئن نیستم چی دارم و چی ندارم...
الهام سر کار بی هوا گریه می کنه. نگران ازش دلیل رو می پرسیم و وقتی توضیح میده می فهمیم گریه ی شوقه! با خوشحالی میگه: "برادرشوهرم بعد از 12سال اومده ایران و همه رو سرورپرایز کرده... حالا می خوان محمد رو هم سورپرایز کنن من چطوری تا شب بهش نگم؟" و همچنان با ذوق اشک میریزه... درکش نمیکنم... آخه من هیچوقت سر هیچ چیزی ذوق زده نمیشم! مامان همیشه بهم میگه: "آرزو به دلم مونده ذوق رو تو چشمای تو ببینم"
الهام رو درک نمی کنم... صدف هم مثل منه... صدف میگه: "شاید دلیلش اینه که من هیچوقت دلم برای آدما تنگ نمیشه." من میگم: "من انقدر دلتنگ آدمای مهم زندگیم بودم؛ دلتنگی های کوچیک دیگه برام اهمیتی ندارن."
چند وقت پیش دکتر هاشمی بی مقدمه تو اتاق رو به هممون پرسیده بود: شما هم همیشه دلتنگ میشید؟ سوالش برامون خنده دار بود... ازش پرسیده بودیم: دلتنگ چی؟ و جواب میداد: "کلا... همه چیز... من همیشه دلم تنگ میشه..."
امروز دارم فکر می کنم شاید این غم همیشگی که باهامه، دلیل همه ذوق نکردن هام، دلیل این بغض مسخره که هر بار بهش اهمیت میدم در لحظه می خواد از چشام بریزه همین دلتنگیه!
میتونم... خودم تنها از پس همه چی برمیام... انقدر در میارم که نگران پنچری ماشینم نباشم. سختمه... اما اون تابلوی کوفتی رو بالاخره میتونم تنهایی بزنم به دیوار... وقتی پام میپیچه، خودم میتونم برم دکتر... خودم از پس همه چی تنهایی برمیام...
اما این دلیل نمیشه نترکم از غم این که دلم میخواد تو کنارم باشی و نیستی.... هیچوقت نیستی... هیچوقت نبودی... و این جای خالی لعنتیت با هیچکس دیگه پر نمیشه... حتی با خودم!
خوابم نمیبُرد. آخر شب بود. چشامو بستم و از خودم پرسیدم "چی می خوای؟" خیلی وقتا این سوالو از خودم می پرسم و این روزا انقدر خسته ام که اغلب جوابم به این سوال "هیچی"ه... جوابم "نبودن"ه... اما دیشب یه تصویر اومد تو ذهنم که یه لبخند رو لبم آورد...
دلم می خواد یه جای سرسبز... باهاش بشینم... من چوب بتراشم... برام مهم نیست اون چی کار می کنه... میتونه ماهی گیری کنه، می تونه بخوابه یا کتاب بخونه.... چه بهتر که اونم چوب بتراشه.... کاری که می کنه مهم نیست.... برام مهم حضورشه... و من فقط چوب بتراشم... انقدر چوب بتراشم تا ذهنم خالی بشه... تا خسته شم. تا به آرامش برسم...
#عاشقت_میشم_دوباره_عاشق_اونی_که_نیست
من فقط خستهم... خسته از این که نقش مردی رو بازی کنم که همیشه دلم میخواست تو زندگیم باشه و نبود. مردی که باشه... بمونه، دوسم داشته باشه، ازم حمایت کنه، واسه خستگیهام شونه باشه، واسه زخمام مرهم باشه... اونی که وقتی گند میزنم، وقتی تصادف میکنم، وقتی ماشینم خراب میشه، وقتی با رئیسم دعوام میشه، وقتی دلم گریه میخواد اولین و تنها کسی باشه که دلم بخواد بهش زنگ بزنم. من فقط خستهام از این که وقتی میافتم خودم،خودمو بلند کنم. خستهام که همهی کارام رو خودم انجام بدم. دلم میخواد باشه و بگه: میدونم میتونی... اما اینا کار منه. بسپارش به من... انقدر مرد بودم که زن بودن داره یادم میره لعنتی
دلم برای نوشتن تنگ شده. دلم می خواد بشینم پشت میز، دفترم رو باز کنم و با خودکار آبی از دلم بنویسم. مثل اون روزایی که انقدر تند تند مینویسم که کلمه ها از ذهنم نپرن که دستم درد میگیره. اما فرصت نیست... این قراره بهترین روزای عمرمون باشه... اوج جوونی قبل از سرازیری میانسالی و پیری... و من فقط در حال دوئیدنم... بی وقفه.... دلم برای نوشتن تنگ شده... نوشتن از دلم بی وقفه و بی سانسور...
امروز داره برف میآد... حال دلم خوبه :)